تبليغاتX
روشنی ، من ، گل ، آب


روشنی ، من ، گل ، آب

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...

کجایم نمی دانم

چه می کنم نمی دانم

چه می گویم نمی دانم

چه می خواهم نمی دانم

.

.

.

فقط می دانم که نمی دانم

باید منتظر بمانم

 

پ .ن : لحظه ها دیر میگذره ،انگار نمی خواد بگذره  

کاش میدونستم کجایم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:53 توسط محبوبه| |

زندگی رو دور زدم و بازم برگشتم به خونه ی اولم

همون جایی که باید باشم

همون جایی که باید می بودم

همون جایی که از اول بودم

 

پ.ن : اسباب کشی تموم شد به سلامتیه خودمون . دوباره برگشتیم ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:3 توسط محبوبه| |

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

پرسیدم  : (( چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ ))

خدا پاسخ داد : (( کودکی شان ))

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو  می کنند که کودک باشند.

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند و حال را فراموش می کنند و بنابراین نه در حال ، زندگی می کنند و نه در آینده ؛ اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که هرگز زندگی نکرده اند.

-          پرسیدم می خواهی کدام درسهای زندگی را به فرزندانت بیاموزند؟

او  گفت: (( بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد. همه ی کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند !

 بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیق در قلب آنان که دوستشان داریم، ایجاد کنیم؛ اما سال ها طول می کشد تا ان زخم ها را التیام بخشیم .

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که که بیشترین ها را دارد، کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند.

فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند ، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند .

 

 

پ.ن : داریم از این خونه میریم ...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 1:1 توسط محبوبه| |

خدایا !

 متبرکم گردان

تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم.

به همه عشق بورزم ،

حتی کسانی که مرا دوست ندارند ،

درکم نمی کنند،

به من آسیب رسانده اند،

از من بد گفته اند،

و از من بهره کشی کرده اند.

و بادا که در همه ی شرایط و موفقیت های زندگی بخندم

و بدانم که در هر چه روی می دهد ، رحمت تو نهفته است

 

پ.ن : فقط میدونم که روزهای سختی میگذره ...

باشه تحمل می کنم ...

هیچی نمی تونم بگم

 

نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 8:42 توسط محبوبه| |

3 سال به یه چشم به هم زدن گذشت. روزی که اومدیم خونه رو ببینیم یادم میاد .انگار نه انگار که زمان گذشته. شرایط عوض شده ، ما عوض شدیم ، روزگار عوض شده و حالا باید از این خونه رفت . وقتی داشتیم اینجا میومدیم نمی دونستم این اتفاق ها میفته و مسیر زندگیم عوض میشه. شرایطمو که می بینم چیزه دل چسبی نمی بینم .

روزهای خوبی نمی گذره . جون کندنی رو باید کند. هر چی که بخواد بشه تا آخر این ماه مشخص میشه .                اگر می دونستم روزی به این نقطه می رسم هیچ وقت شروع نمی کردم .گرچه من شروع نکردم ...

مسیج داد گفت از شما که ته خط هستین می خوام بپرسم اونجا چه خبره؟!

گفتم هیچ خبری نیست. تازه اول بدبختی هاست ، اول چه کنم ها  ، اول آینده ی مبهم، اول نادیده ها،اول مسئولیت . همه چیز داره تازه شروع میشه . دروه بیخیالی تموم میشه و میفهمی که زندگی چیه؟! باید بدویی دنبال آیندت و چشم به راه آینده تا ببینی چه میکنی و چی میشه!

خودش اول راه بود و دوران بی خیالی و جوونی و خوش گذرونی . روزهای خوشی که دیگه تکرار نمیشه .چقد دلم برای اون روزها تنگ شده. روزهایی که بدون هراس از آینده زندگی می کردم و اصلا چیزی به اسم نگرانی نداشتم. شب و روزم به خوشی می گذشت اونم چه خوشی که الان باید تاوانشو پس بدم . نوش دارو پس از مرگ سهراب ...

چه فایده ...

حالا می فهم چه گذشته و چه کردم . اما چه سود از این فهمیدن.

داریم بر میگردم به اون خونه ای که این ماجرا شروع شد .دنیا واقعا گرده . از هر کجا شروع کنی به همون جا میرسی. روزهای تردید بدترین روزهای عمرمه . هیچ تصمیمی نمی تونم بگیرم برای آینده! نه زمان وایمیسته نه زمین از چرخیدن!

باید چشم هارو شست و طوری دیگر دید . امیدوارم دوباره داستان اون روزها تکرار نشه که دیگه تحمل هیچ فشار اضافی ندارم ...

بهتره بگم میگذره چه بخوام چه نخوام ...


خدایا !

مرا قلبی شریف ببخش

تا چون رود مهر

در این دنیای تشنه جاری باشد.

به جست و جوی آسایش و زیبایی نیستم

که همه چیز در گذر است.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 8:22 توسط محبوبه| |


Design By : Night Skin