تبليغاتX
روشنی ، من ، گل ، آب

روشنی ، من ، گل ، آب

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...

احساس های گنگ و سوالهای بی جواب ،ذهنمو مشغول کرده بود. همیشه تو این مواقع شروع میکنم به پرسش و پاسخ از خودم تا به عامل اصلی که ذهنمو مشغول خودش کرده برسم و از این حالت رهایی پیدا کنم. اما امروز فرق می کرد. از صبح تا شب اتفاق های زیادی افتاده بود و با همون سرعت که پیش اومده بود ،حل شد. انگار زمان داره با سرعت 52-ایکس رایت میشه و ممکنه بسوزونه.

- از امروز بگو؟!

+امروز ! مثل هر روز گذشت. صبح که شدیدا ناراحت بودم و بیشتر از اون ناراحت بودم به خاطر ناراحت کردن. ظهر با یک استاد ریکی قرار داشتم . کسی که همیشه به من کمک می کرد و با نیروی ذهنش خیلی کارها کردم.

+راستش امروز یه فرق دیگه داشت!

+نمیدونم چه فرقی؟! امروز با یه سطح انرژی بالا روبرو بودم که طغیان میکرد و اگر آرومش نمی کردم مثل یه طوفان همه رو به هم میزد.

- سطح انرژی بالا؟!

+ آره. استاد بزرگ بهم رِیکی داد (انرژی درمانی ) و از وقتی این کار کرد احساس سنگینی و گیجی می کنم. دست راستم خیلی درد میکنه.انگار که دردی کهنه داره . وقتی باهش حرف زدم و ازش خواستم که برام توضیح بده ،حرفهایی زد که همش به درونم برمی گشت و فهمیدنش کار هر کسی نبود. جالب بود اما گیج کننده و مبهم ... احساس می کنم از چیزی یا اتفاقی ناراحتم اما پیداش نمیکنم . وقتی ازش پرسیدم چرا از وقتی رِیکی دادی دست من درد می کنه گفت: درد نشانه ی شفاست .

- چه احساسی داری؟

+ احساس می کنم تو گردبادی قرار گرفتم که دارم می چرخم و این منو آزار میده. شب که خونه اومدم طبق معمول 1 ساعت حرف زدم و این بیشتر دامن زد. حرفهای جدید ،برخوردای جدید و ... .

+میدونی یه چیز جالب تر اینه وقتی ازش خواستم که هاله ی رنگ خودشو ببینه گفت که سبز و آبی .این نشونه ی آرامش هست. هاله ی منو که دید گفت بنفش و آبی که مایل به آبی هست. این یعنی افسردگی و آرامش که دارن با هم مقابله میکنند تا به آرامش برسه. جالبه گفت اعتماد به نفس بالایی داری ...

+ من در جوابش گفتم : افسردگی نیست یه احساس غم و ناراحتی نسبت به ... . نسبت به چیشو میدونم اما از اونجا که خودمو میشناسم نمیخوام بیشتر از این ادامه بدم ...

صحبت کردن با او به من یه انرژی زیادی داد اما نمیدونم چرا با این حال در حال جزر و مد هستم و نمی تونم یه حالت ثابت داشته باشم.

- حالت ثابت!؟!

+ آره ، وقتی که کف دستمو دید با توجه به خطوط دستم گفت که ثبات شخصیت دارم و تقارن شخصیت دارم. این کف بینی نبود .

+دیدارها و اتفاق های اخیر با سرعتی عجیب رخ میده و منو متعجب میکنه . امروز گفتم:حتی آدمهای بزرگ و مقتدر ،روزی در خلوتشون احساس درموندگی می کنند .اما هیچگاه بروز نمیدن و باهش مقابله می کنند. حالا من که جای خودمو دارم .چون ...

+ یه قله ی قاف پیدا بشه که هیچکس پاش به اونجا نرسه و آدم بتونه راحت باشه .راحت راحت

- راحت ؟!؟ راحت از چی؟

+ راحت از خودم .

- از اونجا که میدونی کنار کشیدن از موقعیت ها یک نوع افسردگی هست و هیچی پیش نمیبره اما باز هم میخوای این کارو بکنی؟

+ آیا همیشه آدمها باید طبق قوانین زندگی کنند؟ آیا همیشه باید ،باید ها رو حفظ کرد ؟؟؟

+بگذریم ...

+تازه تو این هفته با یه دوست قدیمی(6ساله) قرار دارم و باید مثلا کلی شارژ باشم.

+ ه م م م م م م

+فراموش کرده بودم که من ....

- باز شروع کردی ؟!

+ شروع چی؟ من شروع نکردم . یه بازیه که باید بازی بشه . اما من دیگه حال هیچ بازی ندارم.

+ دیروز دوستی بهم گفت خوشحالم که خوب شدی . اما نمیدونست که ... . مهم نیست . هر چی بیشتر ادامه بدم کِش میاد و هر چه زودتر این بحثو تموم کنم راحت میشم . نیازی نیست که هر بحثی نتیجه ی خوبی داشته باشه( پست مدرن)

نتونستم به یه نتیجه ی قانع کننده برسم و احساس می کنم که نیاز به استراحت دارم .راستی استاد حرفی از پر کاری و کم کاری چارک 1(قلب) گفت.البته راه حل را هم داد .منم مثل این آدمای عقب مونده گفتم حالا اگر نخوایم خوب بشه باید روی چه کسی رو ببینم ؟!

در نهایت با یه بگذریم میشه به هر بحثی خاتمه داد بدون هیچ نتیجه ای . نتیجش با من نه . با هر کسی که میخواد در موردش فکر کنه . الان هیچ جای فکر کردنی وجود نداره .

بگذریم ...

پ.ن :تصمیمات جدیدی گرفتم .

راستی به آیدا جون برای قالب قشنگش تبریک میگم.


خدایا!

آسیب دیده ام

رنجیده ام.

اما آنچه آسیب دیده است

نفس من است،

ضمیر ناپایدار من ،

غرور ، تمنا ، نفرت و خشم من.

ضمیر پایدار من

هر ضربه ای را با دعا پاسخ می دهد و می گوید:

« خدایا آنها را عفو کن

چون نمی دانند چه می کنند.»

خدایا یاری ام ده

تا با ضمیر پایدارم یکی باشم.

نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 10:38 توسط محبوبه| |

جایگاه ما در جامعه و مخصوصا در میان آدمهای دوروبرمون بسته به نوع رفتار و برخورد ماست. ما آدمها همیشه دوست داریم که بدونیم دیگران در مورد ما چی فکر میکنند و احساسشون نسبت به ما چیه؟!

خیلی وقتا میشه که عملی انجام بدیم و بواسطه ی اون بالاتر کشیده بشیم . گاهی هم با یه اشتباه یا هر چیزی که باعث بشه ظاهرا شکست بخوریم پایین بیام و نگران خودمون بشیم . همه  از شکست می ترسند نه به خاطر خود شکست بلکه به خاطر عواقبی که در پی داره و همچنین عوض شدن بینش دیگران نسبت به ما. پیرزوی یعنی یک پله به بالا و شکست یک پله به پایین ،اما این شکست میتونه پله های زیادی رو که باید بعدها طی کنیم ،رد کنه و کار مارو جلو بندازه .

چشمها ،گوش ها و حواس  به ما دروغ نمیگن .بعضی وقتا بواسطه ی اتفاقی که در آینده ای نزدیک (1 یا دو ماه دیگه) میخواد بیفته یک نوع استرس دلهره و فکرای عجیب و غریب پیش میاد که اگر جلوشو نگیریم مثل یه خزنده همه ی وجودمونو  پر میکنه و رهایی ازش سخته . نگران بودن با در فکرش بودن و جوانب را سنجیدن فرق داره . اگر برای هر تصمیمی که بخوایم بگیریم کمی به محیط پیرامونمون توجه کنیم و بتونیم نیروهای خوب رو جذب کنیم ،میشه خیلی از اتفاقهای احتمالی رو رد کرد و تقریبا به راحتی رسید نه راحت راحت .

خیلی ها برای این که خودشونو راحت کنند و توجیه کنند به بخت و اقبال رو میارن و هر اتفاق چه خوب چه بد رو به گردن شانس و بخت میندازن و هیچگونه زحمت به خودشون نمیدن تا فکرشون و خودشون رو عوض کنند تا بتونن ترقی کنن . سرنوشت انسانها تماما در دست خودشون نیست. اما این به این معنا نیست که هر چی اتفاق میفته از کنترلشون خارجه و اونها فقط باید شاهد اتفاق افتادنشون باشند. زندگی ،آینده و سرنوشت ما با اعمال و فکرهای ذهنمون(ضمیر باطنمون ) ساخته میشه .

شاید باور نکنید . اما برای رسیدن به هر چیزی فقط کافیه که بهش فکر کنی و اونو در واقعیت ببینی و برات ملموس باشه . این کار خیال بافی نیست بلکه دستور دادن به ضمیر باطن هست. ضمیر باطن مثل یه خاک حاصلخیز میمونه که منتظر بذر برای کشت هست . فکر ما بذرهای اون هست و افکار منفی و نگرانی ها و استرس ها آفت های اون هست . شما هر چه قدر هم که تلاش کنید که بکارید اما باز فکرای منفی کنید مطمئن باشید هیچی بدست نمیارین و با خودتون میگین که من اصلا شانس ندارم. جمله ای که ظاهرا همه ی مشکلاتو حل میکنه  .

اگر بتونیم در زندگی به بزرگترهامون اعتماد کنیم و فقط به فکر خودمون که فکر میکنیم صد در صد درسته اعتماد نکنیم ، میشه روزنه های جدید را هم دید .

با گذشت سالها یه خاطره تبدیل به یه تجربه میشه و این تجربه شاید دیگه امروز به کار خودمون نیاد . شاید به درد فرزندانمون یا دوستانمون بخوره .شاید هم هیچوقت به کار نیاد. تجربه وقتی ارزش داره که به درد کسی بخوره و گره ی افکارو باز کنه . نباید تجربه رو دوباره تجربه کرد .

برای رسیدن به خواسته و آرزوها در عین تلاش باید صبر و استقامت هم  داشت. افرادی که امروز میکارن و فردا منتظر هستند که دِرو کنند ،موفق نیستند و همیشه از زندگی و دیگران شکایت دارند و هیچوقت عیب رو درون خودشون نمی بینند. اما آدمهایی که علاوه بر سعی و تلاش ، صبر و استقامت و توکل به نیرویی بزرگتر بکنند ،میدونند که کارشون یه روز به بار میشینه و زحماتشون هدر نمیره . اینها همیشه یه آرامش درونی دارند و از چیزی نمی ترسند  چون میدونند که تلاش خودشون را کردند و از هیچ چیز دریغ نکردند.

 

خداوند از خواسته های دل باخبر است ولی دوست دارد نیازها به پیشگاهش عرضه شود . پس هرگاه دعا می کنی تمام حاجت هایت را نام ببر.

پ.ن: اینم یه پست روانشناسی ...


هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.

بهترين نعمتهاي خداوند و بزرگترين سرمايه انسان عقل و خرده است.

امروز که قامت ها موزن است خون ها گرم و قلبها زنده است بايد براي فرداي سخت انديشه کرد.


خدایا!

زندگی ام چون زورقی ست

دستخوش طوفان.

تو زورقبان منی!

زورقم را به تو می سپارم،

آن را به هر جا که می خواهی ببر.

 

نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 17:42 توسط محبوبه| |

60، 59، 58 و ... . پشت چراغ قرمز گیر کردن هم برای خودش حالی داره وقتی که میدونی باید زودتر برسی . ماشالا اینقد شهر مرتب و قشنگ شده که هر جاشو کندند برای لوله ی گاز ، آب و ... . میدون شهدا هم برای خودش یه پروژه ی صد ساله هست مثل قطار شهری مشهد . هنوز تابستون تموم نشده که زوار محترم حمله ور شدند وای به حال اون روزی که دیگه تعطیلات شروع بشه . ترافیک توپ و زوارای توپ و همه کار درست و نظافت و ... . هر چی بگم کم گفتم .

مدتی دیگه کار مشاوره انجام نمیدم و میخوام استراحت کنم . اما این قضیه ناجور ذهنمو اذیت میکنه و باید بهش کمک کنم.گرچه میدونم با کمک کردن به اون انرژیم کم میشه و باید دوباره خودمو سارژ کنم. نمیدونم چرا همه فکر میکنن که من میتونم کمکشون کنم و بهشون مشاوره بدم .کی بیاد به من مشاوره بده ؟! اون ...

بالاخره زیارتشون کردیم البته با یه قیافه ی گرفته و ناراحت. صحبت شروع شد و ساعت ها طول کشید(4ساعت)کم بود اما توی این مدت حرفای مهمی زدیم.حرفایی که مال 2 سال پیش بود و حالا که دیگه کارد به استخوان رسیده بود و نیاز به کمک داشت رو به ما کرده بود .

 شخصیتِ مغرورش نمیذاشت که باور کنه اشتباه کرده و باید لحظه ای درنگ کنه . میتونم بگم که به حرف هیچکس گوش نمیداد چه برسه به من که این وسط هیچ کاره هستم نه سر پیازم نه ته پیاز خود پیازم. اگر باور میکرد که اشتباه کرده و با احساساتش راحت و بدون هیچ پروایی برخورد میکرد دیگه الان اینجوری با حرفاش فریاد نمی زد .گفت: دارم مفتی از دستش میدم! اما نمیدونم مفتی از نظر اون یعنی چی؟!

با توجه به حرفایی که میزد و کارهایی که کرده بود البته در جهت پیشبرد اهداف برای یه زندگی مشترک اما اونقدر از خودش مایه گذاشته بود که سبب شد طرف زده بشه یا اونقدر بزرگ بود که شخص مقابل کم آورده بود و ترسیده بود. نمی دونم خدا عالمه ...

نمی دونم اما حرفای منم براش موثر نبود . اما احساس کردم بعد از 4 ساعت حرف زدن( دهنم کف کرده بود) کمی فکراش سو گرفته بود و از این حالت آشفتگی خارج شده بود . میگفت که همه ی حرفای منو قبول داره اما چیزی که دلش میگه با اون چه کار میکنه . دنبال تیکه های شخصیتش میگشت . شخصیتی که توی این 2 سال هر جایی که شده بود جا گذاشته بود و حالا که دید دیگه اون آدم سابق نیست شروع کرده بود به گشتن.

کاش زن ها رو میشناخت و میدونست که باید چه طور برخورد کنه تا دیگه الان برای از دست دادنش اینقدر غمگین ،ناراحت،افسرده،خمیده و شکست خورده نشه . کمر خمیده رو به سختی میشه راست کرد . آب رفته رو نمیشه برگردوند. رسوا شدن اونم رسوا شدن یه عاشق برای یه عاشق سخته ،اما سخت از اون درک نکردن اطرافیان و زخم زبوناشون و آزار دادن .

تجربه و عشق اول مثل قمار میمونه . خوش به حال کسی هست که گوش شنوا و چشم بینایی داشته باشه و اونقدر مغرور نباشه که فکر کنه عقل کل هست و همه چیزو میدونه .

راستش بعد از حرف زدن باهش دلم ناجور گرفت؛ چون نمیتونستم کمکش کنم مگر این که به افکارش سروسامون بدم تا بهتر فکر کنه . وقتی نمیتونم به کسی کمک کنم دلم اینقدر میگیره اما نمیدونم چرا . من که هر چه در توانم باشه کمک میکنم حتی تا اعصابم هم حاضرم باشم .اما وقتی دنبال هدف خودش بود دیگه کاری از من بر نمیامد .

همیشه گفتم همیشه باید خندید حتی خنده ای که واقعی نباشه.چون این خنده به یه خنده واقعی تبدیل میشه و انرژی خوبی میده .اما نمیدونم چرا بعضی ها حیفشون میاد بخندن یا یه لبخند روی لبشون باشه و فقط دوست دارن که یه قیافه ی جدی و سرسخت داشته باشند تا چی بشه نمیدونم. خودم در هر شرایطی خندیدم چه شادی چه غم و غصه و به نتیجه ی خوبش هم رسیدم .

در نهایت هم با هم رفتیم و بدرقشون کردیم . امیدوارم تصمیم درستو بگیره و دیگه خودشو داغون تر از این نکنه . دل مثل چینی میمونه وقتی میشکنه دیگه نمیشه تیکه هاشو به هم چسبوند .اگر هم بشه دیگه اون دل سابق و بی پروا نیست .


بالاخره قضیه خودمونو( کیو؟!) به مامان گفتم البته نمیدونم چی شد که گفتم .خودش پرسید منم بهش اطلاعات دادم.کاری که باید بالاخره روزی انجام میشد حالا از زبون خودم .ایول به این همه شهامت (بابا تو دیگه کی هستی؟!). مامان جون هم تشریف بردند با باباجون گفتند و نمیدونم والله آخرش چی میشه .فقط میدونم که ختم به خیر میشه.

امروز که دانشکده رفتم دلم کلی باز شد.چون دوستای خیلی خوبم که دیگه فارغ شده بودند و اثری ازشون نبود را دیدم و کلی از دیدنشون خرسند شدیم .ایشالا باز زیارتشون میکنیم!

60 روز دیگه باید دوباره تشریف ببرم .خدا کنه دیگه نیازی به چیزی نباشه و تموم بشه .

دوست عزیزمون آقای جلالی از قضا براشون اتفاقی افتاده و داستانشون در پی آب گرفتگی خونه مثل اینکه پاک شده و دیگه حالا خبری از داستان جدید نیست . البته به گفته ی خودشون نیاز به دلداری دارند و واقعا بهش حق میدم . بعضی وقتا میشه که اگر بخواد بد بیاد پشت سر هم میاد و آدمو مونده میکنه و نیاز به همدردی و دلداری داره .

دلم برای پست های روانشناسیم تنگ شده .....


اگر تمامي ما قدرت جادويي خواندن افکار يکديگر را داشتيم نخستين چيزي که در دنيا از بين مي رفت عشق بود. (برتراند راسل(

آنان که گذشته را به خاطر نمي آورند مجبور به تکرار آن هستند. (جرج سانتايانا(

جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسک(

هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت)
يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است .(گلوريا استاين )


خدایا!

مگذار از یاد ببرم

آنکه به جست و جوی شادی ست

باید دیگران را شاد کند.

آنکه دیگران را متبرک می گرداند

خود متبرک می شود.

و آنکه به دیگران آسیب می رساند

به خود زخم زده است.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:56 توسط محبوبه| |

ساعت ها پای حرفاش نشستم و فقط گوش دادم . وسعت غم درون سینه ش اینقدر زیاد بود که داشت فریاد میزد . اینقدر حرفاش سنگین بود که برای هضمش باید روزها بگذره ... غم درونش از فکرش به دل من راه پیدا کرد انگار که من این روزها را طی کردم ... هنوز هم غمش رو دارم ...

همه ی حرفاشو قبول دارم . اما نخواستم اینو جلوی خودش بگم . حرفاش برخاسته از یک تجربه به اندازه ی یک عمر زندگی هست و من سالها دنبال کسی می گشتم که بتونه محکم تر از خودم حرف بزنه ؛ اونقدر محکم که نشه براش جوابی پیدا کرد و فقط در برابرش سکوت کرد .

موقع حرف زدن نمیخواستم توی چشماش نگاه کنم چون از نگاه های خودم می ترسم ؛ حالا دیگه نه تنها از نگاه های خودم میترسم بلکه از سایه خودم که همیشه با من هست می ترسم .

زندگی ،انتخاب ، یه عمر ، اتفاق ، آبرو ، خیانت ، توقع ، تهمت ، پدر ، مادر ،همه آدمها ، انتظار ، صبر ، محکوم کردن ، آتو گرفتن ، تظاهر و ... . وای وای بر من که سرم شده پر از کلماتی که دارن غوطه میخورند و آرامش دریای دل منو به هم میزنند .

یک جا باشه که وقتی رفتم دیگه کسی نیاد و بیاد جلو من بشینه و نذاره که من تو خودم باشم .من چرا باید برای همه توضیح بدم که چه مرگمه ؛ من چرا باید برای همه تظاهر کنم که حالم خیلی خوبه و ... . من چرا باید باز هم توی این شرایط به خودم روحیه بدم که درست میشه ! یک جا پیدا کنم که دیگه هیچکس دستش به من نرسه هیچکس .

وقتی داشت حرف میزد ،من شروع کردم به نت برداری و توی برگه کلمات کلیدی رو می نوشتم و گوشه هاش هم با خط سانسکریت می نوشتم ؛ بعد هم همه رو خط خطی کردم و برگه رو پاره کردم تا نفهمه که من چی نوشتم .

ای خدا تا کی باید امتحان پس بدم ؟ تا کی من باید اینطوری با همه چیز بجنگم و روی خوشی نبینم ؟ کاش یکی می گفت تو مُخِل آسایش هستی ؟ کاش این همه حرف از این و اون نمی شنیدم ... دلم می خواست فریاد می زدم و در جاده ای راه می رفتم که تا بی نهایت راه داشت ؛ بی نهایت در بینهایت ...

با حرفاش خونم به جوش اومد اما از دستش ناراحت نشدم ؛چون خودم رو برای هر حرفی ،هر برخوردی آماده کردم . اینچنین شد که در یه روز سه تا اتفاق که هر کدوم نیاز به 1 هفته وقت هست ، افتاد . اگر کارد میزدی خونم در نمی اومد. اما یاد گرفتم که فقط سکوت کنم و لام تا کام حرف نزنم و بگم شرمنده هستم برای همه چیز . ای کاش می تونستم که سبب این اتفاقا نمی شدم ...

شرمنده شرمنده شرمنده ...

میدونم که نباید روحیمو از دست بدم تا بتونم با مصائب بیشتری روبرو بشم و سربلند بشم . اگر دیگران منو اینقدر بالا نمیدیدن من راحت تر بودم . اما حالا باید به همه پاسخ بدم ... . یکی نیست که به سوالهای بی جواب من جواب بده . من جواب میخوام . چه قدر سخته که باید تا آخرین لحظه عمرت باید تظاهر کنی ... .

 تا کی ؟! تا کجا ؟! تظاهر ، تظاهر ، تظاهر و ....

در نهایت بهش گفتم باید روی حرفاش فکر کنم و بعدا در فرصت های دیگه جوابشو بدم.

خدایا کمکم کن که فقط تو می کنی .


پ.ن : مدتی که کامنتها کم شده و این به خاطر اینه که من دیگه هیچ جا سر نمیزنم و حال کامنت گذاشتن ندارم مگر برای چند نفر که از دوستای نزدیکم هستند و دلم میخواد که همیشه از حالشون با خبر باشم و باهشون در ارتباط باشم .

پ.ن: شرمنده دوستان اصلا حال خوشی ندارم و نمی تونم به کسی روحیه بدم .چون خودم روحیمو از دست دادم و کسی نیست که ... .

پ.ن : فرصت 1 ماه من شد 1 هفته .من مجبور شدم بگم


انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول. ( جيمز استفنر )

براي شاد بودن، تنها به بدني سالم و حافظه اي ضعيف نياز داري (آلبرت شوايتزر(

زندگي خوب، زندگي شاد است، البته منظور من اين نيست که اگر شما خوب باشيد حتما شاد خواهيد بود. منظور من اين است که اگر شما شاد باشيد خوب زندگي خواهيد کرد. (برتراند راسل(


 خدایا!

در آستانه ی کار خطیری قرار دارم

با این که تلاش کرده ام

اما قلبم آکنده از بیم است.

نگرانی، باختن ِنیمی از نبرد است،

تشویش، نیروی ذهن را می سوزاند

و این گونه نمی توان مفید بود.

خدایا!

یاری ام ده تا مشوش نباشم

و نجوا کنم:

« زورق من کوچک است

خدایا، به تو توکل می کنم

و همه چیز خوب پیش می رود.

خدایا ، به تو اعتماد می کنم

و همه چیز خوب پیش خواهد رفت.»

نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 16:35 توسط محبوبه| |

بوی گندم مال من ، هر چی می کارم مال تو ... یه وجب خاک مال من ،هر چی می کارم مال تو ...

 

از حرف زدن میترسم ... می ترسم حرف بزنم و متهم بشم ... می ترسم که دیگه من ،من نباشم و کسی نفهمه که چی میخوام بگم ... می ترسم که یک روز از خواب بلند شم و دیگه هیچی نباشه ... می ترسم که ... فقط دلم میخواد این روزها بگذره و من بتونم سربلند بشم ... همیشه مورد آزمایش و امتحان بودم و این سخت ترین امتحان هست ... اگر اینو پشت سر بذارم می دونم که سخت ترین مرحله زندگیمو تا الان به پایان رسوندم و میتونم به آینده ی خودم امیدوار بشم ... سخت ترین کار اینه که باید خودم برم ... مدتی میخوام سفری به درون بکنم و کمی با خودم خلوت کنم تا نکته های مبهم رو پیدا کنم و علامت سوالشو بردارم ... هیچوقت اینقدر احساس دلتنگی و تنهایی نمی کردم ... خدایا آن ده که آن به ...

پ.ن : برام دعا کنید ...

پ.ن : 1 ماه فرصت ...


خدایا!

با آزمونی رویارو هستم

بگذار با ایمان به آن که پرسشگر تویی،

همان گونه که پاسخگو تویی،

با آن رو به رو شوم.

من بسیار نادانم ،

اما دانش تو بیکران است.

خدایا!

چه چیز هست که تو ندانی؟

من در این میان تماشاگری بیش نیستم،

بگذار از نمایش لذت ببرم.

خدایا!

همه چیز طبق خواست تو تحقق می یابد،

پس چرا باید نگران و پریشان باشم

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 16:44 توسط محبوبه| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ