روشنی ، من ، گل ، آب
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...
جلوی آینه واستاده بود و داشت جوش هاشو می کند .چه کار لذت بخشی! همیشه وقتی فکرش زیاد میشد اونم فکر بی نتیجه صورتش پر جوش میشد و اصلا خوب نمیشد مخصوصا خودش هم زحمت می کشید و همه رو خونی می کرد .مثل این سادیسمی ها که از آزار خودشون لذت می برند و کلی حال می کنند . آثار این همه فکر و خیال در صورتش و زیر چشماش و ... دیده می شد. انگار روز به روز لاغرتر می شد با اینکه مثل آدمهای معمولی ! غذا می خورد ،می خوابید و زندگی می کرد. روزهای بدی رو پشت سر گذاشته بود. روزهای پر سر و صدا ، پر دعوا ،پر فکر ،پر استرس و ... . این روزا تو خونه بحث اون بود و کارش و نتایج و عوارض . پدر و مادرش مثل این فیلسوفا که میخوان مسئله 2 معادله 5 مجهول حل کنند مینشتند و باهم ساعته ها ،شب و روز حرف میزنند و به نتایجی که دوست داشتند می رسیدند .بعدش هم اون بدبخت بیچاره رو محکوم میکردند و خودشون رو تبرئه از هر گناه و اشتباهی .انگار که در طول عمرشون خطا نکردند .انگار که خودشون روزی جووون نبودند و این روزهای خوب ! رو پشت سر نگذرونده بودند. دیگه براش این حرفا مهم نبود. داشت فکر می کرد چی براش مهمه ؟!! پدر و مادرش نه ،خودش که از اول مهم نبود ، آیندش کدوم آینده ، اطرافیان که بیخیال و ... . دید هیچی براش مهم نیست. اما با این حرفا و نتایج و روزها زندگی به پایان نرسیده بود و هر روز خورشید طلوع می کرد و هر شب غروب می کرد و باز فردا میومد . خورشید که هر روز میومد با صدای بلند به همه میگفت من به شماها کار ندارم که چی شده و چه اتفاقی افتاده و چی میخواد بشه .من امروز اومدم تایه روز جدید رو به شما بدم تا ازش استفاده ی کاملو بکنید و کمی به خودتون بیایید و از زندگی لذت ببرید . داشت فکر می کرد زندگی واقعا یعنی چی؟! به قول دوست عزیز شاید زندگی همین باشد که ما داریم . همین اتفاق های روزمره که با گذشت یه سال تبدیل به سال میشه و بعد از یه چشم به هم زدن میبینی عمری گذشته رسیدی به الانت که نمی دونی کی هستی و چی میخوای و داری چه کار میکنی و میخوای به کجا برسی ؟! آدمها به دنیا میان و بزرگ میشن و بعد ازدواج می کنند و بعد بچه های اونا ازدواج می کنند و باز ... . یه حلقه بی نهایت بسته که هر چی بری به انتها نمی رسه ... . حاصل این عمر چی شد ؟؟! اگر به خودش فکر میکرد نسبتا هیچی . البته اون سن زیادی نداشت اما می تونست جلوتر از اینا باشه . اما حالا که نیست باید چه خاکی سرش می ریخت . به دورو برش که نگاه می کرد چیزی جز پارادوکس نمی دید . همه داشتند به زندگی خودشون می رسیدند و روزشونو شب می کردند و شبشونو روز و تکرار... شاید داشت اشتباه فکر می کرد و دنبال یه چیز نو می گشت تا چی بشه نمیدونه. فکرش مثل این پی سی قفل کرده بود و هی هنگ می کرد . تا روز تولدش کمتر از یه ماه مونده بود و آرزو می کرد کاش همچین روزی نبود که به دنیا بیاد . حالا باید فکرش رو رفرش می کرد و تنهایی به دنبال کارها و زندگی می رفت تا وقتی که دوباره برسه به نقطه ی تقاطع و بعد باهش هم سو بشه. براش سخت بود .خیلی سخت . دیگه حتی حوصله نداشت صحبت کنه و مثلا درد و دل کنه. داشت آخر راهو میدید .چیزی ندید . تا اون موقع راه زیادی بود. فقط میدونست که باید بره دنبال زندگی و کار تا بتونه مثل آدمهای معمولی زندگی کنه و دیگه کسی بهش گیر نده.همه چیز مشخص بود و روشن مثل شب . باشه روزگار منم یه جایی حال تورو می گیرم . یه روز هم نوبت من میرسه . به امید دیدن اون روز به انتظار میشینم . حالا دیگه نمی خواست به چیزی فکر کنه. همه چیز از اول مشخص بود. زندگی وارد فاز جدیدی شده بود و باید ادامه میداد . جوشی براش نمونده بود که بکنه و خسته شد که اینقد فکر کرده بود ... . فقط میدونست که این نیز بگذرد . خدایا! گم کرده ای را دارم و آن را در هر کجا جسته ام، اما هنوز نیافته ام. چگونه می توانم آن را بیابم، تا تو مرا قادر به این کار نگردانی؟ تو به نهانگاه آن آگاه ترینی! اگر خواست تو بر این است که من آن را نیابم، پس خردی مرا عطا کن تا در یابم که آن هرگز متعلق به من نبوده است. در این جهان بی کران آنچه از آن من است، پیش رویم قرار خواهد گرفت و آنچه از آن من نیست، هرگز با من نخواهد ماند. ساعت از هفت شب هم گذشته بود . ساعت ها داشت بازی می کرد و همچنان فکر می کرد.تاس ها از دستش افتاد و 1 و 6 اومد.چه قدر احساس بد بختی می کرد .چه قدر ناراحت بود از کارها و فکرها و صحبت ها و ... . یاد حرفهای دیشب افتاد که مامان داشت با بابا می گفت. گرچه می خواستند که نفهمه اما بالاخره فهمید . یه دفعه دنیا روی سرش خراب شد .صدای بحث مامان و بابا و فریاد های بابا و ... داشت دیوونش می کرد.بابا عصبانی بود .اما به خودش و اعمالش حتی یه ذره هم فکر نمی کرد. نمی دونست این ها همه حاصل برخورد خودش هست.بغض گلوشو گرفته بود و می خواست که زمین دهن باز کنه و اونو ببلعه. آخه چرا چرا؟! می ترسید حرف بزنه چون از همه چیز خبر داشت.حالا باید برای اونا هم توضیح بده.چه توضیحی چه کشکی چه دوغی چه ماستی .برو بابا ... . می دونست این روزها فرا میرسه و باید بشینه جلوی مامان و بابای پر ادعاش و اونا رو راضی کنه .کاش راضی می شدن. با بابایی که اون داشت خدا نمی تونست راضیش کنه.این روزها فقط می ترسید.ترس همه ی وجودشو فرا گرفته بود اما نمی خواست که بذاره بهش غلبه کنه . میخواست که بتونه پیروز و سربلند در بیاد. توی دلش طوفان بود و مغزش داغون و داغون و داغون تر ... . تاس ها رو برداشت که دوباره بندازه شاید فرجی بشه و بتونه خونه ببنده و جاپاشو محکم کنه ،اما انگار تاس ها هم یاریش نمی کردند. دلش می خواست می مرد و این روزها رو نمی دید.اما حالا اومده باید باهاش مقابله کنه. نمی دونست چه توضیحی باید به اونا بده . نمیدونست چه حقی داره . چه حقی توی این زندگی بی در و پیکر که میخواست نباشه داره . اگر طبق راه و چاه اونا نمی رفت دیگه متهمش می کردند و رانده شده حساب می شد. ای خدا خسته شدم .دیگه نمی خوام حتی یه حرف بشنوم.صدای بابا داشت اعصابشو داغون می کرد.دلش می خواست یه فریاد سر همه بزنه و همه رو خفه کنه .یه ده کوره جایی که نشناسنش و به خاطر کاراش سرزنش و دعواش نکن. اما نه هیچ جا نبود به جز این خونه که ... . مهره ها یکی یکی می خورد و مجبور بود برگرده سر خونه ی اول و باز شروع و شروع و نفرت و خستگی .این همه امید رو یه جا گذاشته بود حالا شده یه افسرده .دلش می خواست یه چیزی به این دنیا بگه تا شاید خلاص بشه .اما می دونست این فقط یه واکنش از روی عصبانیت و نفرت هست و فقط کارش سخت و سخت تر می شد. دیگه احساس خستگی می کرد .چون حریفش داشت مهره ها بیرون میذاشت و اون هنوز اندر خم یه کوچه مونده بود . وای دیگه پشت دستشو داغ کرد که از این غلطا نکنه. حیف مجبور بود که صبر کنه و ببینه چی میشه.وسط اون هیر و بیری یاد طوطی ماهی بدبخت افتاد که توسط سه تا گربه ماهی خورده شد اونم زنده زنده و مرد. دلش به حالش سوخت .اما کی بود که دلش به حال اون بسوزه. حالا دیگه شده بود یه متهم یه رونده شده یه بازنده.هیچ توضیحی برای هیچکسی نداشت نه پدر نه مادر نه ... . باید به خودش جرات بده تا بتونه حرف بزنه و از حق خودش دفاع کنه .عین یه سگ می ترسید . واقعا می ترسید . حتی می ترسید یه بازی جدید رو شروع کنه مبادا دوباره بازنده بشه .زندگی به پایان نرسیده .زندگی چه کلمه ی مذخرفی که همه میگن خوبه. اما من که ... . اینا فکرای بلندش بود که بلند بلند می گفت .دیگه براش فرقی نداشت کی میخواد بشنوه و کی ناراحت میشه. گور باباش ....... از این فکرا خسته شده بود و از خودش خسته تر و از دیگران خسته و متنفر.تخته رو بست و همه چیزو واگذار کرد تا ببینه چی میتونه بگه و دیگران چی میگن.آیا اصلا می تونست از حق نداشتش دفاع کنه ؟! چه قدر سوال داشت و چه قدر جواب نداشت.ساکت شد و هیچی نگفت تا ببینه چی می کنه و چی میشه . خدایا! بحران زده ام، نمی دانم به کجا رو کنم! به چپ و راست رو می کنم، به پس و پیش و فقط ظلمت را می بینم. به درون رو می کنم ، ستاره ای می بینم ، خدایم! تو آن ستاره ای ، و اگرتو با منی ، درون من ، کنار من ، هیچ نیرویی در این دنیا نمی تواند مرا شکست دهد. هر چه جلال از آن توست! هوا سرد بود . دستاش بی حس شده بود . پناهگاهی نداشت برای استراحت .هیچکس منتظرش نبود . نه هیچکس .اما اونقد خسته بود که توان فکر کردن نداشت. هوا داشت یواش یواش تاریک میشد . با تاریک شدن آسمون انگار ذهنش روشن و روشن تر میشد. دستشو به کمرش گرفته بود .آخه از این همه جور و سختی کمرش شکسته شده بود و حالا که داشت یواش یواش خوب می شد احساس کرد که باز داره خم میشه. به چهرش که نگاه می کردی یه غم بزرگو میخوندی. انگار سالهاست که غمدار و نمی خواد یا نمی تونه شادی کنه. هر چی میخندید باز ته چشماش داشت گریه می کرد. همونطور که با دهنش دستاشو گرم می کرد با پاهای بی حس شده راه می رفت و یاد روزهای گذشته و کم رنگ می افتاد. یاد روزهای نوجوانی و کودکی و الانش که چرا به اینجا رسیده. با خودش فکر می کرد که چرا من اینقدر خسته و دل شکسته و تنها شدم. دلش خون بود از دوستانی که دشمن بودند. حتی دیگه نمی تونست به چشمای خودش اعتماد کنه و از سایه ی خودش می ترسید. دیگه نمی تونست دست دوستی به طرف کسی دراز کنه . داشت فکر می کرد که دلشو کجا جا گذاشته و فراموش کرده بردارش.دنبال تیکه های وجودش می گشت که هر کدوم در لایه ای از زمان مدفون شده بود و حالا داشت دنبال چی می گشت. دنبال هیچ و پوچ.مونده بود از دست خدا هم شاکی باشه یا نه.چرا که هرکه باهش بود بهش پا زده بود و حالا که باید در اوج جوونی باشه احساس می کرد سالهاست پیر شده و دیگه نمی تونه شاد باشه . داشت با نگاش فریاد میزد و اشکاش بی اجازه راهی می شدند . از گوشه ی چشماش اومد روی گونه ای که قبلا سرخ بود و حالا بی رنگ شده بود . بی رنگ و بی رمق . اشکش اومد روی لباش لبایی که روزی برق میزد و حالا از خشکی به زور باز می شد. داشت هق هق می کرد. آی خدایا منو فراموش کردی ؟! خدایا کجایی که الان فقط تورو دارم .خدایا من تنهام خسته ام تنهام ... هر کی اومد فقط منو به خاطر خودش خواست و به من نگاه نکرد حالا دیگه میخوام تنها باشم و کسی ازم سوء استفاده نکنه .من میخوام سالها با خودم باشم اما کسی به خودش جرات نده که به من دست بزنه و در سرش افکار کثیف بپرورونه. خدایا چرا من ،منی از کودکی تا الان دستخوش دیگران قرار گرفتم چرا من ،منی که باید در کودکی که کودک باشم بزرگ شدم و در نوجوانی باید ... .دلش میخواست سرشو بذاره بین پاهاشو و زار و زار گریه کنه. رسید به تیر برق . خسته شد از بس راه رفته بود. نشستو بهش تکیه داد. خودشو توی بغل خودش پنهان کرده و زار زار گریه کرد. نمیدونست چه قدر گریه کرده بود اما وقتی سرشو بالا آورد دید لباساش خیس شده و چشماش سرخ سرخ . دلش یه آغوش می خواست تا لحظه ای بهش پناه بده . تا لحظه ای بتونه از این همه غم راحت بشه و احساس آرامش کنه. داشت فکر می کرد روزگاری براش آغوشی بود که بهش پناه می برد. آغوشی که روزی بهش خیانت کرد. دیگه به هیچکس اعتماد نداشت.. حالا هر چی داشت از دست داده بود و هیچی نداشت جز یه قلب پاره پاره و دلی خونین. آه های دلش جیگر آدمو می سوزوند و صورت لاغرش حاکی از روزهای طول و دراز غم و سختی بود . یه لحظه به خودش اومد. با دستش اشکاشو پاک کرد و دستشو به زانوش گرفت تا بلند بشه اما دید کمرش اجازه نمیده. دستشو به تیر چراغ برق گرفت و پا شد. دلش می خواست الان یکی بود که دستشو توی کمرش مینداخت و توی آغوشش راه میرفت. اما دیگه هیچکی نبود . بعد از گریه آرومتر شده بود و ساکت تر . دیگه براش همه چیز بی تفاوت شده بود، بی تفاوت. چیزهایی که روزی براش همه چیز بود و حالا از دست داده بود. فقط میدونست که با این وجود یه چیز داره که میتونه بهش تکیه کنه و اونم خداست . هر روز و هر شب با خدا حرف میزد . شبا قبل از خواب ساعت ها حرف میزد و مثل ابر بهار گریه می کرد. داشت با خودش فکر می کرد حالا که چیزی ازم نمونده همین چیزایی رو که دارم از دست ندم. انگار تو این همه تاریکی یه روزنه دیده بود. به تواناییهای خودش ایمان داشت . هیچکس اونو نشناخت و همه اونو برای خودشون میخواستند. جنسیتش و اندام زیباش هر کسی رو وسوسه می کرد تا هر فکری میخوان در موردش بکنن. بدون این که فکر کنن که اونم یه انسان و کسی حق نداره به لطافتش لطمه بزنه. به قدم زدنش ادامه داد . نمی دونست چند ساعت راه رفته بود . احساس خستگی می کرد. انگشتای پاش داشت تیر می کشید و دردی عجیب داشت و انگار زخم های چندین سالش که ظاهرا خوب شده بود دوباره سر باز کرده و حالا داشت چرک می کرد. با این فکرا بغض گلوشو گرفت و باز گوشه ی چشمش اشک جمع شد اما نتونست گریه کنه . اون فقط آه کشید و بغض گلوشو خورد و اشکشو پاک کرد. بعد از اون همه گریه حالا فقط داشت به آسفالت خیابون که با گذشت زمان تیکه تیکه و خراب شده بود نگاه می کرد و به پوستش دست کشید .دید نم گریه هاش باقی مونده و دیگه به هیچی فکر نمی کرد. به هیچی . نه به اون کسی که بهش خیانت کرده نه به آغوش نه دوست نه دشمن هیچکس نه خودش . دیگه نای فریاد زدن نداشت . فقط دلش میخواست به جایی برسه و کمی استراحت کنه تا برای فردایی که معلوم نیست که وجود داره یا نه چیزی باقی بذاره. نمی خواست به پایان راه برسه . به هیچی و پوچی . اون دنبال خدا می گشت تا بهش تکیه کنه و دیگه کسی اونو برای خودش نخواد. توی ذهنش روزهای خوب و روشنو می دید . روزهای شادی و روزهای خوب برای آینده ای خوب . با خودش عهد کرد دیگه از کسی کمک نگیره و فقط به خودش تکیه کنه. با این افکار لبخندی کوچیک کنار لباش نشست. سرشو بالا آورد. دید خورشید خانم داره یواش یواش بیدار میشه. صدای پرنده هارو میشنید و صدای مردمی که روزشونو از نو شروع کردند. دستاشو از هم باز کرد . سرشو بالا آورد و بلند فریاد زد خدایا کمکم کن . بعد یه نفس عمیق کشید و به راه رفتن ادامه داد . با یه فرق اینکه حالا گوشه هایی از امید در زندگیش دیده میشد ... خدایا ! مرا تطهیر کن . خدایا ! باز سقوط کرده ام ، نور تو را پنهان کرده ام ، اما نام تو دستگیر از پا افتادگان است . سوی تو می آیم تا سینه ی آلوده ام را تطهیر کنی . مرا بشویی ، پاک سازی چنان مطهر که دوباره سقوط نکنم . خیلی دورتراز اینجا که الان هستیم روزگاری بود بس خوش و بی ریا . روزگاری که با این زرق و برق دنیا آلوده نشده بود . روزگاری که آدمها آدم بودند و برای رسیدن به هم اینقدر فاصله رو نباید طی می کردند . روزگار بر وفق مراد بود . دلها پاک و بی ریا بود و آدمها برای هم نقش بازی نمی کردند . نه تلفنی بود نه نتی بلکه فقط دیدار بود و دوستی .زندگی بدون چشم و هم چشمی بود اگر هم بود به این اندازه نبود . اما حالا دیگه فاصله ها زیاد شده . دیدارها کم شده و رنگها باخته شده . آدمها با یه ماسک جلوی هم ظاهر میشن و وقتی میخوان بخوابن چون میدونن دیگه کسی اونا رو نمیبینه ماسکشونو بر می دارن و به خودشون و کارشون و این که فردا باید چه نقشی رو بازی کنند فکر می کنند. هر چه که سخت گرفتیم سخت تر شد و هر چه که آسون تر گرفتیم بدتر شد. نمیشه گفت بخند تا دنیا بهت بخند . در پیچ و خم کوچه های زندگی خودمونو اسیر کردیم و برای هر کاری توجیه میاریم تا خودمونو مجاب کنیم و به دیگران به زور بقوبولونیم که کارمون درسته. حالا دیگه ارزش درست و غلط هم قابل تشخیص نیست ... روزهای پر سرعت زندگی مثل یه نور میگذره و در عوض روزهای بی سرعت مثل لاکپشتی میره طوری که انگار اصلا حرکت نمی کنه .نمیشه به روزگار گیر داد چون تنها به خودمون گیر دادیم و کارمونو سخت تر کردیم . نمیدونم چرا این حرفارو میزنم .شاید حالم خوش نباشه .شاید خسته باشم . شاید نشسته باشم و منتظر باشم تا شهاب سنگی رو ببینم و با برقش دلم برق بزنه . شاید هم دیوونه شدم از بس فکر کردم. انتظار بیش از حد دیگران داشتن شاید به این روزم رسونده . برادر بزرگم در آستانه ی ازدواج هست و منم کمی مثل اون . پدر و مادرم مثل بقیه نگران از آینده ی مبهم ما و نگران از اتفاقی که نیفتاده . وقتی تو خونه حرف ازدواج میشه انگار آب سردی روی سر اونا ریختن و شوک بهشون وارد میشه. جالب بود . یه دفعه از بابا پرسیدم که اگه یه روز این روزگارتونو می دیدید آیا باز هم اینقدر بچه میاوردین و آیا اصلا ازدواج می کردین ؟! بابا با خنده گفت نه .اما گفت تقدیر ما دست خدای و نمیشه تغییرش داد .ما هستیم که از روی تنبلی برای توجیه کارمون دنبال کسی می گردیم تا تقصیرها رو گردن اون بندازیم و فکر کنیم که خلاص شدیم . اما در نهایت باز به خودمون با سرعت بیشتری بر می گرده و پس کلمون میزنه و هوشیارمون میکنه البته تا قسمتی. احساس می کنم مدتها از اینجا دور شدم و دیگه تعلقی ندارم . شاید به خاطر اینه که نمی تونم یا شاید نمی خوام اینجا باشم و باز برگشتم به پیله ی خودم . چرا که در پیله ی خودم جز خودم کسی نیست و دیگه نمیتونم کسی رو هم راه بدم. آدمها هر چه هم که عوض بشوند اما اصلشون عوض نمیشه و این همون نقطه ی بازگشت یا پیله ی تنهایی شون که دوست دارن لحظه ای درونش سیر کنند تا به جوابشون برسند البته اگر سوالی وجود داشته باشه. به قول عزیز این همه گفتم و باز حرفمو نزدم چون نمیدونم چی میخوام بگم این نیز بگذرد ... .. . تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیده باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندانزده از دست افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت پ.ن: نمی دونم این مدت کجا بودم ... ![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



