تبليغاتX
روشنی ، من ، گل ، آب


روشنی ، من ، گل ، آب

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...

تا بوده دعوا بوده ... نمیشه یه روز از خواب بلند بشه و به من گیر نده ... آخه من درست مثل خودش با خودش برخورد میکنم و این وقت هست که اصطحکاک پیش میاد ... من که عادت کردم به این وضع زیبا!!... برام عادی شده ... البته برای اونم عادی شده ...

نمیدونم چه جوری من باهش برخورد کنم که اینقد با من خوب!!! برخورد نکنه ... چون خیلی دوستم داره!!! فکر نکنم؟

به دوست داشتنش شک ندارم ... منم دوستش دارم ... اما از این وضع خسته شدم ... میدونه چه جوری حالمو بگیره ... و منم متقابلا میدونم چه جوری درست جاش توی کاسش بذارم ... منم حالشو میگیرم ...

من و مامانم درست مثل هم هستیم توی برخورد کردن با هم ... توی غرور داشتن ... شخصیت هامون و سلیقه هامون درست مقابل همه ... برای همین اینقد با هم مشکل داریم ... همش دلش می خواد شخصیت منو به نحوی خورد کنه ... مثل کارد و پنیر هستیم ... جالب اینجاست هیچکی نمی خواد کم بیاره و ادامه میده ... آخرم از  کوره در میره و در حالی که من پای کامپیوترم با عصبانیت میره بیرون البته با کلی حرفای زیبا ( غر غر کردن و ...)

من که از دستش خسته شدم ... اونم از دست من ... تازه الان هر دومون بهتر برخورد می کنیم ... قبلا که بدتر از این بود ... آه حالم داره به هم میخوره ...

کاش میتونستیم با هم بهتر از این برخورد کنیم ... مثل یه  مادر و دختر ... کاش ... کاش ...

خسته شدم ... خسته ... از این دوست داشتن خسته شدم ... کی بشه تموم بشه ...

من چه جوری باهش برخورد کنم ... کمک کنید ...
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 14:6 توسط محبوبه| |

نیازهای آدمیزاد تموم نمیشه ... مثل یه حد میمونه که وقتی به سمت بینهایت میره مقدارش به سمت بینهایت میل میکنه ...

1-خوراک 2- پوشاک 3- مسکن 4-...

ادامه بدی تموم نمیشه ... برای همین میگن چشمای آدمای حریص فقط با خاک گور پر میشه ...

یه سری نیازا تا برآورده نشه اصلا نمیشه زندگی کرد ... اما با زندگی تجمل گرای الان و با مدگرایی الان بخوای هرجورم زندگی کنی بازم توش حرف ...

 پس خودت باش و هر جور میخوای بپوش ... هر جور میخوای بخور و هر جور میخوای حرف بزن ... اما یادت باشه برای خودت هم   محدوده ای قرار بده تا دست از پا خطا نکنی ... تا طرد نشی ... نگن منحرف شدی ... نگن دیگه جز آدما نیستی ...

لذت زندگی در اینه که اون طوری زندگی کنی  که ازش احساس رضایت قلبی می کنی ... و وقتی دیدی نمیشه کاری کرد و باید تحمل کرد سعی کن خودتو با شرایط وفق بدی ... نذار این زندگی بر تو پیروز بشه ... بلکه این تو هستی که همیشه پیروز هستی ... فقط بعضی وقتا باید کمی صبور بشی ... بدون که اگر شری میرسه بدون که در اون خیری که بعدا میتونی ببینی ...

اما بعضی اوقات صبر کردن خیلی سخت میشه ... فقط میشه با نوشتن اینا خودتو کمی آروم کنی ... و به خودت امید بدی که درست میشه ... آره درست میشه ... غصه ی هیچی نخور ...

آه ه ه ه ه ه ه  ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 14:6 توسط محبوبه| |

زندگی مثل یه تابع سینوس بالا و پایین داره ... یه وقتی میبینی که در اوج خوشبختی هستی ... یه وقتی هم در نهایت بد بختی ... گاهی اوقات هم که برات یکنواخت میشه ... اما همیشه هم این جوری نیست ...

اما زندگی هر چی هست قشنگه ... کاش میشد زندگی رو همیشه توی قدر مطلق بذاریم تا همیشه بی مشکل باشیم ... یا نه با این مشکلات ... بزرگتر که بشیم به این مشکلات میخندیم ...

باشه که این مشکلات بره و مشکلات بزرگتری بیاد ... بعدش میگی قبلا بهتر بود ... اما الان هر لحظه داره سختر میشه ... مهم اینه که ایمانت قوی باشه و از چیزی نترسی ...

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 8:52 توسط محبوبه| |

فردا اول مهر ... بازم درسها ...

 حوصله درس و کلاس رو ندارم ... ۴شنبه رفتم دانشگاه ... بعد از کلی دویدن فرمودند که انتخاب واحد شما کاملا دستی و اصلا وارد رکورد شما نمیشه ... خوب می مردین زودتر می گفتین !!!

این ترم مطمئنم اتفاقای خوبی قرار بیفته ... اما چرا هر چی اتفاق پایان ترم میافته ... و بعدش هم دیگه هیچی ... خودت بهتر میدونی چی میشه ...

اما این ترم جای هیچ اشتباهی نیست ... باید همه راهو درست برم ... خیلی برام سخته ...

خدا کنه همه چیز تموم بشه تا من فکرم راحت تر بشه ...

نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 7:55 توسط محبوبه| |

وقتی می خوای حرف بزنی اول از همه فکر میکنی که چی میخوای بگی ... یا حرفت درسته یا نه ... یا نمیدونم ... هزار تا یا ...

اما یه کار ساده اینه که حرف اصلیتو لای هزار تا حرف بذاری تا طرف مقابلت کاملا گیج بشه و رسما جلوت کم بیاره ... اینجا هست که میتونی حالا بدون هیچ هراسی حرفتو بزنی ... البته اگه جرات داری ... 

اما وقتی اینجوری حرف میزنی همه میگن وای چه آدم پیچیده ای هست ... چه قد متفکر ...

اما اینطور نیست ... تو فقط با کلمات بازی کردی ... و خودت هم میدونی حرفی برای گفتن نداشتی ... فقط خواستی یه چیزی بگی ...

اما کسی رو اگه دیدی واقعا دوسش داری حرف دلتو بهش بزن ... چون که هر چه از دل بر آید بر دل نشیند ...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 7:57 توسط محبوبه| |

بالاخره باید یه جایی واستاد و کمی فکر کرد ... نمی شه با این سرعت جلو رفت ... دوست ندارم یکی بخواد با حرفاش همه ی شخصیت منو زیر سوال ببره ...

دندون کندنی رو باید کند ...   هر چه زودتر بهتر ...  

اصلا خوشم نمی یاد ... هر کی برای خودش غرور داره ... شخصیت داره ... آدما هر چه قدر هم که پست باشن بازم حق نداری مسخرشون کنی ...

یادت باشه هر کاری بکنی یه روز سر خودت میاد ... مراقب اعمالت باش ...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 7:39 توسط محبوبه| |

من همیشه فکر میکردم که میثم چرا دوست داره اینطوری با اطرافیانش برخورد کنه ... آخه مگه آدم دیوانه هست که بخواد دیگرانو از خودش دور کنه یا از خودش متنفر کنه ... اما حالا دارم به نتایجی میرسم ... البته نتایجی که قبلا رسیده بودم و حالا مطمئن شدم ...

اگر دوست دارین بدونین چیه یه سری به این بزنین ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:0 توسط محبوبه| |

بین رویا و واقعیت فقط یه چیز میتونه قرار بگیره و اون فکرت هست ...

 در یه لحظه میتونی همه جا باشی و میتونی هیچ جا نباشی ... میتونی با همه باشی و به هیچ کس تعلق نداشته باشی ... فقط مال خودت باشی ...

خیلی وقتا لحظه هایی  وجود داره که دوست داری بری توی عالم رویای خودت و با کسی باشی که خیلی دوسش داری ... البته نه اینکه نمی تونی در واقعیت با اون باشی ...  اونجا نه زمانی هست که تموم بشه ... نه مکانی که نتونی بهش وارد بشی ... آزاد آزاد هستی ...

فقط باید یادت باشه که رویا همون واقعیت فردای ... نباید منفی فکر کرد ... چون هر چی فکر میکنی همون میشه ... این تو هستی که میتونی آینده ی خودتو با فکر خودت رقم بزنی ...

پس مراقب افکارت باش ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 7:49 توسط محبوبه| |

از مزایای دانشگاه رفتن :

۱- عمر تلف کردن

۲- زخم معده گرفتن

۳- صورت زیبا تون پر از جوش میشه

۴- مامانتون میتونه همش پز بده که دخترم فردوسی درس میخونه و ...

۵- کلاس بیخود گذاشتن جلوی دیگران و باد کردن ...

۶- .....

لطفا بقیه رو خودتون کامل کنید ...

با تشکر یک دانشجوی بدبخت

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 17:38 توسط محبوبه| |

یک هفته هست که حالم بد و منم همش پشت گوش انداختم ... تقریبا سرم گیج میره و وقتی گرسنه هستم احساس حال تهوع دارم ( ببخشید روم به دیفال گلاب به روتون )

شاید از تغییر آب و هوا باشه ... شاید هم به خاطر فکر زیاد باشه ... اما من از بچگی ضعیف بودم و حالا با این فکرها بدتر شدم ... وقتی فکر میکنم موهام میریزه و پوست سرم درد میکنه ... تازه معده ام که نگم هیچی ... سوراخ میشه ... همش میسوزه ...

دیگه بسه ... چون اگر ادامه بدم دیگه باید راهی قبرستون بشم ....

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 17:35 توسط محبوبه| |

حالم خیلی بد ... هر روز حال من داره بدتر میشه ... همش حال تهوع ... همش سرگیجه ...

الانم دارم به زور تایپ میکنم ... خدا کنه حالم بهتر بشه تا به کارام برسم ....

آه ه ه ه

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:33 توسط محبوبه| |

یکی ار خوبی های وبلاگ اینه که میتونی حرفای دلتو بنویسی ... بدون هیچ ترسی از دیگران ...

اما مسئله ی دیگه اینه که خیلی میان میخونن و بعد صفحه رو میبندن ... بدون هیچ نظری ... هیچی ...

من از اونایی که میخونن کمک خواستم ... حالا کمک نه ... حداقل نظر بدن ... و منو راهنمایی کنن ...

میشه لطف کنید ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:6 توسط محبوبه| |

بالاخره میثم به مشهد تشریف فرما شد ... براش یه گاوی بکشیم ...

نمی دونم اصلا حوصله دانشگاه ندارم ... تازه هنوزم انتخاب واحد نکردم ... این چند روز ثبت نام ورودی های جدید بود ... 

این ترم یه ترم بسیار جالب برای من ... پر از امید ... پر از چیزای خوب امیدوارم که این ترم همه چیز درست بشه ...

راستی اینو بخونین ... جالبه ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:54 توسط محبوبه| |

همیشه کارهامو خودم انجام میدادم و از مامان و بابا کمک نمی گرفتم ... اونا اکثر مواقع با من مخالفت داشتن ... الان کمتر شده ... بالاخره 22 سالمه ... اما هنوزم بچه ی اونا هستم ... کاریش نمیشه می کرد ...

حالا باید بهشون چیزی بگم که به آینده ی من مربوط و تا اینو بیان نکنم خیلی از گره ها باز نمیشه ... بیان کردنش خیلی سخته ... آخه با بیان کردنش ممکنه زیر سوال برم ... ممکنه محدود بشم ... مسئله مهمتر اینه که باید بیان کنم ... حالا من چه کار کنم ...

بابا و مامان به من اعتماد دارند ... طوری که من هر وقت برم بیرون و برگردم از من نمی پرسن کجا بودی وچرا دیر اومدی ...  من نمی خوام این اعتماد و از بین ببرم ... نمی خوام در مورد من اشتباه فکر کنن ... آخه من کار بدی نکردم ...

اما گاهی بیان کردن خیلی از مطالب که به نظر میاد آسونه اما خیلی سخته ... طوری که بخوای بیانش کنی نفست بالا میاد ...

آی خدایا ...  من چه کار کنم ...

یه بغضی گلوم رو گرفته نمیذاره حرف بزنم ... فقط دوست دارم گریه کنم ... فقط ...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 16:46 توسط محبوبه| |

دلم گرفته ... البته الان که دارم مینویسم ... شاید بعدا نباشه ... دوست دارم گریه کنم تا شاید حالم بهتر بشه ... اما عزیزترینم به من گفت هر وقت اینجوری دلت گرفت گریه نکن ... چون بدتر میشی ... اینجوری توی خودت میری و یاد گذشته میافتی و یاد اتفاقایی که افتاده ... میگفت که اگر نماز بخونی بهتر ... اینجوری با کسی حرف میزنی که همیشه باهت هست ... حرفاشو قبول دارم ... همه ی حرفاشو ...

 

هر وقت دلم میگیره دوست ندارم با کسی حرف بزنم ... دوست دارم تنهای تنها باشم ... ساعت ها قدم میزنم ... دنبال چیزی نیستم ... میخوام فکرمو آزاد کنم تا هر جا که میخواد بره تا دلمو آزاد کنه ...

 

دلم باز کجا رفته ... نمیدونم ... اما میدونم همه چیز اینجوری    نمی مونه ... همه چیز درست میشه ...
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 16:44 توسط محبوبه| |

امروز داشتم یخچال و فریز تمیز میکردم ... با خودم فکر کردم کاش آدما هم اینجوری دلاشونو تمیز میکردند ...

خالی از هر کینه و کدورت ... همه رو از دلت بیرون میکردی ... گرد وغبار و غم و غصه رو پاک میکردی ... بعد هر کی رو که دوست داشتی سر جاش میذاشتی ... هر کی رو که می خواستی دور مینداختی ...

اینجوری تکلیفتو با همه روشن میکنی ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 13:20 توسط محبوبه| |

این سیستم منو دیوونه کرد ... آخه چرا من هر وقت میام کانکت کنم بعدش هنگ میکنه ... تازه بعدش رو هم اگه بگم که هیچی دیگه ... آدم اینجوری مجبور میشه دور هر چی کانکت خط بکشه ...

اما من به این راحتی ها تسلیم نمیشم  ... میدونم باهش چه کار کنم ... حالا میبینی ...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:20 توسط محبوبه| |

این همه درس خوندی بری دانشگاه ... این همه مخ خالی کردن ... این همه جوش خوردن برای انتخاب واحد  ... برای پاس کردن واحد ... آه همش درس و دانشگاه ... دیگه خسته شدم ...

تازه هنوز انتخاب واحد نکردم ... باید برم دانشگاه ... حوصله دانشگاه ندارم ... امروز ثبت نام ورودی های جدید ... این بد بخت ها فکر میکنن که به مدینه فاضله اومدن ...

براشون افسوس میخورم ... خدا بهشون رحم کنه ...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 8:38 توسط محبوبه| |

جالبه آدم نتونه توی وبلاگ خودش حرف بزنه ... مخصوصا وقتی که وبلاگ دست بعضی ها بیافته ... آخه اگه من  حرفارو اینجا نزنم کجا بزنم ... آره ... تو جایی سراغ داری؟

البته این بعضی ها همه میتونن باشن ... بستگی داره کی به خودش بگیره ...یکی از دوستام هم به درد من مبتلا شده ... دیگه نمی تونه توی وبلاگش حرفاشو بنویسه ... جالب اینجاست که وبلاگش فقط دست من ... نه هیچکس دیگه ...

مطلب دیگه ای هم که وجود داره اینه اون به خاطره من نمیتونه بنویسه ... منم به خاطر اون ... عجب رابطه ی دو طرفه ای ...
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 17:55 توسط محبوبه| |

نمی دونم چرا این چند روز اصلا حال به روز کردن وبلاگو ندارم  ... با اینکه اتفاقای زیادی افتاده ... می سم  میخواهد بیاد مشهد ... از فهیمه خبر ندارم ... نمیدونم کجا هستند ...

اصلا حوصله ندارم ... نمیدونم میثم چه مرگشه ... هر وقت من با این بشر که چه عرض کنم بشر هم نیست حرف زدم اینجوری بود ... به من چه ... خودش دوست داره اینجوری باشه ...

داره یه اتفاقای جالبی میفته که به علت مسائل سیاسی و امنیتی بهتر اینجا نگم ... اما شاید بعدا گفتم ...  

فعلا تا اینجا که پیشرفت کرده خدا را شکر ... بقیش هم درست میشه ...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 10:21 توسط محبوبه| |

بعضی وقتا یه آدمایی یادت میافتن که با خودت میگی فراموشت کردن ... اگه تو اونارو فراموش کنی آیا باز اونا تورو فراموش میکنن ... من فکر کنم یه طرفه باشه ...

میای کمی نفس راحت بکشی و از اون گذشته ی سیاه دور بشی که می بینی یه آدمایی پیدا میشن که از اونجا اومدن ...

به همه محبت میکنی ... با همه خوب هستی ... تا اون حد که هر وقت فیلشون یاد هندوستان میکنه سراغ تورو میگیرن ...

حالا من چه کار کنم ... باشه دیگه به کسی محبت نکنم که دیگه کسی منو دوست نداشته باشه ... آخه مگه میشه ...

بدترین چیزی که هست اینه نمی تونم کسی رو از خودم برنجونم ... یا کسی رو اذیت کنم ... نمی دونم چرا کمک کردن رو وظیفه خودم میدونم ...

 اگه میتونستم یکم  مثل بقیه باشم بی تفاوت از کنار مشکلات دیگران بگذرم ودلم  اینقد مهربون نبود شاید بهتر بود ... شاید هم نه ...

نمیدونم باید با دیگران چه جور برخورد کنم که اینجوری  نشه ...

آخه من چه کار کنم ... میشه یه راه حل ارائه بدین ... ممنون میشم ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 9:44 توسط محبوبه| |

این ترم خیلی سخته برام ... یه ترم با شرط معدل ۱۴ با ۱۴ تا واحد ... آخه من چی بردارم که معدلم ۱۴ بشه ... همش که عمومی نمیشه ... اختصاصی هم سخته ...

در هر صورت باید از جایی آغاز کرد و بدون هیچ خطایی پیش رفت ... چون که دیگه نمیشه دست روی دست گذاشت و ببینی چی میشه ... این خودت هستی که باید تلاش کنی و به دست بیاری...

ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست ... اما مال من ماهی نیست ... نهنگ ... گرفتنش یکم سخته ...

اما من بالاخره موفق میشم ... مطمئنم ...

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 11:44 توسط محبوبه| |

احساس رضایت میکنم ... نسبت به کارایی که تا الان در توانم بوده و انجام دادم و اوناهایی که انجام ندادم دیگه نباید افسوس خورد ... چون فایده ای نداره ...

زمان میگذره و این عمر ما هست که دیگه برنمیگرده ... نباید غافل شد ... تک تک لحظه ها قشنگه ... و با خوب دیدن هم بهتر میشه ...

یه دوستی دارم ... تا الان خیلی کمکم کرده ... از نظر روحی و روانی خیلی جاها واقعا کمک کرده ... من دوست زیاد دارم و با همشون هم خوب هستم و از همشون هم ممنونم که تا اینجا یار من بودند و منو تحمل کردند ...

اما مسئله ای که وجود داره اینکه دوست ندارم کسی از روی ترحم به من محبت کنه ... و اینم هست وقتی احساس میکنم با حرفام کسی رو  ناراحت میکنم ترجیح میدم اصلا حرف نزنم ... و اینجاست که بعضی ها ناراحت  میشن ... فکر میکنن که تو اونارو قابل نمیدونی که حرف دلتو نمیزنی ... بلکه فقط به خاطر خودشونه که نمیخوام ناراحت بشن ... حالا اگر بخوای حرف دلم رو بزنم باشه میزنم ... خودت خواستی ها..

دوستم میگفت :گذشته قابل جبران هست و وقتی که دستت از این دنیا کوتاه بشه که دیگه نمیشه کاری کرد ... حالا که فکر میکنم میبینم راست میگه ...

دارم پوسته ی گذشتمو عوض میکنم و مثل یه پروانه از پیله ام در میام ... باید عوض شد ... باید شک و تردید دور کرد ... اگر بخوای زندگی کنی اینجوری درسته نه مثل قبل ...

من هیچوقت تنها نبودم ... بلکه یه پیله ی تنهایی به دور خودم تنیده بودم ... وقت باز کردن پیله هست ... باید پرواز کرد ...

خدا را شکر برای همه چیز ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 7:15 توسط محبوبه| |

بعضی وقتا با دیدن چیزهای مختلف مطالبی برات یاد آوری میشه که خیلی وقته فراموشش کردی ... گاهی برعکسش هم اتفاق میافته ... ممکنه چیزایی توی ذهنت بیاد که مربوط به آینده باشه ... مثل امشب ... سمانه ومهدی خیلی وقت که با هم بودن و برای رسیدن به هم واقعا  تلاش کردند ... منم این وسط شده بودم مشاور دو تاشون ... تا تونستم کمکشون کردم ... حالا که میبینم با هم خوشبخت شدن واقعا خوشحالم که تونستم در طول عمر ۲۲ سالم  یه کار درست انجام بدم ...

اینه که میگم با همه هستم و با هیچکس نیستم اینجا معلوم میشه ... دوس دارم به همه کمک کنم ... اما به نظرت کسی هست فردا بیاد توی مشکلات منو یاری کنه یا مشاور من باشه ... شاید باشه ... شاید نباشه ...

من که با همه چیز ساختم ... با اینم میسازم ...

همیشه خدا رو دارم ... اینو مطمئنم ...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 4:22 توسط محبوبه| |

امروز بهترین روز زندگی سمانه و مهدی ... بعد از ۳ سال میخوان برن سر خونه زندگیشون ... قصه ی آشنایی اونا هم برای خودش عجیب بود ... اما جالب بود ...  این همه صبر ... این همه سختی ... اما آخرش خوش شد ... خدا را شکر ...

من همیشه براشون آرزوی خوشبختی داشتم  و حالا بیشتر ...

خدا همه ی جوونارو خوشبخت کنه ...

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:43 توسط محبوبه| |

بدترین چیزی که میتونه یه رابطه رو از بین ببره تردید هست ... تردید به گذشته ... تردید به آینده ... و تردید به چیزی هستی ... چیزی که داری ...

آدم همیشه باید تا حدی مطمئن باشه که بهش لطمه نخوره ... اما اون یه ذره هم اگر شک داری طبیعی ...

اما مسئله مهمتر تردید به حال ... به اونی که داری ... اونی که می خوای داشته باشی ... میشه مثل یه ذره که در فضا سرگدان و هر لحظه هر جایی میره ... خودش هم نمیدونه به کجا تعلق داره  و کجا باید بره ...

راستی تا چه حدی باید شک وتردید داشته باشیم ؟

 

نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 10:18 توسط محبوبه| |

حق نداری چیزی بخوری ... حق نداری بخندی ... حق نداری بخوابی ... حق نداری خوب زندگی کنی ...  حق نداری خوش بگذرونی ... یادت باشه خودت میخوای خودتو مجازات کنی ... نه کسی دیگه ... فقط و فقط خودت ... ببینم به کجا میخوای برسی...

نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 4:16 توسط محبوبه| |

نمیدونم از کجا شروع کنم ... افکارم حسابی به هم ریخته ... توی کما رفتم ... جایی که نه احساسی هست ... نه آدمی هست ... نه زمان ... نمی دونم ... فقط میدونم خودم هستم و خودم ... اینکه چرا اینجوری شدم هم نمیدونم ... فقط میدونم که فقط خودم هستم که میتونم خودم از این حالت نجات بدم ... خیلی حرف برای گفتن دارم ... خیلی دلم میخواد با یکی حرف بزنم ... اما از ترحم متنفرم ... نمیدونم چرا جدیدن هر کی بهم محبت میکنه به حساب ترحم میذارم البته به جز یه نفر ... خواهان هیچ کمکی که نیتش ترحم باشه نیستم ... بیا این طالع بینی امروز بخونش ... مرداد امروز :: مدتي است كه در دايره اي سرگرداني و هيچ راه خروجي براي خود پيدا نمي كني. بهتر است براي نجات از اين سرگرداني اولين و ساده ترين كار ممكن را انتخاب و آن را انجام دهي بقيه كارها درست مي شود. خوب به نظرت کی قرار کارها درست بشه ... یه سال دیگه یه قرن دیگه ... کی ... اصلا الان چه کار کنم خوبه ... میشه به من بگی ... خدایا باور کن منم آدمم ...البته الان به این موضوع شک دارم ... چون نه غذا میخورم نه خوب میخوابم ... فقط ظاهرم یکم شبیه آدمهاست ...اونم فقط یکم ... صبرم داره تموم میشه ... خوب هرکسی هم یه جا کم میاره ... منم اینجا کم آوردم ... اما من هنوز باید راه درازی را طی کنم ... حالا باید چه کار کنم ... خدایا کجایی ... چرا صدامو نمیشنوی ... تو رو خدا یه راه حل معرفی کنین ...
نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 2:2 توسط محبوبه| |

باز دلم گرفت ... باز نفسام بالا نمیاد ... باز قلبم داره یواش کار میکنه ... آخه چرا ...

پاییز اومد ... برگا داره میریزه ... دل منم برگای سبزش داره میریزه ...

عوض اینکه خوشحال باشم ... شدم کوه غم وغصه ...

نیاز به یه پشتیبان دارم ... کسی که همیشه بتونم ازش کمک بگیرم ... اما نیست ...

و من باز تنهایم ... خدایا آخه چرا...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 22:46 توسط محبوبه| |

بهترین لحظه وقتی که با کسی باشی که خیلی دوسش داری ... واقعا دوسش داری و با دیدنش دیگه هیچی نمی خوای داشته باشی ... اما این احساس آیا همیشگی ؟ ...نمیشه در مورد همه چیز قطعی حرف زد ... اما من در این مورد مطمئنم ... دیگرانو نمی دونم ...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 20:7 توسط محبوبه| |

امروز تولد یکی از دوستام بود ... دانشجوی ارشد رشته آمار ... سر شب ان شد ... وقتی گفت تولدش رو کسی بهش تبریک نگفته دلش گرفت ... فقط یکی بهش تبریک گفت ... اون یکی از بچه هایی بود که باهش تازه آشنا شده بود ... حالا جالبه که اینقد دوست داره و هیچکس بهش تبریک نگفته و کسی که بهش تبریک گفته که اصلا نمیشناستش ...

میدونی اون آدمی که خودشو نسبت به خیلی مسائل بی تفاوت  نشون میده  ... اما در درونش چیزی دیگه ای هست ... چرا اینجوری برخورد میکنه ...

 وقتی باهش تلفنی حرف زدم گفت خودش هم مونده که چرا ناراحت شده که کسی بهش تبریک نگفته ... میگفت از هیچکس توقع نداشته که بهش تبریک بگه ... اما چرا ناراحت شده ... پس حتما توقع داشته و نمیخواسته باور کنه ... در هر صورت من بهش تبریک گفتم و براش آرزوی موفقیت کردم ...

اما برام عجیب بود که  نمی خواست باور کنه که از همه انتظار داشته که بهش تبریک بگن ... مگه خودشو نمیشناخته ...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 1:34 توسط محبوبه| |

یه دوست دارم اسمش می سم ... نمی دونم قصد داره با خودش  و دیگران چه کار کنه ... من واقعا موندم با این بشر چه طور برخورد کنم ... فهیمه هم مونده ... من که دیگه کاری به کارش ندارم ... هر کار میخواد بکنه ... همش دوست داره خودشو در چشم دیگران بد نشون بده ... و دیگران از اون متنفر بشن ... اما چرا ... شما میدونید ... کمکم کنید؟
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 17:28 توسط محبوبه| |

یاد گذشته که میافتم افسرده میشم ... خوب هر کس گذشته ای داره ... و گذشته ی منم از همه تلختر ...

تا جایی که تونستم همه ی راه هارو رفتم و حالا اینجا هستم  ... با کوله باری از تجربه و غم و غصه ... نمیگم پشیمون نیستم ... هستم ... اما نه خیلی

آینده پیش روی ما هست ... اما کجاست ... می بینمش ...

نیاز به کمک دارم ... کسی نیست کمکم کنه ؟

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 8:31 توسط محبوبه| |

زندگی چیه ... نمیدونم ... شرایط روز به روز داره سخت تر میشه ... وقتی بچه بودی هیچی نمی فهمیدی که داره چه بلاهایی سرت میاد ...حالا خودت با دستای خودت داری بلا سرت میاری ... تنها شباهتی  که وجود داره این که داره بلا سرت میاد ...

نمیدونم چرا اینجوری شروع کردم ... امشب داشتم با خودم فکر میکردم الان می خوای به هر چی برسی باید خون جیگرت کنن تا بهش برسی ... تازه بعدش چه رسیدنی ... شرایط اصلا آماده نیست ... هیچوقت نبوده و حالا بیشتر ...

همه  مشکل دارن ... این ما هستیم که فکر میکنیم که فقط ما مشکل داریم ... اما بعضی اوقات دیگه واقعا کمر شکن میشه ... نمیشه از کنارش به راحتی گذشت...

تا جایی که یادم میاد همیشه یه سری مسائل به ظاهر حل نشدنی وجود داشته که بعد به مرور زمان حل شده ... برای همین میگم خون جیگرت می کنن! ...

همیشه دنبال ایده آل هستیم ... اما کجاست این ایده آل ... اگر دیدی سلام منو هم بهش برسون ... همه میخوان خوب داشته باشن ... خوب بخورن ... خوب بپوشن ... همه چیز خوب ... خوب ... راستی خوب یعنی چی ... به چه قیمتی ... هر چیزی قیمتی داره ... این چه طور ؟! ... قیمت این چطور ... یعنی میشه !!!

فکر نکنم ...

اصلا چرا این حرفارو زدم ... دنبال چی میگردم ...نمی دونم ...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:13 توسط محبوبه| |

امروز که از خواب پاشدم حالم بد بود ... داشتم با خودم فکر میکردم که چرا می سم  وبلاگ قبلیشو تخته کرده ... دیروز بافهیمه حرف زدم که چرا این کارو کرده ... اما من میدونم ... نمی خواهد کسی سر از کاراش در بیاره ... میخواهد تنها باشه ... میخواد تنهای تنهای تنها باشه ...
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:35 توسط محبوبه| |

۶ روز سفر رفته بودم و در این ۶ روز مینو کارامو انجام میداد ... بالاخره اینطور شد که احتمال ۹۹ ٪ بهم شرط معدل میخوره  و واقعا خوشحالم چون که اصلا زندگی بی دانشگاه نمیشه ... اما گفتم شرط معدل ۱۴ ... این دیگه نوبرشه ... اما بهتر از یه ترم بد بختی ...
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 3:31 توسط محبوبه| |

سلام به خودم

چون فقط اینجا خودم هستم ... کسی دیگه ای نیست ... این وبلاگو به اصرار می سم درست کردم و فقط میخوام خاطراتمو بنویسم ... همین ... نه لینکی ... نه چیز دیگه ای ...

نمیدونم کار درستی می کنم یا نه ...

در پست های بعدیم خیلی چیزا برای گفتن دارم که اگر بشنوی دیگه هیچی ...  اما اینجا میخوام حرفامو بزنم نه جای دیگه ... فقط اینجا ...

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 12:41 توسط محبوبه| |


Design By : Night Skin