تبليغاتX
جزر و مد

جزر و مد

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...

زمان تنها چیزی که نمی تونی جلوی گذشتنش رو بگیری

ثانیه ها به دقیقه ، دقیقه ها به ساعت ، ساعت ها به روز ، روزها به ماه ، ماه ها به سال ...

می بینی به یه چشم به هم زدن یه عمر میگذره ...

و وقتی فکر می کنی که تا الان چه کار کردی می مونی...

البته بی جواب نمی مونی ، اما شاید جواب قانع کننده ای برای خودت نداشته باشی...

فقط باید یادت باشه که این لحظه ای رو هم الان داری بعدا نداری

باید از هر لحظه ای استفاده کرد تا جایی برای افسوس باقی نذاشت...

اما همیشه نمیشه ...

اونوقت با خودت میگی آخه چرا ... کاش یه بار دیگه اتفاق بیفته ...

 اما شاید دیگه اتفاق نیفتاد ...

اما نباید زانوی غم به بغل بگیری ، چون میتونی از لحظه ی الانت بهترین استفاده رو بکنی ... شاید نشه جبران خیلی کارها رو کرد ، اما ماهی هر وقت از آب بگیری تاره هست ... به شرطی که درنگ نکنی ، بهتر که با خودت رو راست باشی و بهانه تراشی نکنی ... با خودت صادق باش تا بتونی مشکلات رو ببینی و حلش کنی ...

پ.ن : یکی این حرفارو به من بزنه ... برای همه لالایی میگم، اما خودم خوابم نمیبره؟!

سوال: آیا همیشه برای رسیدن به هر تجربه ای باید حتما خودت تجربه کنی؟! آیا نمیشه از دیگران هم کمک گرفت؟

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:3 توسط محبوبه| |

سوال : ما کلمات رو به بازی میگیریم یا کلمات مارو به بازی میگیرن ؟!

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 16:43 توسط محبوبه| |

از دست عزیزان چه بگویم که گله ای نیست           گر گله ای هم دگر حوصله ای نیست

باز میان ترمها شروع شد و آشیفتگی ذهنی من شروع شد

دوست ندارم توی این شرایط قرار بگیرم

چون این شرایط آزار دهنده ترین لحظه هاست

چون خودمو آزار میدم و با این کار نزدیک ترین دوستانم و آدمهایی که منو دوست دارن از این بابت ناراحت میشن

من نمی خوام به کسی آزار برسونم من میخوام آزاد باشم تا بتونم خودمو پیدا کنم

من یکی رو میخوام که باهش حرفامو بزنم

اما وقتی میبینم که حرفام ناراحت کننده میشه و دیگران با شنیدنش آه میکشن و نصیحت میکنن منم خفه میشم دیگه هیچی نمیگم و فقط توی خودم میریزم و باز دوباره دچار خفقان روحی میشم دچار افسردگی میشم دچار بغض میشم دچار گریه میشم دچار عذاب وجدان میشم از آزار دیگران

وای بر من که باز دارم همه چیز و به هم میزنم تا به هیچی برسم

من یه فریادم که به سکوت تبدیل شدم مبادا که با فریاد من کسی ناراحت بشه یا کسی بخواد برای من دلسوزی کنه یا بهم ترحم کنه

میخوام توی خودم باشم میخوام تنها باشم تا خودسازی لازمو بکنم بعد باز دوباره بیام

من همون آدم همیشگی هستم اما الان درونم به هم ریخته و برای بازسازیش زمان لازم دارم

من باید یه سری چیزها رو تغییر بدم تا به شرایط مناسب برسم

پ.ن : به خاطر آزاری که خودمو  میدم معذرت میخوام ، اما باور کن دست خودم نیست ، نمیخوام کسی رو آزار بدم ، من خیلی بد شدم دوباره وای بر من ...

پ.ن : برام دعا کنین ، امتحان دارم ...

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:59 توسط محبوبه| |

نمیشه همیشه از یه دیدگاه همه چیزو مورد بررسی قرار داد

نمیشه که کنار گود وایستی و بگی لنگش کن

نمیشه که عین این حرفهایی که زده میشه و عمل نمیشه حرف بزنیم

باید در خودمون تغییر بدیم تا محیط پیرامونمون هم با ما عوض بشه

این ما هستیم که محیط خودمونو عوض میکنیم

این ما هستیم که میگیم چی بشه چی نشه

این ما هستیم فردای خودمونو با افکارمون رقم میزنیم

این ما هستیم که همه کار هستیم و خودمون رو دسته کم گرفتیم

این ما هستیم که برای رسیدن به آرزوهامون باید تلاش کنیم

این ما هستیم که نباید کم کاری و نا امیدی خودمون تقصیر  شانس بندازیم و بگیم صلاح نبود بلکه

باید بگیم که اگه بخوایم میشه

باید بگیم که اگر تلاش کنیم بهش میرسیم

باید بگیم که همه چیز همونی که میشه که ما می خوایم

باید بگیم که همیشه امید هست

باید بگیم که همیشه نیروی اراده هست

باید بگیم که برای رسیدن به خواسته هامون باید از جایی شروع کنیم

باید از ته دل بخوای تا بهش برسی

پ.ن : چرا باید همیشه وقتی به نقطه ای میرسی که فکر میکنی دیگه کمی میتونی استراحت کنی اما تازه میبینی نقطه ی شروع و باز هم باید بدوی ؟ ... اونم با سرعت بیشتر! ... دویدن تا کی ؟ ... تا کجا ؟ ...

 

سوال : آیا همیشه باید در پی هر کاری هدفی باشه ؟

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:6 توسط محبوبه| |

زندگی با لحظه هاش ساخته میشه ... لحظه های قشنگ ...لحظه های فراموش نشدنی ... لحظه های داغ ...  لحظه های ناراحتی ... لحظه های از دست رفته ... لحظه هایی که انتظار اومدنشو میکشی ... لحظه هایی که برا ی به دست آوردنش باید از خیلی چیزها بگذری ... لحظه هایی که همیشه برای خودت تکرارش میکنی ... لحظه هایی که دوست داری هیچ وقت اتفاق نیفته ... لحظه هایی سیاهی که توی زندگیت یه لکه درست میکنه ... لکه ای که هیچوقت پاک نمیشه ... بلکه رنگش عوض میشه ... اما ...

 

اما مهم اینه از تک تک این لحظه ها چه تلخ و چه شیرین بهترین استفاده رو بکنی ... از هر لحظه ای که پیش میاد نباید غافل بشی ... چرا که ممکنه دیگه پیش نیاد ... اینم بدون که از ترکیب این لحظه هاست که میتونی موفق بشی ... میتونی به اونی که میخوای برسی ... پس قدر تک تک لحظه هات و بدون نذار از دست بره ...

 

پ.ن : لحظه های تلخ اثرش از لحظه های شیرین بیشتر ... اما باید یاد بگیریم که باهش چه جوری برخورد کنیم ... نباید منفی بافی کنیم ...

 

سوال : چه جوری میشه که آدم از همه ی لحظه هاش استفاده کنه و هیچ وقت به عقب بر نگرده و افسوس نخوره ؟! ...  آیا همیشه ما انسانها موفق هستیم ؟! ... فرق بین شکست و موفقیت چیه ؟...

نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 14:22 توسط محبوبه| |

متولد شدن امریه که دست ما نیست ... زندگی کردن با خودمونه ... اما مردن هم باز دست ما نیست ... زندگی یه جور جنگ بین جبر و اختیار ... اختیار از جبر کمتر ... اگر واقعا ببینی میبینی که همیشه باید زیر دست های جبر باشی و کم پیش میاد که با اختیار باشی ... اما آیا جبر و اختیار همدیگرو نقض میکنن ... آیا این مایی که اشرف مخلوقات هستیم تا کی باید زیر بار جبر باشیم ... کی میرسه که بتونیم یه نفس راحت بکشیم و با اختیار خودمون باشیم ... تا عمر داریم ما هستیم و جنگ جبر واختیار و پیروزی جبر ... هی  ...

پ.ن : نمیدونم چه مرگمه ... دلم گرفته ...

سوال : میشه ازم یه سوال بپرسی؟ ....

نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 7:7 توسط محبوبه| |

آدمها در برخورد با دیگران نقاب میزنن ... چون از چهره ی واقعی شون میترسن ... چون میترسن که از این شخصیت اونا کسی خوششون نیاد و اونو ترک کنن ... چون های زیادی هست ...

 اما بعضی ها از اول فقط خودشون هستند ... به خودشون اعتماد دارن ... همه ی خوبیها و بدی های خودشون  و میشناسن ... و در برخورد با آدمها فقط خوبی هاشونو میبینن و سعی میکنن مثبت فکر کنن ... شاید کمی ساده نگری باشه و بگن چه قدر طرف ساده هست ... اما وقتی با طرف بدون حیله و نیرنگ برخورد کنی اونوقت هست که میتونی به دلشون راه پیدا کنی ... اما باید بدونی که نباید همیشه همه ی حرفاتو بزنی ... باید ناگفته هایی رو هم بذاری ... شاید بشه به عنوان برگ برنده استفاده کرد ... شاید ... اونم نه همیشه ...

پ.ن: من از نقاب خوشم نمیاد ... نقاب نمیزنم ... اما اگر کسی رو نشناسم با چهره ی واقعی خودم نمیام ... نمیخوام کسی به درونم راه پیدا کنه ... منم سختم ...

سوال : اگر نقاب بزنی بیشتر برد میکنی یا اگه خود واقعیت باشی؟ ... کدوم بهتر

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 23:57 توسط محبوبه| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ