تبليغاتX
جزر و مد

جزر و مد

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...

کلیدو تو در انداخت و وارد خونه شد.بازم به خونه اومد ،اما امروز فرق می کرد . چه فرقی ... ؟!

تو راه خدا خدا می کرد کسی خونه نباشه تا بتونه زنگ بزنه.در خونه رو باز کرد،دید هیچکی نیست.لباساشو در آورد و طبق معمول پرت کرد رو جالباسی و طرف تلفون رفت.

خوشحال بود نمی دونست چرا خوشحال بود.اما احساس می کرد که یه اتفاقی افتاده .وقتی باهش حرف می زد با خوشحالی می گفت که چه اتفاقی افتاده بدون اینکه به عواقبش فکر کنه.تو پوستش نمی گنجید. دوست داشت فریاد بزنه چکار کرده.کلش داغ بود  و خبر نداشت ... وای

دوباره تلفنو برداشت و به دوستش زنگ زد و ماجرا رو تعریف کرد .دوستش مات و مبهوت از این کار احمقانه ی او مونده بود چی بگه ؟! چی می تونست بگه .هیچی کار از کار گذشته بود و دیگه راه برگشتی نداشت ...

اون روز گذشت ...

تازه داشت می فهمید چکار کرده و دیگه نمی تونه درستش کنه.به هر دری می زد بسته بود.همیشه دوست داشت به این موقعیت برسه.اما خبر نداشت که الان وقتش نبود.چرا الان این کارو کرد؟ چرا هیچکی نبود بهش بگه آدم عاقل این کار یعنی رسیدن به ته خط ،یعنی گذشتن از همه چیز ،زندگی . چه فایده،حرف کسی رو گوش نمی داد که بخواد عمل کنه.اینقدر گستاخ بود که دیگه براش هیچی اهمیت نداشت حتی این زندگی که همش اجباره ،تا زنده هست باید نفس بکشی .

یواش یواش مشکلات خودشو نشون داد.امتحان پایان ترم تو راه بود و درسا رو هم انباشته شده بود.یک سیاه چال فکری که انتها نداشت جز خودکشی .

امتحانا تموم شد و یکی از یکی بهتر ...

فکرش شده بود بایگانی خاطرات تلخ و بیهوده .هیچ چیز سر جاش نبود.دیگه نمی تونست فراموش کنه.اعتماد شده بود یه کلمه ی بی معنی.فقط خدا می تونست به فریادش برسه.

.

.

.

.

با اینکه سالها گذشته اما فراموش نکرده ،نمی تونه فراموش کنه.مثل یه زخم کهنه هر چند وقت یک بار سرباز می کنه و باز شروع میشه .فکر و فکر و فکر و ...

هزار بار با خودش فکر می کرد ای کاش اون روز نبود.

اما اینا همش فکر بود ، فکری که هیچوقت عملی نشد ...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:26 توسط محبوبه| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ