روشنی ، من ، گل ، آب
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...
نمی دونم از کجا شروع کنم ... از حالم بگم ... چه فرقی میکنه ... اعصابم خورده ... عصبانی هستم ... از خودم متنفرم ... همیشه با خودم آرزو میکردم که ای کاش نبودم ... اونوقت هیچی نمیشد ... این همه آدم ... این همه محبوبه ... یکی کم ... احساس میکنم لایق هیچی نیستم ... زیر هزاران علامت سوال گیر کردم ... تحمل فشار این همه علامت سوال و ندارم ... باور کن دیگه تحمل یه شکست یا هر چیزی که بشه اسمشو گذاشت ... کاش میتونستم خودکشی میکردم ... اما میبینم نمیشه ... اینقد آدما وابسته ی من هستند و منم وابسته ی اونا ... خیلی علایق زیادی توی این دنیای لعنتی دارم ... زندگی زیبای ... زندگی قشنگه ... زندگی جریان داره ... چه بی من چه با من ... این که توی این عالم هستی نقش من چیه ... پلی برای رسیدن دیگران به موفقیت ... اما خودم چی ... چرا باید یه دفعه اینجوری زیر این همه سوال برم ... چرا باید باید یه دستی بخورم ... چرا باید الان اینقد عصبانی باشم که حتی اجازه ی گریه کردن هم به خودم نمیدم ... چرا باید این من احمق من اینقد احمق باشه ... چرا باید من ، آره من ... وای ... احساس میکنم نفسم به سختی بالا میاد ... چرا باید من اینقد بد بخت باشم ... امروز یکی رو دیدم که وقتی اونو با خودم مقایسه کردم بهش قبطه خوردم ... اما اون هیچی از من سر نداشت ... وای ... وای ... وای ... وای خدایا ... کی میخواد جواب این چراهای منو بده ... کی میخواد منو از من رها کنه ... در اعماق وجودم امید رو میبینم ... زندگی ... همه چیز ... دیگه هم حوصله ی منفی بافی ندارم ... احساس می کنم همه غم و غصه های دنیا روی دل من گذاشتند ... وای ... احساس میکنم که من ، همین من ، همین منی که برای خیلی ها ارزش داره ... اما برای من نه ... ساعت ها قدم میزنم ... همش سرم پایینه ... اونقد گیجم که وقتی راه میرم هیچ حرکتی صدایی رو احساس نمی کنم ... توی چشمای مامان و بابام همش امید ، آرزو و آینده رو میبینم ... وای اگر ... این منم که همیشه با قیافه ی همیشه خندونم و مذخرفم و آرامش بخشم باعث آرامش خیلی ها شدم ... اما تا میخوام احساس آرامش کنم ...انگار نه ... به من آرامش نیومده ... یا آرامش قبل از طوفان هستش ... بی خیال ... دیگه نمی خوام تا چند روز به چیزی فکر کنم تا اینکه خودمو جایگاهمو و ارزشهامو پیدا کنم ... بعد ببینم کجا هستم ... بعد تصمیم بگیرم ... من در برابر این چیزا کم نمیارم ... یعنی نباید کم بیارم ... اما احساس له شدن داره بهم دست میده ... یه حسه بد ... یه حس تنفر آمیز ... بازم بی خیال ... به نظر میرسه خیلی از چیزها ارزش نداره ... اما فقط یه چیز ارزش داره ... فقط یه چیز ... امیدوارم بهتر بشم ... تا بتونم تصمیم گیری عاقلانه بکنم ... خیلی وقتا میشه که با خودت میگی آخه چرا ... چرا ... خودتو سرزنش می کنی به خاطر کارهایی که کردی ... به خاطر سوءظن هایی که داشتی ... به خاطر فکرای اشتباه ... به خاطر همه چیز ... میشینی و افسوس می خوری که ای داد بی داد ... کاش زود تصمیم نمی گرفتم ... كاش درست فكر ميكردم ... ميشي همش كاش و چرا و افسوس ... همش ناراحتي ... اما چرا وقتي كه بايد درست تصميم بگيريم چشمامونو به روي حقيقت ميبنديم و با دلمون تصميم مي گيريم و بعد يه عمر خودمونو ملامت مي كنيم ... اي بابا ... اما آيا هميشه راه برگشتي هست ... آيا هميشه ميشه جبران كرد ... نميدونم ... اما هميشه همه ي درها به روت بسته نميشه ... نمي دونم ... اما اينو ميدونم تا توي موقعيتش قرار نگرفته باشي نميتوني درك كني ... يكي از دوستان هم همچين حالي داره ... فقط خدا كنه كه هميشه توي اين حالت قرار نگيره و بتونه درست تصميم بگيره ... اگر رفتين و خوندين حتما نظر بدين ... تا شايد كمي حالش بهتر بشه ... بالاخره بعد از مدتها حال بلاگفا خوب شد ... دیگه خوشبختانه error نمیده ... بگذریم ... دیروز سر کلاس اونقد خسته بودم که کم بود یه رختخواب ببرم ... دیگه نمی شد چشمامو باز بذارم ... این کلاساها هم مثل شکنجه گاه میمونه ... اونم ناجور ... اما چه کنم که باید همه رو برم ... سرم هنوز درد میکنه ... ای بابا ... معلوم نیست کی میخواد خوب بشه ... یه باد که بهش میخوره بدتر میشه ... اینا از فواید فصل پاییز ... دیروز که رفتم دانشگاه فقط یکی از دوستامو دیدم ... اما بقیشون نبودن دلم گرفت ... آخه هر وقت میرفتم بر و بچ جمع بودیم ... اما دیروز نه ... از وقتی برنامه ریزی کردم ذهنم آرومتر شده ... دیرتر تحریک میشم ... گرچه به خیلی از برنامه عمل نکردم ... اما این خودش میتونه آغازگر یه موفقیت باشه ... خوابم داره طبیعی میشه ... همه چیز در سمت بهبود من داره پیش میره ... احساس میکنم دیدم نسبت به خیلی مسائل عوض شده ... کمتر با دیگران کل کل میکنم ... نه اینکه حوصله نداشته باشم ... چون یه کاری عبث هست ... تمرین های ریلکسیشن رو هم انجام میدم ... راستی امروز یه هوا مهمون داریم ... خوش میگذره ... باید برای رسیدن به هر چیزی تلاش کرد ... تا فردا افسوس کارهای نکرده امروز رو نخورد ... منم دارم تلاش میکنم ... و میدونم که موفق میشم ... ایشالا ... اما مشکلات من ... یکی اینکه هنوز به آرامش واقعی نرسیدم ... در مورد درس خوندنم ... از درس خوندن دل خوشی ندارم ... این ترم هم که که دیگه نور علی نور ... برای زندگیم ... خیلی بد اخلاقم شدم ... زود تحریک میشم ... زود رنج شدم ... ظاهرا بهم بر نمیخوره ... اما طاقت خیلی چیزارو ندارم ... قدرت تصمیم گیریم فرق نکرده ... الان نمیخوام تصمیم بگیرم ... الان بهترین کاری که میتونم انجام بدم فقط درس خوندن ... باید حواسمو جمع کنم ... خیلی هم با همه جر و بحث میکنم ... این به خاطر درونم که در حال جزر و مد شدید ... دمدمی مزاج نیستم ... میتونم روی احساساتم تسلط داشته باشم ... از بحث کردن با دیگران چیزی بدست نمیارم ... یه حالتی برای جلوگیری از انفجار ... خوابم خوبه ... میتونم راحت بخوابم ... با این تمرین های "ریلکسیشن" که انجام میدم خیلی آروم شدم ... نسبت به قبل خودم خیلی عوض شدم ... برای انجام هر کاری باید مراحل زیادی رد بشه ... دیگه نمی خوام با احساسم تصمیم بگیرم ... گرچه این ، کار منو بارها سخت تر میکنه ... اما اینجوری درصد خطا کمتر میشه ... با دلم هم مشورت میکنم ... چون بدون اون نمیشه کاری انجام داد ... اما راه حل ... برای آرامشم باید از روش شناخت درمانی استفاده کنم ... باید برای هر هفته ام برنامه ریزی داشته باشم ...برای درسام ... نباید به خودم تلقین بیخود کنم که نمی تونم ... که خنگم ... باید همه ی کلاسامو برم ... اما اخلاقم ... باید تمرین های ریلکسیشن و عمیقتر انجام بدم ... هر وقت دیدم که سر اخلاق نیستم کمتر حرف بزنم تا با کسی بحث بیخود نکنم ... اینکه زود رنج شدم باور کن دست خودم نیست ... اینا همش به خاطر محدودیت هایی که این 10 ماه برای خودم گذاشتم و اینم آثار زیباش ... کاسه ی صبرم لبریز شده ... دارم حال میکنم ... البته هنوزم این محاصره ادامه داره ... برای زندگیم هر لحظه باید یه هدفی قوی باشه تا منو به طرف هدف نهایی سوق بده ... هدفام ... تمام کردن و فارغ التحصیل شدن ... بدست آوردن آرامش نسبی برای تصمیم گیری های بزرگ ... برنامه ریزی کردن راحت ... اما یه اراده قوی می خواد تا بهش عمل بشه ... مسئله ی مهم تر اینه که به نمازام اهمیت بیشتر بدم ... باید بتونم مثل قبلم بشم ... یه آدم بشاش ... همیشه خندان ... کسی که بتونه از زندون خودش که بوسیله ی خودش ساخته شده در بیاد ... هنوز نمیتونم به خودم اجازه بدم تا خودمو آزاد کنم ... سخته ... سخته که به خودت که اعتماد داشتی ، همین خودت ، پدرت و در بیاره ... اما زندگی همیشه اینجوری نمیگذره ... باید همیشه هدفها رو مشخص کنم تا اگر جایی کم آوردم با نگاه کردن به اونا ادامه بدم ... روزهای خوب هم مثل روزهای بد میاد و میره ... دارم با خود اصلیم کنار میام ... و این به نظر خودم خوبه ... چون حداقل تکلیف خودم روشن ... چند روز سرم درد میکنه ... آخه میدونم دردم چیه ... سردردهای سینوزیتی ... و منم کاریش نمیتونم بکنم ... مگر اینکه یه قرص بزنم بالا تا روشن شم ... سر گیجه هام که دیگه برام عادی شده ... دیروز خیلی از دوستامو دیدم ... اونایی که از تابستون پیش ندیدم ... دوستان قدیمی و دلم برای یکیشون واقعا تنگ شده بود ... دوستایی که در تمام لحظه ها کنارم بودند و دوستیشونو ثابت کردند ... بگذریم از اونایی که در لباس دوست اومدند و از دشمن بدتر بودند ... تازه کلاسم فقط یکیشو رفتم ... زحمت کشیدم ... بازم خوبه ... امروز هم یه کلاس دارم ... اونم با ورودی های جدید 85 ... نهایت خوش گذشتن؟! ... ای بابا ... به منم آخه میگن دانشجو ... بعد از گذشت این همه مدت هنوز یه کلاس رفتم ... امروز هم میخواستم برم ... بعد از کلی صحبت دیدم حشس نیست برم و بیخیال شدم ... خوب چشم نخورم با این کلاس رفتن ... تازه این ترم باید معدل ۱۴ بیارم ... خوبه دیگه ... ببینم چیزی دیگه نیستش ... نه دیگه فعلا ... اوضاع خودم خوبه ... اوضاع خونه خوبه ... به نظر میرسه شرایط بر وفق مراد ... البته به نظر میرسه ... شایدم آرامش قبل از طوفان ... شایدم ... بهتر فکر منفی نکنم ... باید ببینم شرایط چه جوری میشه ... هر سال ماه رمضون به ما خیلی خوش!! میگذره ... آخه مجبوریم سحر و افطار کنار هم بشینیم ... نه که ما خواهر و برادرا خیلی دلمون برای هم تنگ میشه ... چه کنیم ... سحر به یه شکلی ... افطار هم جای خودش ... حالا جالب اینجاست تا 10 دقیقه ی اول هیچی نمیگیم ... بعد یواش یواش شروع میشه و در نهایت یکی مجبور میشه پاشه بره البته محترمانه !! ... حالا من موندم سر چی بحث میکنیم ... از جرز دیوار گرفته تا هر جا بخوای ... آخه داداش کوچیکم همش به همه چیز غر میزنه ... عین این دختر بچه های کوچیک نق نقو ... بعد بحث از اینجا شروع میشه ... آخه کی اون سر اخلاق که دفعه ی دومش باشه ... همش در حال ایراد گرفتن از جاندار و بی جان ... داداش بزرگم که هیچی ... داداش وسطی هم خوشبختانه سربازی هست ... اگر اون بود که هیچی ... خواهر کوچیکم که خودش قسمتی مهمی از ماجراست ... اما خودم ... چون من حرفی رو میزنم که آقا خوشش نمیاد حالش گرفته میشه ... بعد که از سر سفره میره کلی برام شاخ و شونه میکشه که ال و بل میکنم ... ناقصت میکنم ... منم میگم هیچ غلطی نمیتونی بکنی ... برو بابا کوچولو با بزرگترت بیا ... در نهایت که همه خوردیم اونم با چاشنی دعوا ، دوباره همین که از هم دور میشیم همه چیز به حالت اولش برمیگرده ... دوری و دوستی ... راستی هنوز سر گیجه های من خوب نشده ... یعنی تا آخر ماه رمضون تموم نمیشه ... ضعف کردم ... باشد که خوب بشویم ... دعای آخر سفره از زبان والدین : خدایا هر چه زودتر این ماه رمضون تمام کن تا ما از دست این بچه های زبان نفهم راحت بشیم ... حالا جالبه همه چشم میکشن ماه رمضون بیاد ... ما چشم میکشیم ماه رمضون بره ... دیگه چه کارش میشه کرد ... ماییم دیگه ... دیروز هم عجیب بود ... سرگیجه داشتم ... طوری که نتونستم برم دانشگاه ... سرم هم درد میکرد ... جالبترش اینجاست ... سر سفره ی افطار با داداشام بحث اساسی گرفت و کار به جاهی باریک کشید ... حالا من موندم مامان وبابا چه گناهی کردن که باید ترکِش های این دعواهای ما به اونا بخوره ... خوب دیگه ... بعدش هم دوباره صلح شد و انگار نه انگار دعوایی شده ... فقط این وسط ما روی اعصاب والدین عزیز کمی پیاده روی کردیم ... که اونم برای سلامتی خودشون خوبه ... حالا من موندم که چرا سرم همش گیج میره ... ای بابا ... دارم فکر می کنم که چرا میخوام عوض بشم ... یه دلیلش اینه که این من ، منو راضی نمی کنه ... خیلی وقتا خودمو به خاطر کارهام سرزنش میکنم ... خود درگیری ... و از اینکه خودمو سرزنش میکنم خیلی ناراحت میشم ... خود درگیری به توان دو ... خیلی وقتا نمیتونم حرفمو راحت بزنم و دچار خود سانسوری میشم ... خوب نمیشه اینجوری ادامه داد ... باید یه جا جلوی این خودرگیری که مثل یه حلقه دارم دورش میزنم ، را بگیرم ... اما اگر بخوام عوض بشم باید خیلی از رفتارامو عوض کنم و کلا شخصیت من از این رو به اون رو میشه ... باید خیلی از نکته های مثبتی که دارم و به خاطر اون دیگران منو دوست دارن ، کنار بذارم ... بشم یه آدم خشک منطقی سرسخت تر از قبل و غیر قابل تحمل ... نمی خوام اینجوری بشم ... میخوام فقط یه آدم ساده باشم ، با آرزوهایی دست یافتنی ، مثل همه زندگی کنم و از تک تک لحظه های زندگی بهره ببرم و شاد زندگی کنم ... می خوام وقتی از خواب بیدار میشم باز با هجوم افکار مختلف روبرو نشم و منو کلافه نکن ... نمیخوام بهترین باشم ... اگر بهترین باشم اونوقت سطح توقعات دیگران بالا میره و اگرم خطایی ازم سر بزنه ، که حتما میزنه ، بزرگتر دیده میشه ... فقط میخوام خودم باشم و مثل بقیه آدمها زندگی کنم ... و برای رسیدن به خودم از هر کسی هم که بتونم ، کمک میگیرم ... آدم یه موجود اجتماعی و از ارتباط با دیگران هست که صعود میکنه ... پس دیگه جای درنگی نیست ... راه و هدف مشخصه … پ.ن: تا جایی که یادم میاد از زمان جلوتر رفتم و همیشه از همسن و سالای خودم جلوتر بودم … اما حالا وایستادم که زمان به من برسه … شایدم رسیده و رد شده و من در غفلت خودم موندم ... نه افراط نه تفریط … باید میانه رو باشم … برای کم کردن این فاصله باید ببینم از خودم چه انتظاری دارم ... بعد دنبال من خودم بگردم ... میخوام یه کاری کنم کارستون ... برای قطع ارتباط با جهان بیرون و ارتباط برقرار کردن با جهان درون لازم نیست که برم توی یه غار و از همه دور بشم ... فقط کافیه دور همه چیز خط بکشم ... یه مدت میخوام با خودم خلوت کنم ... ببینم چرا من دارم با خودم این کارو میکنم ... از آدمها نمیترسم ... از خودم میترسم ... نه دچار سر در گمی شدم ... نه افسردگی ... نه دیوانگی ... از خودم خسته شدم ... از این که نمی تونم مثل بقیه زندگی کنم ... باید یه تجدید نظر در روش زندگیم بکنم تا بتونم دوباره به اجتماع برگردم ... نمی تونم با یه دست هزار تا هندونه بردارم ... نمی تونم سر خودمو شیره بمالم ... شاید بتونم دیگرانو گول بزنم ... اما خودم نه ... از این لحاظ به خودم در این که توانایهام زیاد مطمئنم ... اما احساس میکنم که دارم با سر میخورم زمین ... و این کارو بارها انجام میدم بدون اینکه بفهمم چرا ؟ ... راستی چرا ... باید بگردم و پیداش کنم ... پ.ن :قطع ارتباط با جهان بیرون و ارتباط برقرار کردن با جهان درون نقیض هم نیستند ، مکمل هم نیستند ... دوتا مقوله ی جدا از هم هستند . دیروز برای یه لحظه احساس پوچی کردم ... تمام وجودم پر شده بود از یه حس پوشالی ... این منی که وجود داره آیا میتونه منو راضی کنه ... نمیدونم ... احساس میکنم در حق خودم ظلم کردم ... احساس میکنم تا خودم راه درازی ... نمی خوام دوباره برگردم به دوران سیاه ... برای هفتاد پشتم بسه ... اما با کمی نگاه به دور و برم و اطرافیانم و طرز زندگیم ... نمیدونم چرا اینجوری شدم ... باید در روابطم با دیگران تجدید نظر کنم ... باید ببینم چی میخوام ... اصلا باید ببینم چرا باز دوباره سعی دارم باز بینی کنم ... دارم دنبال چی میگردم ... از خودم راضی نیستم ... دیگه حوصله ی تظاهر ندارم ... اما ... دنیا رو سیاه نمیبینم ... امید دارم ... میدونم همه چیز روزی درست میشه ... بین خیلی از امیال و افکارم خودم اسیر شدم ... نمی تونم اصلا فکرمو از چیزهایی که ازش دوری کردم پاک کنم ... تازه شدتش بیشتر شده ... یعنی هر لحظه هر جا همش جلوی چشمام ... خدایا دارم دیوونه میشم ... مثل این آدمهای متفکر همش دستم زیر چونمه و دارم فکر میکنم ... من کجای این دنیای لعنتی گیر کردم که نمیدونم ... دارم چوب کارهامو میخورم ... راست میگن چوب خدا صدا نداره ... وای ... وای ... آدما توی زندگیشون هدف دارن ... برای انجام هر کاری باید یه هدفی داشته باشی ... هر چند که بی ارزش باشه ... این که بتونی از چیزهایی که داری لذت ببری و بهترین استفاده رو بکنی ... این که بخوای کسی دوستت داشته باشه و تو دوست داشته باشی ... اینکه نیاز های روحی و روانیت تامین بشه تا احساس خلاء نکنی ... بی هدف بودن پوچی میاره ... افسردگی میاره ... نباید بذاری که نرسیدن به علایقت سبب بشه که دست از همه چیز برداری ... اگر از در نتونستی بری از پنجره برو ... اما گاهی هست به همه ی خواسته هات رسیدی ولی ... ولی راضی نیستی و احساس میکنی که گمشده ای داری و اونو در دیگران جستجو میکنی ... به هر کسی که میرسی فکر میکنی گمشدت درونه اونه و ازش کمک میخوای ... اما یکم باید یواشتر بری ... نباید با یه نگاه همه چیزتو ببازی و در راه رسیدن به خواسته های جدیدت خیلی از ارزشهارو زیر پا بذاری ... چرا ما آدما! وقتی میخوایم کاری انجام بدیم اول انجام میدیم بعد به فکر عواقبش میافتیم که چی میشه و چی نمیشه ... چرا همون اول یه لحظه درنگ نمیکنیم تا ببینیم که داریم چه کار میکنیم و این ره که میرویم به ترکستان هست یا به نا کجا آباد یا به بی نهایت ... تازه اصلا معلوم هست الان در این راه دنبال چی میگردیم ... یه وقتی نشه وسط راه تازه چشمامون باز بشه و بفهمیم که بله آقا اشتباه اومدیم و هدفمون یه چیزی دیگه بود ... این دیگه نوبرشه ... در انتخاب کردن باید دقت کرد و نباید به هر چیزی سریع اطمینان کرد ... میتونی در چند مرحله تستش کنی ... اونوقت که میتونی دربارش نظر بدی که آیا میشه یا نه ... هیچ وقت عجله نکن ... یادت باشه که ذهنت رو آزاد بذار تا بهش برسی و اینم بدون که هر وقت که بهش فکر میکنی و اصرار میورزی ، سدی میشه برای نرسیدن ... آگاهانه تصمیم بگیر ... دیروز هم برای خودش روزی بود ... یکی از دوستانمو دیدم و برام جالب بود که به من کمک میکرد تا از این حال در بیام ... اما من از اونجایی که خودمو میشناسم و میدونم به این زودی ها به حرف کسی گوش نمیدم و باید روی حرفاش کمی فکر کنم ... جالبه میگفت : تو حق نداری افسرده باشی ... چون که با توجه به اون چیزی که از من میدید و اونایی که میدونست میگفت ... اما آیا این من خود واقعیم هستم که به دیگران نشون میدم ... نه ... این من نیستم ... من یه جور نیستم ... اکثر مواقع شادم و با دوستانم هستم و میخندم ... خیلی حرف میزنم ... اما نه با همه ... بلکه با کسی که میشناسمش و بهش اعتماد دارم ... در نگاه اول نمیتونی منو بشناسی ... چون که من نمیخوام کسی وارد ذهنم بشه ... به قول یکی از دوستان برای خودم محدوده ایجاد کردم .. آره چون اینجوری راحت ترم ... تا کسی بخواد وارد ذهن من بشه باید از فیلترهای زیادی رد بشه و بعد از کلی سنجیدن اونوقت میتونم در مورد ارتباط با اون فکر کنم ... میگن مهربون هستم و جذاب ... چهره ام محبوب ! و معصوم!!! ...همچنین نورانی ؟!! ... کی این همه راه و بره ... سخت گیر هستم ... حاضر جواب هستم ... خجالتی نیستم ... نمیتونم کسی رو از خودم برنجونم و از کسی هم کینه به دل نمیگیرم ... حتی اگر در حقم بدترین کار و کرده باشه ... خیلی زود بهم برمیخوره و خیلی هم خشن هستم ... البته خشن داریم تا خشن ... اگر کسی بخواد من و اذیت کنه یا بد رفتاری کنه من بدتر از خودش میشم و حالشو میگیرم ... با هر کس مثل خودش رفتار میکنم ... در برخورد با آدما اول به نظرات طرف مقابل فکر میکنم ... بعد نظر خودم ... و بعد سعی میکنم یه تصمیم منطقی و عقلانی بگیرم ... تصمیم گیری برام آسونه ... میتونم در یه لحظه چند جا فکر کنم ... حرف دلمو دوست دارم فقط به یک نفر بزنم ... چون اون با بقیه فرق میکنه ... برای نیازهای خودم محدوده گذاشتم ... حتی برای احساساتم ... عقلم بر احساسم غالبه ... شاید کم حرف به نظر بیام ... اما به قول معروف از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به تو دارد خیلی وقتا در شناخت خودم عاجز میمونم ... کلمه ی مورد علاقه ی من نه هست ... اگر با چیزی موافق باشم همون جا موافقت خودمو اعلام نمی کنم ... ظاهر بین نیستم ... حرف نزدن من گاهی سبب میشه که اشتباه برداشت بشه ... اگر حرف نمیزنم به خاطر اینکه میخوام گوش بدم و طرز فکر طرف مقابل و بسنجم ... اینکه چه قدر صبر و تحمل داره ... آیا منفی بافه ... یا اینکه بیخیاله ... و در طول مدت گوش دادن تمام حرکات طرف و زیر نظر دارم تا اطلاعات رو بالا ببرم و بدونم باید چه جور برخورد کنم ... در نهایت اینکه میتونم در ان واحد شاد بشم و همه ی غم وغصه رو فراموش کنم ... من که خودمو میشناسم و در شناخت خودم به هیچوجه شک ندارم ... همچنین در تواناییهام ... حالا به نظرت اینایی که گفتم درسته یا نه ؟ ... و اینکه من چه جور شخصیتی دارم؟ ... وقتی عرصه بهت تنگ میاد اولین چیزی که میگی اینه :هی روزگار ... آخه این روزگار به کی رحم کرده که تو نفر دومیش باشی ... همیشه میگم که این خودت هستی که سرنوشت خودت و رقم میزنی ... اما بزرگترها با این مخالف هستند ... بابا جون دنیا عوض شده ... جوونا ، اون جوونای دیروزی نیستند که همه ی کارهاشون سنتی باشه ... الان عصر ارتباطات هست ... ما جوان های عصر تکنولوژی هستیم ... و مسلما سطح فکرمون با شما فرق میکنه ... ما راحت طلب هستیم ... چون الان برای بدست آوردن هر چیزی دیگه نیاز نیست خیلی دوندگی کنی ... الان عصر اینترنت ... الان عصر سرعت هست ... تا به حال به تبادل انرژی فکر کردی ... به اینکه بتونی از راه دور انرژی مثبت ببخشی ... یا اینکه بتونی کسی رو بخندونی ... انسانها تواناییهای زیادی دارن و ازشون غافل هستند ... میشه با یه نگاه تمام افکار کسی رو خوند ... یا حتی با یه نگاه روی فکر طرف مقابلت تاثیر بذاری ... شاید بارها برات اتفاق افتاده باشه که احساس میکنی کسی داره نگاهت میکنه ... اگر توجه کرده باشی هر وقت به کسی نگاه میکنی اونم متقابلا نگات میکنه ... چرا که انرژی تورو دریافت کرده ... حالا میتونی انرژی منفی هم ببخشی ... اینطوری ... میتونی اونو خشمگین ببینی ... میتونی یه اخم کنی و بعد سرتو بندازی پایین ... یا میتونی وقتی میبینیش سرتو تکون بدی و بعد به پایین نگاه کنی ... اینجوری سبب میشه که طرف کلی توی فکر بره که چی شده و از این حرفا ... اما در اصل کاری نشده ... حالا میبینی که چقدر توانایی داری و همیشه لازم نیست که حرف بزنی ... اما سعی کن با نگاهت و لبخند روی لبت به دیگران امید بدی ... کافیه یه ذره بخندی ... یا فقط نگاهش کنی و با نگاهت بگی که نگران نباش ... همیشه باید بخندی ... چه شاد باشی چه نباشی ... چون اگر شاد باشی میتونی خودتو از دست غم رها کنی ... اگر به دوستی رسیدی و دیدی ناراحت و تو هم ناراحتی ... ناراحتی خودتو بروز نده ... بلکه دلجویی از اون کن ... تا میتونی با لبخندت و نگاه مهربونت به همه کمک کن ... مثل من باش که همیشه میخندم و به دیگران با خندم انرژی مثبت میدم ... حالا چه شاد باشم چه نباشم ... با خنده دیگران تو هم میخندی ... اما همیشه در اعماق خنده ام غمی نهفته هست ... مهم نیست ... مهم اینه که اطرافیان من ، منو شاد ببینن ... چون که من اینجوری راحت ترم ... پس بخند تا دنیا به رویت بخندد و در برابر هر مشکلی زانوی غم به بغل نگیر ... ما که با پای خودمون پا به این دنیا نذاشتیم ... به زور اومدیم ... به قول بابام کفران نعمت نکن ... اما چرا وقتی که میخواستیم به دنیا بیام به فکر آینده ی ما نبودند ... از زنده بودنم راضیم ... اما خداییش بیا رو راست باشیم ... وقتی فکر آینده میشه تن همه میلرزه ... صحبت یه عمر زندگی ... آینده ی من در دستان من هست ... اما خیلی وقتا قدرت تصمیم گیری رو از آدم میگیرن ... وقتی که میبینن بعد از عمری زندگی و تلاش حالا چند تا جوون دارن که وقتی فکر سر وسامون اونا میافتن یه دفعه موضع میگیرن ... و میشینن تو رو نقد و بررسی میکنن که " من که سر از کارای تو در نمیارم ، روز به روز داری عجیب تر میشی ، و حالا توی ذهنم برام علامت سوال شدی ، اونم چه علامت سوالی " ای خدایا چرا باید وجود من سبب بشه که همچین فشاری به پدر و مادرمن بیاد ... برای ازدواجم ... برای آیندم ... نمیدونم ... نمیدونم ... اینا همه مشکلاتی که به دست آدم درست میشه ... پدرم میگه :حالا بیا از این فرصت خوب! خونه استفاده کن و برای ارشد بخون ... یکی بهش بگه بابا دلت خوش!! بذار من کارشناسی بگیرم بعد برم سراغ ارشد ... میبینی تو رو خدا ... همه ی آمال و آرزوهای که بهشون نرسیدن توی بچه هاشون می بینن ... بدون توجه به انتخاب خود آدم ... آه ... جوونی ... آرزو داری ... انرژی داری ... کارهایی میکنی که از نظر اونا عمر تلف کردن ... همش میخوان به یه نحوی ازت ایراد بگیرن ... ببخشید اشتباه برداشت نشه ... چون دوستت دارن میخوان با این کار بهت کمک کنن ... اما چه کمک کردنی ... ای وای ... آدم اینجوری تحت فشار قرار میگیره ... نمیشه آسوده از کنار مسائل گذشت ... به خاطر شناخت نادرستی که از تو دارن از تو توقع های زیادی دارن ... یکی بره بهشون بگه آخه پدر من ، مادر من ، شما هم بالاخره روزی جوان بودین و یه عالمه آرزو ... آیا اون زمان هم مثل الان فکر میکردین ... مسلما نه ... پس چرا از من همچین انتظاری دارین ... دارم یواش یواش کم میارم ... اما نباید میدان و خالی کرد ... تازه اول راه ... کو آخرش ... نمیدونم تا چه حد میشه مقاومت کرد ... اما مجبورم برم ... آدما مثل یه کوه آتشفشان میمونن که وقتی کاسه ی صبرشون لبریز شد عصبانی میشن ... فریادهای نزده ... حرفهای گفته نشده ... خشم های فرو رفته ... فشارهای درونی ... نیازهای براورده نشده ... اینا همشون سبب میشن که نتونی تحمل کنی ... و شاید یه دفعه فریاد زدی ... این که اطرافیانت درکت نکنن و نخوای کسی بفهمه که تو چته و همش بخوای تظاهر کنی که خوبی ... آیا واقعا خوبی؟ ... اینکه اونی که میخوای نباشی ... این که حرفهایی برای زدن داشته باشی اما یه همراز نداشته باشی ... مسئله ای مهمتر هم هست که سنگ صبور همه باشی ... اما کسی نتونه سنگ صبورت باشه ... یا نخوای باشه یا کسی پیدا نشه ... البته اینا همش با هم نیستند ... اما از همه مهتر نیاز های براورده نشده ی روحی آدم هست مثل مورد محبت واقع شدن ، این که کسی دوست داشته باشه و هزاران چیز دیگه که همش سبب میشه آدمی نتونه اعتماد به نفسشو بالا ببره و از خودش کلافه بشه و عصبانی بشه ... بعضی وقتا هم از این که نمیتونی حرفتو بزنی واقعا عصبانی میشی ... از این که درکت نمیکنن ... اما نباید هم زندگی رو سخت گرفت ... خود باش تا درکت کنن ... هزار رو نباش ... فقط و فقط خودت باش ... فراموش کردن کار سختی هست ... فراموش کردن روزهای گذشته ... فراموش کردن روزهایی که با کسانی بودی که حالا نیستند ... ممکنه در این دنیا دیگه نباشند ... ممکنه در دنیای تو نباشند ... این فراموش کردن دلیل بر این نیست که تو در گذشتت گیر کردی ... بلکه این دوست داشتن که هیچوقت از بین نمیره ... باز سر زخمش باز میشه و تو باز ناراحت میشی ... یاد کسی میافتی که یه زمانی با تو بود و حالا که نیست دلت براش تنگ شده ... اگر اون کمر تورو شکسته تو حتی حاضر نیستی که اون یه ذره ناراحتی تحمل کنه ... اما این کار تو کاملا غلط ... اونی که رفته نمی خواست با تو باشه ... تو نمیتونستی نیازهاشو براورده کنی ... چرا بیخود براش دل میسوزونی ... شاید این حرف خودخواهانه به نظر برسه ... اما آیا این خودت تو نیستی که از همه مهمتری ... تو اگر خودتو در گذشته ی خودت گم کنی حالت رو از دست میدی و آیندت هم که اصلا معلوم نیست ... به خودت بیا ... برای کسی تب کن که برات بمیره ... نه این که حتی حاضر نبود با تو بمونه ... چشماتو به روی حقیقت باز کن ... نذار دلت یه بار دیگه هم اشتباه کنه ... پ.ن: لطفا این نوشته رو به خودتون نگیرید ، این فقط یه صحبت دوستانه برای یک بنده ی خدا هست که باز داره اشتباه میکنه ... در شتاب لحظه ها ذهن ما هم دچار شتاب شده ... دوست داریم ثانیه ها تند بیان و برن و ما با اونا بدوییم ... اما داریم کجا میریم ... میخوایم به کجا برسیم ... اصلا چرا اینقد تند میریم ... یه لحظه وایستیم ببینیم کجا هستیم ... چی میخوایم ... و میخوایم به کجا برسیم ... باید همه ی جوانبو سنجید و جلو رفت ... وقتی ذهنت دچار شتاب میشه دیگه خوب نمی بینی ... از همه چیز با سرعت میگذری و اینجوری خیلی از فرصت ها رو از دست میدی ... همش در پی یه راه حلی و وقتی بهش میرسی فکر میکنی که بهترین راه حل ... اما بعد از اینکه همه راه و رفتی و برگشتی تازه میفهمی که اشتباه بود و راه های بهتری هم بود ... بهتر در برخورد با مشکلات عجله نکنیم ... اگر راه حلی نداریم خودمون و دستی دستی توی چاه نندازیم ... اگر یکم صبر به خرج بدی و توکل هم داشته باشی و ذهنتو از همه مشکلات رها کنی ... اونوقت مشکلات حل میشه ... باید چیزی رو رهاکنی تا بتونی دوباره به دستش بیاری ... اگر برگشت بدون مال توی وگرنه از اولش هم مال تو نبوده ... از هیچ چیز نترس ... همه چیز به مرور زمان حل میشه ... مطمئن باش ... برای شناخت آدما نیاز به زمان زیادی ... نمیشه تعیین کرد ... آدما با هم فرق میکنن ... یکی مثل یه کف دست صاف ساده ... یکی مثل یه مشت بسته تو دار ... یکی هم مثل پیاز لایه لایه هست ... هر چه قدر غرورت کمتر باشه راحت تر میتونی احساسات رو بروز بدی و به طبع راحت تر شناخته میشی ... اما اگر نخوای کسی تورو نشناسه و به راز درونت پی نبره خودتو پیچیده نشون میدی یا اینکه بی تفاوت نشون میدی ... مهم اینه که وقتی باید خودت باشی خودت نیستی و فقط تظاهر میکنی که هستی ... برای رسیدن به این موضوع که کی خودت باشی و کی مثل دیگران باشی باید موقعیت رو سنجید و بعد عمل کرد ... خیلی وقتا هم هست که خودت هیچوقت خودت نیستی و یه آدم دیگه در ذهن دیگران میسازی ... چرا ... چون از خود واقعیت خجالت میکشی ... اینم چرا داره که باید خودت جواب بدی ... حالا اگه گفتی چرا؟ یه وقتی هست یکی تو رو زندانی میکنه ... یه وقتی هست که خودت ، خودتو زندانی میکنی ... اما چرا؟ چرا حالا که من در قفس رو برات باز کردم بازم میخوای توی قفست باشی ... از چی میترسی ... چرا به دور دستها خیره شدی ... چرا وقتی میخوای چیزی بگی اول دنبال جواب میگردی بعد دنبال سوال ... چرا نمی خوای پرواز کنی ... چه خیری از این قفس دیدی ... چرا میخوای افکار منفی بر تو غالب بشن ... چرا میخوای توی حالتی قرار بگیری که میدونی به هیچ نتیجه ای نمیرسی جز سر درگمی ... من چی بگم ... دیگه لالایی من تورو نمیخوابونه ... دیگه اینجا نیستی ... احساس میکنم یه گمشده داری ... اونم خودتی ... توی خودت حل شدی ... داری ذوب میشی ... خوبه ... اما کمی به فکر ما باش ... چرا ماها هر وقت فکر میکنیم اول از همه میریم سراغ فکر منفی ... اگه نشه ... این اگه نشه سدی هست در برابر آرزوهای دست یافتنی ما ... چرا دوست داریم خودمون با خودمون این کارو بکنیم ... چرا نمیخوایم توی واقعیت ها بیایم و دلو به دریا بزنیم و با مشکلات بجنگیم ... یادت باشه مشکلات از بین نمیره ... بلکه بزرگتر هم میشه ... پس ما هم باید بزرگتر بشیم ... نباید خودمونو ببازیم ... ولی یه چیز دیگه هم هست ... وقتی توی خودت حل میشی معلومه دوست داری عوض بشی ... دوست داری پوسته ی گذشته رو عوض کنی ... خیلی خوبه ... اما یادت باشه که یه دفعه نمیشه ... یواش یواش ... اگر میخوای از قفست در بیای اول از همه اراده کن بعدش بیا جلو ... یادت باشه که وقتی خارج شدی از مواجه شدن با مشکلات نترسی ... بدون که هیچوقت تنها نیستی ... دیروز رفتم دانشگاه ... بعد از مدتها یکی از بچه هارو دیدم ... خیلی دلم میخواست باهش رو در رو صحبت کنم که موفق شدم ... مینو رو هم دیدم ... با هم کلی حرف زدیم ... وقتی خونه اومدم در نهایت خوشحالی خبر بدی شنیدم ... عموی مامانم دیروز ساعت 1 فوت کرد ... خیلی ناراحت شدم ... آخه خیلی دوسش داشتم ... اونم منو خیلی دوست داشت ... میگفتن سرطان داره ... آخه خدایا چرا ؟ ... چرا ... خیلی ناراحتم ... طوری که دیشب که با حمید رفته بودم حرم نتونستم خودمو خوشحال نشون بدم ... نمی تونم ... ای خدا ... دیشب قیافش گرفته بود ... گم شده بود ... و نمیخواست چیزی بگه ... ولی بالاخره به زور گفت ... میشه به من بگی دنبال چی میگردی ؟ ... میشه به من بگی چی شده که تو رو دچار این سر در گمی کرده ... میشه بگی چرا مصمم نیستی ... فکر نکنم بگی ... بازم سکوت ... بازم سکوت ... اگر بتونی عوامل محیطی رو تشخیص بدی ... اگر بتونی با خودت رو راست باشی ... اگر قابلیت عوض شدن رو در خودت تقویت کنی ... اونوقت هست که میتونی به خودت برسی ... چراغ دلتو روشن کن با نور حقیقت و واقعیت ... این دوتا با هم فرق میکنن ... همدیگر رو کامل میکنن ... حالا یواش یواش به درونت برو ... به جاهای تاریک دلت ... پرده ها ی دلت رو کنار بزن ... نگران نباش ... اصلا نترس ... یادت باشه که خود واقعیت همیشه با تو هست ... یادت باشه که در راه شناخت خودت به یه سری مسائل عجیب ، توانایی و استعداد های بالقوه میرسی که باید بالفعل کنی ... یادت نره که این تو هستی که باید بخوای ... پس طلب کن تا به دست بیاری ... خواستن توانستن است ... 1- کاش در دنیا سه چیز نبود 1- عشق 2- غرور 3- دروغ اونوقت انسان مجبور نبود به عشق از روی غرور دروغ بگه 2- وقتی شادی، یواش بخند تا غم بیدار نشه ! 3- اگر یه روز عاشق شدی و خواستی بهش بگی دوسش داری اول ببین چقدر آمادگی داری... ببین میتونی بهش دروغ نگی ... ببین میتونی باهاش صادق باشی یا نه... اگر دیدی هنوز یه چیزایی داری که نمیتونی بهش بگی هیچوقت پا جلو نذار ... یه چیز دیگه اگه یه موقع دیدی عاشق شدی جلو نرو چون عشق مساوی با هوس ... ولی اگه دیدی با تمام وجود دوسش داری اگه دیدی بدون اون قلبت درد میگیره خودت رو باور داشته باش برو جلو و مطمئن باش به نتیجه میرسی 4- وقتی چشم امیدت به خدا باشد هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست باشد ... هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید ... هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که در دیر نپاید ... 5- وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره ... وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی ... وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه ... وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته ... 6- بچه که بودیم نقاشی هامون مثل خودمون ساده بود ... خیلی ها اومدن و رفتن و به جای نقاشی توی دفتر دلم خط خطی کردن !!! حالا خیلی وقت که یه قلب کشیدم ، توش اسم خودمو نوشتم ... ولی جای کنار اسمم ،خالی مونده بود ... و حالا با اسم تو پرش کردم ... 7- قانون آخر نیوتن : در زمین هیچ جا سیبها به خاطر تو از درخت می افتند چون تنها جاذبه ی زمین تو هستی . 8- سه جمله ی زیبا :1- اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی . 2- لذتی که در فراغ هست در وصال نیست ، چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بیم فراغ. 3- آغاز کسی باش که پایان تو باشه . قضیه من ، قضیه کوزه گر و کوزه شکسته هست ... قصد تعریف ندارم ... فقط چیزی که میبینمو میگم ... اگر بخوام به کسی کمک کنم این کارو با جون و دل انجام میدم ... چون خودمو در برابر دوستانم مسئول میدونم ... قبلا هم گفتم ... حرفام نافذ ... میتونم در آن واحد چند جا فکر کنم بدون اینکه هنگ کنم ... اگر به کسی قول بدم حتما انجامش میدم ... وقتی میبینم که میتونم با همین چند خط نوشتن به کسی کمک کنم یا با حرف زدن این کارو انجام میدم ... که بارها کردم ... باور کن هر کی ازم کمک روحی خواسته اونجوری کمکش کردم که خودم هم موندم عجب توانایی هایی دارم ... لالایی من دیگرانو میخوابونه ... هیچ کس رو دست خالی برنگردوندم ... دیگه بسه ... همینایی که گفتم هم زیاد ... اما چرا این لالایی منو نمیخوابونه ... چرا نمی تونم با حرفام خودمو آروم کنم ... شاید از دلتنگی که اینجوری شدم ... شاید از عوامل دیگه باشه ... به نظر خودم که جدیدا مذخرف شدم ... حساس شدم ... زود ناراحت میشم ... حالا یکی برای من لالایی بگه ... تا من بخوابم ... دیگه اینجا هم نمیشه خیلی از حرفها رو زد ... آخه باز فردا باید توبیخ بشم که چرا دلم گرفته ... میخوای بدونی دلم خسته شده ... دلم گرفته ... دلم تنگه ... نمی تونم جلوی هجوم غم هارو بگیرم ... این از گذشتم نیست ... از حال ... از الان ... از آسمان سیاه ...آخه کی میخواد این شب تار بره و سحر بیاد ... خدایا تا که باید تاوان پس بدم ... باشه ... پس میدم ... تا هر جا که باشه منم میکشم ... میخوام حرف دلم با یه شعر از حبیب بگم ... اینجوری راحت ترم ... خسته ام گردون گردان خسته ام خسته ام ای خسته جانان خسته ام ریشه ای تشنه نشسته زیر خاک بارشی کو !! ابر وباران خسته ام خشم خورشید و عبور فصل گرم در کویری خشک وسوزان خسته ام قلب جنگل با تبر در خاک عشق وقت اعدام درختان خسته ام میزند آبی بر آتش های دل قطره قطره اشک ارزان خسته ام شه پر پرواز من آخر شکست از نشستن ای رفیقان خسته ام ساغرم خالی ز می من تشنگان جرعه ای ، ای می پرستان خسته ام بین چه کرد این اشک درد آلود من زین شب و این درد پنهان خسته ام من که آزادی شعارم بوده است این چنین در بند وزندان خسته ام ظالمان روی زمین تشنه به خون زین ستم بر خاک خوبان خسته ام گر چه دورم عشق من ای خاک من از غم خلق پریشان خسته ام از غم خلق پریشان خسته ام راستش از حرفهای دلم ، دلم گرفت ... خیلی وقتا میشه که نمی تونی حرفاتو بزنی ... یا موقعیت نمیشه ... یا نمیتونی بیان کنی ... یا میترسی ... یا اصلا نمیخوای بزنی ... میخوای کسی از تو با خبر نباشه ... اما سختترین حالت اینه که بخوای بگی و نتونی بیان کنی ... اونوقت هست که با خودت میمونی که باید چه کار کنی ... بهترین راه نوشتن هست ... هر جا که بشه ... اینجا ... دفتر خاطرات ... فردا تولد بابا هست 6/7/1334 ... من که براش چیزی نخریدم ... قرار خانوادگی بخریم ... بابا جون به خاطر همه ی زحمت هایی که برامون کشیدی و خاطر همه کارهایی که کردی ازت ممنونیم ... میدونم که نمی تونم زحمت هاتو جبران کنم ... اما با گفتن اینا میشه قطره ای از دریا گفت ... بعضی وقتا که خوشی زیر دلت میزنه و احساس میکنی الان بد بخترین و بیچاره ترین آدم روی زمین هستی بد نیست یه نگاهی توی آینه به قیافه ی خودت بندازی ... با خودت بگی من چی دارم ... شروع کن به جواب دادن این سوالا 1- اسمت چیه ؟ 2- من چی دارم ؟ ... پدر ومادر مهربون دارم ... دوستای خوب دارم ... سلامتی دارم ... زنده هستم ... نفس میکشم ... خواهر و برادر مهربون!! دارم ... همه دوستم دارن ... و از همه مهمتر یکی رو داری که برای همیشه دوستت داره ... قدرشو بدون ... اما بعضی وقتا هست که داشتن اینا راضیت نمیکنه و دوست داری تنهای تنها باشی ... احساس میکنی دلت گرفته ... احساس میکنی که هیچ هدفی نداری ... و همش آه میکشی ... از زنده بودنت بیزار میشی ... حالا باید چه کار کنی ... حالا باید یه سفری به درونت داشته باشی ... ببینی چی شده که مثل یه ویروس داره همه ی روحتو داره بیمار میکنه ... شاید پیداش نکردی ... اونوقت هست که بیماریت اساسی تر میشه ... به این میگن افسردگی ... چیزی که امروز همه دارن ... میخوای خوب بشی یا نه ... اول تکلیفتو با خودت مشخص کن ... بعد برو سراغ خوب شدن ... مهمترین مسئله اینه که واقعیت ها را بپذیری و بدونی تا نخوای چیزی عوض نمیشه ... اینو ملکه ی ذهنت کن اول از همه خودت هستی که میتونی به خودت کمک کنی بعد دیگران ... پس شروع کن ... یه زمانی یه کتابی میخوندم ... اسمش این بود" از سرعت زندگی خود بکاهید " ... با خوندن اون تونستم خودمو عوض کنم و به خیلی ها هم کمک کنم ... کتاب دیگه در مورد اثر انرژی مثبت بود و واقعا برام مفید بود ... طوری که هر چی اراده میکردم به دست میاوردم ... شاید گفتن این حرف خودخواهانه باشه ... اما همینجور بود ... کافی بود که فقط اراده میکردم و بعد از مدتی بهش میرسیدم ... اونقد مثبت فکر میکردم و همه چیزو برای خودم خوب میدیم که زندگی خیلی عالی شده بود ... اما بعد از مدتی غرور زد به کلم و یه کاری دیوانه وار کردم که هیچکس حاضر نمیشد انجامش بده ... اما من احمق در کمال خونسردی انجام دادم ... بر میگرده تقریبا به 9 ماه پیش و این سبب همه غم وغصه ی من شد ... بعد از اون بود که افسردگی ناامیدی خودکشی هر چی فکر منفی بود به سرم زد ... این که دیگه هیچوقت نمیشه ... این که حالا من چه کار کنم ... واقعا داشت کارم به جنون می کشید ... اما هیچ کس از ظاهر همیشه خندان من"گول زننده ی من " هیچی نفهمید ... مثلا همه چیز امن و امان بود ... اما در باطن دیگه انگیزه ای برای موندن نبود ... همش تنهایی ... همش افسوس ... همش لعنت به خودم ... شب و روزم شده بود کابوس شده بود گریه ... مثل این ماتم زده ها بودم ... و مسئله ی مهم تر نمیخواستم هم به کسی بگم ... چون هیچکس نمیتونست کمکم کنه ... کاری از دست کسی بر نمی اومد ... من بودم و من نابود شده ام ... با هم مونده بودیم آخه خدایا من باید چه قدر فراموش شده باشم که دیگه خبر از ما نمیگیری و منو به حال خودم رها کردی ... هیچی در برابر کارام نگفتی و بازم اوضاع مثل همیشه بود ... انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ... اما من روز به روز لاغرتر ضعیف تر افسرده تر ناتوانتر میشدم ... دیگه کارم به جایی رسیده بود که میگفتم من برای چی نفس میکشم ... اصلا چرا من زنده هستم ... من مستحقش نیستم ... از اون به بعد بود که ضعف من شروع شد ... مو سفید شدن ... زخم معده گرفتن ... سر گیجه رفتن ... هر چی بیماری بود ... داشتم نابود میشدم ... اما از درون ... و هیچکس نفهمید ... نشستم به فکر کردن ... به اینکه چی هستم ... چی میخوام ... ممکنه آینده ی من چی بشه ... اصلا آیا آینده ای وجود داره ... یا نه باید در جوانی بار سفر و بست ... به خاطر همه چیز توبه کردم ... همه ی سلول های تنم توبه کردن ... دیگه من نبودم ... بلکه یه محبوبه در حال نابود شدن بود ... کسی که برای خودش هیچی نمی خواست جز مرگ ... اما اتفاقی افتاد و سکه برگشت ... خدا جواب منو داد ... آینده منو بهم برگردوند ... تمام زندگی من ... تمام لحظه های از دست رفته ی من ... اما من بازم حاضر به قبول کردن این نعمت نشدم ... چون نمیخواستم کسی در آتیش من بسوز ... بذار خودم بسوزم و چیزی ازم باقی نمونه ... اما نذاشت ... اصرار کرد ... و من مجبور شدم راز دلم رو که برای هیچکس نگفته بودم بگم ... گر چه میدونستم این آغاز راه گذشته هست و بهتر بازم ادامه بدم ... تنهای تنها ... مثل همیشه ... بازم نذاشت ... خواست بمونه تا آخرش ... اما من آزادش گذاشتم که اگه خواست بره ... اما بازم واستاد ... اون واستاد تا بمونه براي هميشه...تا آخر عمر ... زندگی هر کسی چهار مرحله داره 1- کودکی 2- جوانی 3- میانسالی 4- پیری با گذشتن زمان هر یک از این مرحله ها پشت سر گذاشته میشه و وارد مرحله ی جدیدی میشی ... بهترین دوران کودکی ... چون در این دوران تو مسئولیت نداری و از همه مهمتر همه چیزو خوب میبینی ... مسائل برات کوچیک و قابل حل ... زود ناراحت میشی و زود خوشحال ... میتونی راحت بخندی بدون اینکه بدنی دور و برت داره چه اتفاقایی میافته ... خلاصه کلام اینکه مثل یه فرشته میمونی ... پاک و بیگناه ... مرحله ی دوم جوانی توی ... البته تا بخوای به این برسی باید کلی تغییر کنی ... هم درونی هم برونی ... باید بزرگ بشی ... باید مسئولیت های سنگین قبول کنی ... باید بتونی توی جامعه ظاهر بشی و گلیم خودتو از آب بکشی ... دانشگاه ... کار ... ازدواج ... دیگه تو اون بچهی ناز کوچیک نیستی که اگر کاری میکردی روی حساب بچگیت بذارن ... تو حالا یه گلی هستی که در آستانه ی باز شدن هست ... اگر در این لحظه ها دچار آسیب شکست خطا بشی در آینده تو تاثیر زیادی داره ... ممکنه خوب باز نشی ... باید مراقب خودت باشی ... اگر هر خطایی کنی تورو سوال پیچ میکنن که تو که بزرگ شدی باید به فکر تو هم باشم و بعدش کلی حرفای منفی و ... از اینا ... اما آیا یه جوون حق خطا کردن نداره ... حالا اگر اون کارو خودشون انجان بدن میگن ما با تو فرق میکنیم ... اما تو نباید این کارو انجام بدی ... آخه اونا با ما چه فرقی دارن جز اینکه این حق و به خودشون میدن که انجام بدن ... اما به تو نه ... وقتی حرف از جوونیشون میشه میگن دور زمونه ما با شما فرق داره " البته برای ماله کشی کاراشون " شما حق ندارین همچین کار بکنید چون منحرف میشین چون چون ... هزار تای چون که به نظر خودشون قانع کننده هست ... اما فقط با این کارشون روی اعصاب ما راهپیمایی می کنند و بعد کلی بحث میگن جوون هم جوون های دیروز ... آخه شماها مگه به آدم حق جولان دادن میدین ... اگر نمیدین پس چه طور قاطع میگین :نه نسل شماها هم مالی از آب در نمیاد ... جوونی که موزیک گوش میده اونم آهنگای دو کیلویی و با اینترنت کار میکنه و کلی چرت و پرت و مخلفات به درد جامعه نمی خوره ... ای خدا آدم توی این مواقع به اینا چی بگه که مثلا قانع بشن ... اونم برای چند لحظه ... هنوز جای خوبشیم ... میگن فلانی رو ببین ... اینو ببین ... اونو ببین ... یاد بگیر ... اما تو چی یه آدم نمیدونم چی چی ال و بل هستی ... ای بابا ما بچه های خودتونیم ... مارو که از جوی آب که پیدا نکردین ... البته الان هم به این شک دارم ... بگذریم بحث به جاهای باریک کشید ... خلاصه اینکه هر چی تجربه هست الان باید کسب کنی برای آیندت ... چون الان باید شروع کنی به کاشتن بذر آینده ... بذر خوب بکار که آینده ی خوبی داشته باشی ... دوره میانسالی دوره برداشت محصول ... هر چی که قبلا کاشتی ... چه خوب چه بد ... دوره استفاده کردن از تجارب گذشتت ... البته اگر عاقلی ... دوره ای که دیگه تو پخته شدی و مثل دوران شباب سرکش و احساسی نیستی ... عاقل شدی ... محطاط شدی ... دیگه نمیتونی چیزی بکاری ... هر چی بود مال گذشته هست ... پس یادت باشه هیچ بازگشتی نداری ... دوره ی پیری ... دوره آسایش ... آرامش ...انتقال تجربه ... دیدن نوه ها "البته اگر ازدواج کردی البته اگر خل بودی مثل همه " ... دیگه کار انجام نشده نداری ... حالا شاهد بزرگ شدن نوه هات ! هستی و از دیدنشون لذت !! میبری ... حالا دیگه خیالت آسوده هست ... حالا تو هستی و هسفر چندین سالت که عمری با تو بوده ... قدرشو بدون ... یه لحظه هایی وجود داره که دوست داری هیچوقت تموم نشه ... مثل لحظه وصل ... اما لحظه هایی وجود داره که اثرش تا آخر عمر میمونه ... مثل جدایی ... مهم اینه قدر لحظه هارو بدونی و از دستشون ندی ... نمی دونم چرا آدم ها فکر میکنن که همیشه زنده هستن و همه کار میتونن بکنن ... اما عمر ما کوتاه ... باید طوری زندگی کنی که اگر فردا از این دنیا رفتی کار انجام نشده ای نداشته باشی ... همیشه باید حرفهاییکه میبینی باید بگی و با گفتنش سوء تفاهم ها رفع میشه بزنی ... شاید برای خودت مهم نباشه ... اما برای طرف مقابلت مهم هست ... اینجوری خیلی از مسائلی که به نظر سخت میاد به راحتی حل میشه ... امتحان کن ... ضرر نداره ... نمی خوام حرفای دلمو بگم ... دیگه دوست ندارم ... دلم خسته شده ... خودم خسته شدم ... وقتی هم میگم ناراحت میشه ... حالا موندم بگم یا نگم ... احساس میکنم توی یه گردباد افتادم و دارم میچرخم ... هی میچرخم ... سر در گم شدم ... گیجم ... خسته هستم ... ای وای ... بهتر دیگه هیچی نگم ... چون بیشتر فرو میرم ... حالم بد نيست غم کم مي خورم کم که نه! هر روز کم کم مي خورم همیشه سکوت ... همیشه حرفهای نگفته ... همیشه نگاههای پر راز ... همیشه لبخندی که نشون از چیزی نگفته هست ... و این منم با این همه سوال ... کیه که جواب بده ؟! بعضی اوقات با خودت میگی آخه چرا ؟ اما بعد میگی این تنها فکر تو هست که فکر میکنی اتفاقی افتاده ... اما نه ... هیچ وقت اینجوری فکر نکن ... نکته ای هست که آدمها همیشه فراموش می کنن ... وقتی داری فکر میکنی مغزت در حال فرستادن امواج هست و تاثیر زیادی روی مغز طرف مقابل میذاره ... اگر ناراحت باشی طرف مقابل هم ناراحت میشه ... اگر به ذهنت فکر بد راه بدی و منفی فکر کنی بدون اونم به مرور زمان منفی فکر میکنه و درست مثل خودت میشه ... مراقب امواج مغزت باش ... همیشه با نگاهش انرژی گرفتم و با نگاه های غمگینش توی خودم فرو رفتم ... دوست ندارم هیچوقت ناراحت ببینمش ... شاید با گفتن این حرفها فکر کنی که دیوونه شدم و از این حرفا ... اما دیگه برام مهم نیست ... هر کی هر چی می خواد بگه ... یادت باشه با هر حرف نگفته تو من بارها توی خودم فرو میرم و دلم میگیره ... ولی سعی میکنم دیگه نشون ندم و طوری دیگه نشون بدم ... ازم میپرسه از کجا شروع کنم ... من بگم از کجای شروع کن ... از لحظه ای که چشمات باز شد ... از لحظه ای که نفس کشیدی ... از لحظه ای که دیدی تنها نیستی ... از لحظه های تنهایی ... از لحظه های دلتنگی ... از غم و غصت ... از نگاه های پر معنات ... از دوست داشتن ... از من ... از خودت ... از لحظه های با هم بودن ... بازم بگم ... اگر بخوای میگم ... تا بی نهایت میگم ... ای خدا ... ای خدا ... دلم گرفت از حرفای خودم ... چه کنم که دست خودم نیست ... باید این حرفارو زد ... اینجایی بهترین جایی هست که سراغ دارم ... احساس می کنم که دیوونه شدم ... آه ه ه ه ه ه ه ه ه خیلی وقت میخوام این مطلبو بنویسم ... اما الان بهترین وقت ... دوست داری حرفاتو بپیچونی ... دوس داری منفور باشی ... دوس داری همش حرفای منفی بزنی ... دوس داری چیزی بگی صدای همه رو در بیاری ... اخلاقت گنده "منقول از رضا " ... خودخواهی ... حساسی ... دوست داری همه ی توجه ها طرف تو باشه ... با همه چیز مخالفی ... وقتی شروع میکنم به انرژی مثبت دادن میزنی توی پر آدم ... میگی یکم منفی حرف بزن تا حال کنیم ... میخوای برات حرف از خودکشی و ... از این چیزا بگم تا کمی حال کنی ... میخوای جلوی اکسیژن هوارو بگیرم که دیگه تنفس نکنی ... که شاید به زندگیت خاتمه بدم ... میخوای از چی بگم که به قول خودت حال کنی ... ای وای ... فکرت سیاه بود و سیاه تر شده ... تو خوب بودی ... حیف از دست رفتی ... خودتو باختی ... دیگه کاری از من بر نمیاد ... من کاملا تسلیم هستم ... و نمیخوام حتی یه ذره تغییر برات ایجاد کنم ... من دیگه کاملا عاجز شدم ... دور خودت پیله ای کشیدی که کسی رو راه ندی ... این پیله ی تو کی باز میشه ... یا شاید تو یه بید هستی که اگر باز بشی مخربی ... میخوای توی پیله ات بمیری ... میخوای با این کارات چیرو ثابت کنی ... این که همه ی این دنیا بی خود ... این که چرا به دنیا اومدی ... اومدی چه کار کنی ... ای کاش نبودی ... منم از این حرفا زدم و به نتیجه ای نرسیدم ... جز به پوچی تباهی نابودی ... دیگه هیچی راضیت نمیکنه ... به جز اینترنت ... خوبه باز این راضیت می کنه ... دیگه هیچی نمی تونم بگم ... تورو به حال خودت واگذار میکنم ... بیچاره فهیمه هم مونده بو با تو چه جور برخورد کنه ... دوست قبلیت هم مونده بود ... منم موندم ... دیگه می خوای کی رو از پا در بیاری ... می خوای همه مثل خودت درگیر خودسانسور و بی هدف بشن ... باشه ... اما همه چیز این جوری باقی نمی مونه ... من میدونم باید با تو چه جوری برخورد کرد ... باید تورو آزاد کرد تا مثل ذره ای سرگردان بچرخی اما مثل جیوه به هیچی نچسبی ... و اگر کسی هم خواست خودش رو بچسبونه پرتش کن ... باشه تنها باش و از این تنهایی لذت ببر ... از هر چی لذت میبری لذت ببر ... شاید اینجوری بهتر باشه ... زندگی مثل جوی آب ... پویا هست ... لحظه ها رو دریاب ... بدون که هیچوقت برنمیگردند ... گذشته ای تلخ ... حالی نا معلوم ... و آینده ای که فقط با دستان پر توان خودت درست میشه ... یادت باشه این فقط تو هستی که میتونی خودتو متحول کنی ... میخوای عوض بشی ... پس دستت رو بذار روی پات و بگو یا علی ... هیچوقت خدا را فراموش نکن و به اون توکل کن ... بازم میگم لحظه ها رو در یاب ... که دیگه از دستشون ندی ... و همیشه از تجارب گذشتت پلی بساز برای آینده ... نذار گذشته ی تو تو رو نابود کنه ... بر افکارت مسلط باش ... هدفتو تعیین کن ... یه یا علی بگو و بدون که خدا همیشه باهت هست ... به امید آینده ای بهتر پیش برو و هیچوقت منفی فکر نکن ... باشه که اینم بگذره ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اول فروردين ماه باشد سياه هستيد.
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد.
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد.
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد.
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد.
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد.
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد.
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد.
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد.
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است.
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد.
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد.
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد.
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد.
قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه وبشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد همراهتان باشد آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمهاباعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.
شيري رنگ
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد ولي هميشه بشاش است. شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي طولاني دوستش خواهيد داشت.
نيلي
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد پيدا كنيد.
خاكستري
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه بگوييد و خوش اخلاق هستيد.
سبز
خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد مورد نظرت مي مانيد.
طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان متمادي دوباره عاشق نمي شوي.
صورتي
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي. داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز مانند آنچه در قصه هاست هستيد.
زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ، و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.
خرمائي
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار است فرد بهتري پيدا كنيد.
نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.
ارغواني
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.
ليموئي
آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.
نقره اي
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي
آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.
سياه
شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي
تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز توام با مبارزه است و مثل همه نيست.
زيتوني
شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت نورزيد.
قهوه اي
فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به
چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ، بسادگي تسليم شده آنرا رها ميكنيد.
آبي
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه از قلبتان.
سرمه اي
شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان مشكل است آنها را ببخشيد.
سفيد
شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه اين حالت شما را دوست دارند.
كبود
احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت است و گمگشته عشق هستيد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



