جزر و مد
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...
پ.ن : از وقتی حرف هامو میزنم راحت تر شدم ... گرچه گفتن بعضی از حرفها هنوز برام سخته ... سوال : ظرفیت آدمها به چی بستگی داره ؟ ... آدمها اگر ظرفیتشون بالا باشه خوبه ... تا چه حد باید به دیگران رو داد ... پ.ن : من این کارو کردم ... وقتی دیدم که به جواب سوالم نمیرسم به حال خودش گذاشتم و بالاخره جواب خودش اومد ... باید ذهن و از هر چی فکر منفی خالی کرد ... سوال : چه جوری میشه از گذشته نقطه های مثبتشو گرفت و منفی هاشو هم کم رنگ کرد ؟... چه جوری میشه که همیشه مثبت دید ؟ پ.ن : از همه ی کسانی که اذیتشون کردم معذرت میخوام ... پ.ن : دلم نمی خواد هیچ کس رو آزار بدم ... هر وقت احساس کنم حرفام آزار دهنده هست دیگه حرف نمیزنم ... سوال: غرور تا چه حد خوبه ؟ ... یا تا چه حد باید غرور داشته باشیم؟ ... پ.ن : باید سعی کنم که حرفهامو بزنم ... هر چی که هست ... اما نه به هر کسی ... سوال : در اعماق فکر من چی هست که منو اسیر خودش کرده ؟ ... پ.ن : من قبلا خودخور بودم ... اما الان بیشتر ... میدونم کار بدیه ... اما اگر فکر کنی میبینی زدن خیلی از حرفها سخته ... سوال : چرا آدمها خودخوری میکنن و خیلی از حرفاشونو نمیزنن ؟ ... پ.ن : دیروز بازم کلاس نرفتم ... با دوستان توی کتابخونه نشسته بودیم و از گذشته ها میگفتیم و ... یادش به خیر بچه بودیم ... الانم بچه ایم ... پ.ن : قول میدم که اینقد خودمو دیگرانو اذیت نکنم ... من دیگران اذیت نمیکنم ... خودمو اذیت میکنم ... پ.ن : هیچ وقت نمیتونی از قیافه ی من غم و غصه ی منو بخونی ... من چهره ام گول زننده هست ... مگر اینکه اینقد عمقش زیاد باشه که نتونم جلوشو بگیرم ... سوال : با این اوصاف من آدم بدی هستم ؟... پ.ن : ازش خواستم منو توی کلمه توصیف کنه ... گفت دلگیر هستی ... از اوضاع و شرایط ... از زمونه ... نباشم ؟ ... پ.ن : من خیلی آدم !! بدی هستم که با حرفام دیگران آزار میدم ... باشه دیگه هیچی نمیگم ... سکوت ... سوال : برای رها شدن از این دلگیری باید چه کار کنم؟ همیشه در پس هر خنده ای گریه ای وجود داره و در پس هر گریه ای خنده ای ... اما بعضی وقتا میشه که خنده ای نمیاد و گریه ای نمیاد ... فقط یه حالت سکوت مرگبار پیش میاد که گلوی تورو اونقد فشار میده که تو رو از گفتن هر چی حرف باز میداره ... سکوت ... امید و نا امیدی ... بازم سکوت ... روی زبونم قفل زدم که دیگه خیلی حرفامو نزنم ... اگه میخوام بزنم اینجا نزنم ... هیچکی( غیر از یه نفر) گریه ی منو ندیده ... هر کی با من بود منو در حال خنده دیده ... اما همیشه خنده نیست ... خنده ی من گاهی تلخ تر از گریه هست ... اما مجالی برای گریه کردن نیست ... خیلی سخته که بخوای که به زبونت قفل بزنی ... به چشمات بگی گریه نکن ... و به دلت بگی که نوبت تو هم میرسه ... خود درگیری در نهایتش ... اینها اون حرفهایی نیست که خیلی وقته که میخواستم بگم ... اون حرفها هنوز ناگفته مونده ... وای دلم که چقدر درد میکنه ... داره میترکه ... اما عوض اینکه دنبال مرهمی بگردم فقط دارم مثل شیداها جاده ی بینهایت میرم و نگاهم همش به دور دست های ... پ.ن 1: دردور دست ها رویاهای منه که بهش خواهم رسید ... اینجا منم که از همیشه سکوتم بیشتر شده ... گذشته محبوبه ای بود که دیگه نیست ... من کجام ؟ ... پ.ن 2 : خیلی دلم میخواد از یکی کمک بگیرم تا مشکلم حل بشه ... اما شاید این کارو نکردم ... باید بذارم که غضب درونم فروکش کنه تا بتونم معقولانه تصمیم بگیرم ... باید صبر کنم تا خودمو بسازم برای مشکلات بالاتر و سخت تر ... پ.ن : من برای این نمی خوام حرفامو بزنم ... چون اونقد حرفام تلخ و نا امیدی میشه که دوست ندارم کسی باهش برنجه یا توی فکر فرو بره یه سوال : در دور دست ها چی وجود داره که من همش به اونجا نگاه میکنم ؟ يهر> امروز دوتا مسافر داشتیم بابام و داداش سربازم ، با اختلاف دو ساعت اومدن ... داداشم بعد از 90 روز اومده بود ... با یه قیافه سیاه ... یه بدن محکم ... اما اخلاقش عوض نشده بود ... ساعت 8 اومد ... هم پاشو گذاشت خونه شروع شد ... یادش به خیر ... چه دورانی با این برادر سرباز داشتیم ... حالا دیگه همه چیز عوض شده ... کم کم پیش میاد که اینجوری دور هم جمع بشیم ... اما برای یک هفته مثل یه خانواده ی کامل کنار هم هستیم ... وقتی داداشم اومد شروع کرد به تعریف خاطراتی که واقعا شنیدنی بود ... غذا خوردنش ... خوابیدنش ... خدمتش ... همش شنیدنی بود ... دوری از خانواده حس دوست داشتنشو بیشتر کرده بود ... دلتنگی ... غربت ... اما راستش دلم براش تنگ شده بود ... ولی به این احساسم خیلی توجه نمی کردم ... 3 ماه آموزشیش تموم شد ... بقیش هم شوشتر افتاده ... داداش بزرگترم افتاده بود مراغه ... این داداشم شوشتر ... هی ... اینم میگذره ... چشم به هم بزنه سربازیش تموم میشه و تازه اول زندگیشه ... پ.ن : خیلی خوشحالم که اومده ... دیروز خوابشو دیدم ... امروز خودشو ... گرچه زود باید بره ... اما همین دور هم بودن هم غنیمت ... لحظه ها وقتی قشنگ میشه که با هم باشیم ... کنار هم ... پ.ن : گرچه این سوالو از هزاران نفر پرسیدم و هزارتا جواب شنیدم اما قانعم نکرده ... وقتی کسی بخواد با حرفاش یا اعمالش برای آدم دردسر درست کنه یا در حال ایجاد کردن باشه یا درست کرده و حالا بلاخره بعد از کلی سینه به سینه گشتن به گوش خودت برسه اونوقت چی میشه به نظرت ؟ همیشه از این اتفافقا میافته ... خیلی ها وقتی چیزی رو ندارن اونوقت نمیتونن داشتنشو به دیگران ببینن ... و این سبب میشه که حسادت کنن ... عوض اینکه تلاش کنه بهش برشه میخواد اونو هم از من بگیره ... با این حرفها و ... پ.ن۱ : راستش داداش سربازم چند روز دیگه میخواد بیاد( برای مرخصی بعد از ۹۰ روز از خاش ) ... اون همچین رفتاری با من داره ... به خیلی از خواسته هاش نرسیده و حالا منو تحقیر میکنه ... اینا همش به خاطر کمبود شخصیتش هست ... پ.ن ۲ : امروز خواب داداش سربازمو دیدم که باز داره اذیت میکنه ... از بس اذیتم کرده که اصلا دلم براش تنگ نمیشه و هر وقت هم که بخواد بیاد عزا میگیرم ... پ.ن : ارزش آدمها به چیه ؟ خیلی وقتا هم میشه که وقتی چیزی رو نمیگم و سکوت میکنم سوء تفاهم پیش میاد ... اما حقیقتش اینه که هیچی نیست و فقط یه سری افکاری که اصلا نمیخوام بیان بشه ... چون با بیان کردنش دریچه ای به سوی گذشته و افکار منفی باز میشه ... پ.ن : هیچ اتفاق خاصی نیفتاده ... فقط یکم! راستی شما کتاب فیزیک ندارین؟ پ.ن : کار این چند روزم شده رفتن به دانشگاه و سایت و جزوه گرفتن و چرخیدن و خوش گذروندن ... یعنی واقعا داره خوش میگذره ... خدا آخر و عاقبتشو به خیر کنه مدتی طولانی بود که مطلبی رو میخواستم بگم و اینکه گفتنش برام سخت ! بود كه بالاخره گفتم و انجامش هم دادم ... بدون هيچ تاخير زمان ... جالب اينجا بود كه فكر نميكردم كه نفر اول خودم باشم ... اما بودم ... چه قدر برام شيرين بود ... جاي شما كاملا پر ... فقط جاي خودم بود و بس ... حالا برام داشتن خيلي چيزها نزديك و دست يافتني شده ... چه قدر بعضي لحظه ها فراموش نشدني و به ياد ماندني ... اما مهمتر از همه آدمهايي هستند كه اون لحظه ها رو ايجاد ميكنن ... پ.ن: اگه از اين پست چيزي فهميدين لطفا هوار نكشين كه همه بفهمن ... ممنون چرا فعال نیستم ... راستش مطالب زیادی برای نوشتن داشتم ... اما تا میخوام تایپ کنم منصرف شدم ... تازه به فکر میان ترمها افتادم ... جزوه هم ندارم ... یعنی قرار برام برسه ... حالا کی نمیدونم ... ایشالا ترم آینده ! ... واقعا داره به من خوش میگذره ... اما الان مهترین مساله درس خوندن و رد کردن این مرحله ی سخت زندگی ... هر کسی توی زندگیش برای خودش مسائلی داره که اگه بخواد برای دیگران بازگو کنه بهش میخندن ... اینا به ظاهر خنده دار و شاید هم اصلا مساله نباشه ... در هر صورت مهم نیست ... پ.ن : من جزوه میخوام ... یکی به من جزوه بده ... خاله جون تولدت مبارک این مدت خیلی خوش گذشت ... همیشه مشکلات و خوشی ها با هم شناخته میشه ... یکی از بی مشکلی برای خودش مشکل میسازه ... یکی هم از بس مشکل داره نمیدونه کدومشو حل کنه ... یکی هم برنامه ریزی میکنه تا همه رو یکی یکی حل کنه ... حالا من کدومشم؟! ... وقتی به مشکلی خیلی فکر کنی عوض اینکه حل بشه ، بدتر هم میشه ... شبیه یه چاله میمونه که هر چی میکنی به تهش نمیرسی ... مشکل منم همین بود ... اصلا نباید اون چاه و بکنی ... نمی دونم ... اما وقتی به خیلی از دوستان دور برم نگاه میکنم ... میبینم که بعضی هاشون رها از خیلی مشکلات هستند و واقعا آزادند ... بعضی هاشون هم اگر مشکلی دارن اصلا بروز نمیدن ... زندگی بدون مشکل کسل کننده هست ... این مشکلات هست که آدمهارو میسازه و به اونها شکل میده ... پ.ن : نمی خوام از مشکلاتم بگم ... نمی خوام از دردام بگم ... نمی خوام از چیزهایی حرف بزنم که حاصلش ناراحتی و غم و غصه ... زندگی همینه ... پ.ن : پام چند روز خيلي درد ميكنه ... اصلا نمي تونم راه برم ... مخصوصا هم كه چند روز با اين پاي شلم راه رفتم ... شب كه ميرم خونه تازه اول درد كشيدن ... خوب مجبورم ديگه ... درد كشيدن هم براش خودش حالي داره ... امروز ۶-۴ کلاس داشتم ... اما طبق معمول دودره کردم ... اومدم که به حضور غیاب برسم ... دیدم حسش نیست ... کاملا بیخیال شدم ... اینم کلاس امروز ... بدنم بند بندش داره از هم جدا میشه ... راستش نه حوصله ی خواب دارم نه غذا نه دانشگاه ... پس حوصله ی چی رو دارم ... یکم اینترنت ... بقیش هم که بیخیال ... مهم نیست ... اما جدا نمیتونم تمرکز کنم ... خیلی بد شده ... سرم هم همش داره گیج میره ... خوب بس دیگه خیلی از خودم تعریف کردم ... نمیدونم باید چه کار کنم تا خوب بشم ... خیلی خسته ام ... حوصله ی غذا خوردن ندارم ... حوصله ی خوابیدن ندارم ... حوصله ی اینترنت ندارم ... دیشب که خونه اومدم اونقد خسته بودم که به زور خودمو نگه داشتم ... بعد مامانم شروع کرد به نصایح مادرانه ... دخترم درست غذا بخور ... ضعیف میشی ... این کارا رو نکن ... یه برنامه ریزی برای غذات داشته باش ... فردا باید تاوانشو پس بدی ... از این حرفا ... راست میگه ... نه خوابم نه غذام هیچکدوم به آدم! نمی خوره ... خوب چه کار کنم ؟! ... دیروز وقتی مطلبی رو فهمیدم راستش خیلی ناراحت شدم ... هیچوقت فکر نمیکردم که این اتفاق بیافته ... راستش بعد از شنیدن اون خبر بود که از خیلی چیزا بیزار شدم ... از این ارزش های مذخرف جامعه ... از این عرف و شرع ... بی خیال ... با گفتن این حرفها که تکراری هستن هیچ اتفاقی نمیفته ... خدا خودش رحم کنه ... بازم بیخیال ... اما با مطلع شدن از این خبر یاد خیلی از مسائل به ظاهر حل شده افتادم که ... که بازم بی خیال ... مهم نیست ... پ.ن: مدتی خودسانسوری گرفتم ... بعد از گفتن هر جمله ی ناقص میگم بی خیال ... چون نه حال توضیح دادن و دارم نه توانش ... نمی خوام برای هر علتی دنبال معلول بگردم ... نمی خوام خیلی منطقی فکر کنم و بگم حتما دو دوتا میشه چهار تا ... میخوام اینجوری فکر کنم ... آزاد وابسته به شرایط ... شاید بشه بهتر تصمیم گیری کرد ... شاید ... دلم گرفته ... دنبال چرا و برای چی نمی گردم ... از همه چیز و همه آدما شاکی هستم ... از این زمونه شاکی هستم ... از این که چرا پا توی این دنیا گذاشتم ... از این که بازم ... بی خیال ... مهم نیست ... از اینکه خیلی وقتا کاسه و کوزه ها سر من شکسته میشه ... از اینکه ... بازم بیخیال ... مهم نیست ... خودسانسوریم افزایش پیدا کرده ... گفتن خیلی حرفها یا برام سنگین در میاد یا اینکه فکر میکنم خیلی چرت و پرت و نمی خوام بگم ... گرچه اینجوری احساس بهتری دارم ... اما میدونم کار خوبی نمی کنم ... باید حرفامو بزنم تا سبک بشم ... تا بتونم خودمو از دست خیلی فکرها آزاد کنم ... اما نمی خوام ... نمی خوام به خاطر حرفام توبیخ بشم یا سرزنش یا کسی به حرفام بخنده ... از نصیحت هم بدم میاد ... پس بهتر خفه بشم و هیچی نگم ... خواهش میکنم منو به خاطر این حرفا سرزنش نکن ... پ.ن : من آدم پر توقعی هستم ؟! ... اگر من پر توقع هستم پس آدمهای به معنای واقعی پر توقع چی هستند؟ ... یا اینکه من حتما پر توقع هستم و نمیدونم ... یا اینکه من اصلا آدم هستم ؟! ... یکی منو روشن کنه ... یکی جواب منو بده ... آه ه ه دیشب داشتم به چیزی فکر میکردم که مدتها بود فراموش کرده بودم ... نمی دونم چرا دوست دارم که اینقد برای خودم یاد آوری کنم تا چی بشه؟! ... اما هر چی هست فقط می دونم که این ذهن من که باز داره پرواز میکنه ... راستش مدتی که احساس ناامیدی نمی کنم ... شاید فکرم بیشتر از قبل شده باشه ... اما دیگه مثل سابق هنگ نمی کنم ... خیلی وقتا که توی جمع خانواده و فامیل هستم ... میگم و میخندم و حواسم به همه جا هست ... اما بعضی اوقات یه احساسی هست که منو دور میکنه ... نمیذاره از اون لحظه ای که هستم استفاده کنم ... دلم می خواد برم یه جایی خلوت و شروع کنم به فکر کردن ... اما با خودم میگم اگه این کارو کنم باز میرم توی تنهایی خودم و سخته که بخوام در بیام ... یه حالتی مثل پیله ... نمی خوام برگردم به دوران گذشته ... تنها هدفی که الان دارم اینه که این ترم 14 بگیرم تا بتونم به دانشگاه ادامه بدم ... اینو میدونم که زندگی باید مرحله به مرحله بگذره ... اگر همه چیز به نظم خودش بگذره تقریبا مشکلات کمتری به وجود میاد ... نه این که اصلا مشکلی به وجود نیاد ... نمیدونم ... اما اینو میدونم الان تنها کاری که میتونم انجام بدم درس خوندن و بس ... بقیش به مرور زمان درست میشه ... ایشالا ... سه شنبه که عید فطر بود رفتیم شاندیز به مناسبت تولد پسر عموم (( منظورم علی کوچولوی )) که دو سالش تموم شده بود ... تجدید دیدار با دوستان قدیمی و فامیل کردیم ... کم کم پیش میاد که اینجوری دور هم جمع بشیم ... هوای عجیبی بود ... بارونی ، گرفته ، اما نشاط آور ... همه رفته بودند توی خونه نشسته بودند میگفتند و میخندیدن ... ما هم در حال تدارک وسایل غذا بودیم ... بالاخره ساعت 3:30 غذا خوردیم ... منم یه فیلمی گرفتم برای یادگاری ... یاد روزایی افتادم که با این دوست قدیمی 2 سال سر و کله زدیم تا بالاخره رفت سر خونه زندگیش ... توی آخرین قراری که با هم گذاشتیم که بعد از ازدواجشون بود از من به خاطره همه ی کار هایی که توی این مدت انجام دادم تشکر کرد و ازش خواستم که هیچی به خانومش نگه تا سوء تفاهمی پیش نیاد ... حالا هم که بعضی اوقات همو میبینیم ناخودآگاه یاد قدیما میافتم ... عجب دوران واقعا سختی بود ... حالا میفهمم ... ای کاش منم مثل اون یکی رو داشتم مثل خودم که میتونستم توی این زمینه باهش صحبت کنم و ازش کمک بخوام ... گرچه خود این دوست قدیمی از من خواسته که اگر احساس کردم که کمک میخواد پیش اون برم ... اون از ماجرای من خبر داره ... من نمی خوام توی زندگی این زوج عاشق باشم ... نمی خوام ... گرچه با گفتن این حرفا دلم میگیره ... نمیدونم گفتنش دردی رو درمان میکنه یا نه بدتر میکنه ... واقعا نمیدونم ... اما منم خدایی دارم که میتونم با اون حرف بزنم ... وقتی با خدا حرف میزنم خیلی آرومتر میشم ... ای وای ... مدتی حال و حوصله نوشتن ندارم ... در عرض این مدت اتفاقای زیادی افتاد ... به دو روز خیلی چیزا عوض شد ... باید به مسائل مختلفی فکر میکردم ... وقتی فکر می کنم میبینم که همه ی زندگی من یه جورایی همش در جزر و مد ... خیلی وقتا که آروم میشه ظاهرا اتفاقی نیافتاده ... اما از اونجا که هر چی سنگه ماله پای لنگه ... بعد از مدتی اتفاقی میافته که تلافی این مدت میکنه ... خوب اینم جالبه ... تا جایی که یادم توی زندگی من اتفاقایی میافتاده که وقتی بهش فکر میکنم با خودم میگم عجب کاری کردما یا عجب اتفاقایی افتاده ... اتفاقایی که الان برای خیلی از دوستان نزدیک من افتاده یا در حال وقوع ... همیشه یه جورایی جلوتر بودم و دلم میخواست همه چیزو تجربه کنم یا بدونم ... اما خیلی وقتا هم تجربه به چه قیمتی ... واویلا ... یاد آوری خیلی از چیزا زجر آور و ناراحت کننده ... گر چه ظاهرا فراموش شده ... اما بعضی وقتا دیگه نمیشه بیخیال بشم ... فکر و ذهن تنها چیزی هست که میتونه تا بیکران پرواز کنه ... خیلی وقتا هم نمیتونم جلوشو بگیرم و تا هر جا که می خواد میره ... خیلی دلم میخواست که خودم هم مثل ذهنم به همه جا می رفتم ... بدون هیچ محدوده ی زمان و مکان ... بدور از هر غم و غصه ای ... اما نمیشه ... من به این جوری زندگی کردن عادت کردم ... مهم نیست ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم گرفته ... که اونم خودش درست میشه ... خیلی نمیخوام فکر کنم ... فقط دوست دارم فکر کنم و درون خودمو جستجو کنم ... همین ... ![]()
![]()
![]()
![]()
... راستش عذاب وجدان گرفتم ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



