جزر و مد
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...
ساعت ها پای حرفاش نشستم و فقط گوش دادم . وسعت غم درون سینه ش اینقدر زیاد بود که داشت فریاد میزد . اینقدر حرفاش سنگین بود که برای هضمش باید روزها بگذره ... غم درونش از فکرش به دل من راه پیدا کرد انگار که من این روزها را طی کردم ... هنوز هم غمش رو دارم ... همه ی حرفاشو قبول دارم . اما نخواستم اینو جلوی خودش بگم . حرفاش برخاسته از یک تجربه به اندازه ی یک عمر زندگی هست و من سالها دنبال کسی می گشتم که بتونه محکم تر از خودم حرف بزنه ؛ اونقدر محکم که نشه براش جوابی پیدا کرد و فقط در برابرش سکوت کرد . موقع حرف زدن نمیخواستم توی چشماش نگاه کنم چون از نگاه های خودم می ترسم ؛ حالا دیگه نه تنها از نگاه های خودم میترسم بلکه از سایه خودم که همیشه با من هست می ترسم . زندگی ،انتخاب ، یه عمر ، اتفاق ، آبرو ، خیانت ، توقع ، تهمت ، پدر ، مادر ،همه آدمها ، انتظار ، صبر ، محکوم کردن ، آتو گرفتن ، تظاهر و ... . وای وای بر من که سرم شده پر از کلماتی که دارن غوطه میخورند و آرامش دریای دل منو به هم میزنند . یک جا باشه که وقتی رفتم دیگه کسی نیاد و بیاد جلو من بشینه و نذاره که من تو خودم باشم .من چرا باید برای همه توضیح بدم که چه مرگمه ؛ من چرا باید برای همه تظاهر کنم که حالم خیلی خوبه و ... . من چرا باید باز هم توی این شرایط به خودم روحیه بدم که درست میشه ! یک جا پیدا کنم که دیگه هیچکس دستش به من نرسه هیچکس . وقتی داشت حرف میزد ،من شروع کردم به نت برداری و توی برگه کلمات کلیدی رو می نوشتم و گوشه هاش هم با خط سانسکریت می نوشتم ؛ بعد هم همه رو خط خطی کردم و برگه رو پاره کردم تا نفهمه که من چی نوشتم . ای خدا تا کی باید امتحان پس بدم ؟ تا کی من باید اینطوری با همه چیز بجنگم و روی خوشی نبینم ؟ کاش یکی می گفت تو مُخِل آسایش هستی ؟ کاش این همه حرف از این و اون نمی شنیدم ... دلم می خواست فریاد می زدم و در جاده ای راه می رفتم که تا بی نهایت راه داشت ؛ بی نهایت در بینهایت ... با حرفاش خونم به جوش اومد اما از دستش ناراحت نشدم ؛چون خودم رو برای هر حرفی ،هر برخوردی آماده کردم . اینچنین شد که در یه روز سه تا اتفاق که هر کدوم نیاز به 1 هفته وقت هست ، افتاد . اگر کارد میزدی خونم در نمی اومد. اما یاد گرفتم که فقط سکوت کنم و لام تا کام حرف نزنم و بگم شرمنده هستم برای همه چیز . ای کاش می تونستم که سبب این اتفاقا نمی شدم ... شرمنده شرمنده شرمنده ... میدونم که نباید روحیمو از دست بدم تا بتونم با مصائب بیشتری روبرو بشم و سربلند بشم . اگر دیگران منو اینقدر بالا نمیدیدن من راحت تر بودم . اما حالا باید به همه پاسخ بدم ... . یکی نیست که به سوالهای بی جواب من جواب بده . من جواب میخوام . چه قدر سخته که باید تا آخرین لحظه عمرت باید تظاهر کنی ... . تا کی ؟! تا کجا ؟! تظاهر ، تظاهر ، تظاهر و .... در نهایت بهش گفتم باید روی حرفاش فکر کنم و بعدا در فرصت های دیگه جوابشو بدم. خدایا کمکم کن که فقط تو می کنی . پ.ن : مدتی که کامنتها کم شده و این به خاطر اینه که من دیگه هیچ جا سر نمیزنم و حال کامنت گذاشتن ندارم مگر برای چند نفر که از دوستای نزدیکم هستند و دلم میخواد که همیشه از حالشون با خبر باشم و باهشون در ارتباط باشم . پ.ن: شرمنده دوستان اصلا حال خوشی ندارم و نمی تونم به کسی روحیه بدم .چون خودم روحیمو از دست دادم و کسی نیست که ... . پ.ن : فرصت 1 ماه من شد 1 هفته .من مجبور شدم بگم انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول. ( جيمز استفنر ) براي شاد بودن، تنها به بدني سالم و حافظه اي ضعيف نياز داري (آلبرت شوايتزر( زندگي خوب، زندگي شاد است، البته منظور من اين نيست که اگر شما خوب باشيد حتما شاد خواهيد بود. منظور من اين است که اگر شما شاد باشيد خوب زندگي خواهيد کرد. (برتراند راسل( در آستانه ی کار خطیری قرار دارم با این که تلاش کرده ام اما قلبم آکنده از بیم است. نگرانی، باختن ِنیمی از نبرد است، تشویش، نیروی ذهن را می سوزاند و این گونه نمی توان مفید بود. خدایا! یاری ام ده تا مشوش نباشم و نجوا کنم: « زورق من کوچک است خدایا، به تو توکل می کنم و همه چیز خوب پیش می رود. خدایا ، به تو اعتماد می کنم و همه چیز خوب پیش خواهد رفت.»
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



