جزر و مد
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...
ماهی قرمز توی تنگ کوچولو ، پرنده ی توی قفس ، مورچه ی له شده ، هوای آلوده ،درخت هرس شده و ... . وقتی راه میرم به زمین نگاه می کنم مبادا مورچه ای رو له کنم .اما نمیشه و مورچه سرشو انداخته پایین و داره میره و اصلا نگاه نمی کنه کجا میره ،شاید زیر پای کسی له بشه . آدما همه چیزو برای خودشون می خوان . آسمونو کثیف می کنند .حشره ها رو می کشند . ماهی ها رو توی تنگ می کنند . پرنده ها رو توی قفس می کنند تا براشون بخونند .درخت ها رو به هر شکلی که می خوان هرس می کنند و اصلا به شکل طبیعی درخت توجه نمی کنند . از همه مهمتر یه آدم دیگه به دنیا میارن تا به کارشون ادامه بده و ویران کنه . بشر هر جا پا گذاشت آسمونشو سیاه کرد ، زمینشو کثیف کرد. وقتی به مادری که نوزادش در آغوششه نگاه می کنم با خودم میگم فلسفه ی به دنیا اومدن چیه؟! فلسفه ی زندگی کردن چیه؟ میدونم که این سوالا جواب نداره و باید مثل بقیه شب و روزمو پشت هم بگذرونم تا عمرم بگذره . هنوز نفهمیدم هدفم از زندگی چیه و چرا من زنده ام و تا کی باید در این جاده ی بی انتهای مبهم راه رفت ! تا کی ! تا کجا ! پ.ن : روز تولدم گذشت؛ داشتم فکر می کردم که هدف خدا از خلقت من چیه؟! داشتم فکر می کردم چقدر زود یه سال گذشت و من هیچ کار نکردم و ... . آینده مثل یه علامت سوالی میمونه که جواب نداره مگر با گذر زمان! خدایا! به همه عشق می ورزم، حتی به آنها که گمراهند، به گناهکاران و نه فقط به قدیس ها. به کودکان که فرشتگان روی زمینند. دیشب رویایی داشتم: كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي . خدایا! در رویارویی با وسوسه ها یکسره درمانده می شوم. خودم را به تو تسلیم می کنم که تو نیرو و حامی من هستی. با من بمان که تو پدر و مادر من هستی. مرا در آغوش پر مهرت بگیر ، مادر، مادر الهی! این گونه جان می گیرم، بر می خیزم و در برابر هر سختی و وسوسه ای می ایستم. بی تردید پیروز می شوم که پیروزی از آن خداست.
![]()
خواب دیدم بر روی شنها راه می روم
همراه با خود خداوند.
و بر روی پرده شب
تمام روزهای زندگیم را مانند فیلمی می دیدم.
همانطور که به گذشته ام نگاه می کردم
روز به روز از زندگی را
دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد
یکی مال من و یکی از آن خداوند
راه ادامه یافت تا تمام روزهای تخصیص یافته خاتمه یافت.
آنگاه ایستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضی جاها فقط یک رد پا وجود داشت ...
اتفاقا آن محلها مطابق با سخت ترین روزهای زندگیم بود
روزهایی با بزرگترین رنجها دردها ترسها و ...
آنگاه از او پرسیدم:
خداوندا! تو به من گفتی که در تمام ایام زندگیم با من خواهی بود
و من پذیرفتم که با تو زندگی کنم.
خواهش می کنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتی؟
خداوند پاسخ داد:
فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت
نه حتی برای لحظه ای
و من چنین نکردم
هنگامی که در آن روزها یک رد پا بر روی شن دیدی
من بودم که تو را به دوش کشیده بودم![]()
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست .
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود .
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود .
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت .
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم .
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي !
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست!!!...
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



