جزر و مد
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...
من درد در رگانم،حسرت در استخوانم،چیزی نظیر آتش در جانم ریخت. ای کاش می توانستم خون در رگان خود را من،قطره،قطره،قطره بگریم تا باورم کنند. ای کاش می وانستم بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را گرد حباب خاک بگردانم،تا ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند.((احمد شاملو)) و تو بی احساس عمیق سرشکستگی،چگونه از تقدیر سخن می گوییکه جز بهانه تقصیر دون همتا نیست. آن افسونکار به تو می آموزد که عدالت از عشق والاتر است،دریغا که اگر عشق به کار می بود،هرگز ستمی در وجود نمی آمد تا به عدالتی نابکارانه از آن دست نیازی پدید افتد. پ.ن: این روزها زمان با سرعت نور می گذره به من فرصت نمیده...![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



