تبليغاتX
جزر و مد - مبهم 2

جزر و مد

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...

خیلی دورتراز اینجا که الان هستیم روزگاری بود بس خوش و بی ریا . روزگاری که با این زرق و برق دنیا آلوده نشده بود . روزگاری که آدمها آدم بودند و برای رسیدن به هم اینقدر فاصله رو نباید طی می کردند . روزگار بر وفق مراد بود . دلها پاک و بی ریا بود و آدمها برای هم نقش بازی نمی کردند . نه تلفنی بود نه نتی بلکه فقط دیدار بود و دوستی .زندگی بدون چشم و هم چشمی بود اگر هم بود به این اندازه نبود .

اما حالا دیگه فاصله ها زیاد شده . دیدارها کم شده و رنگها باخته شده . آدمها با یه ماسک جلوی هم ظاهر میشن و وقتی میخوان بخوابن چون میدونن دیگه کسی اونا رو نمیبینه ماسکشونو بر می دارن و به خودشون و کارشون و این که فردا باید چه نقشی رو بازی کنند فکر می کنند.

هر چه که سخت گرفتیم سخت تر شد و هر چه که آسون تر گرفتیم بدتر شد. نمیشه گفت بخند تا دنیا بهت بخند .

در پیچ و خم کوچه های زندگی خودمونو اسیر کردیم و برای هر کاری توجیه میاریم تا خودمونو مجاب کنیم و به دیگران به زور بقوبولونیم که کارمون درسته. حالا دیگه ارزش درست و غلط هم قابل تشخیص نیست ...

روزهای پر سرعت زندگی مثل یه نور میگذره و در عوض روزهای بی سرعت مثل لاکپشتی میره طوری که انگار اصلا حرکت نمی کنه .نمیشه به روزگار گیر داد چون  تنها به خودمون گیر دادیم و کارمونو سخت تر کردیم .

نمیدونم چرا این حرفارو میزنم .شاید حالم خوش نباشه .شاید خسته باشم . شاید نشسته باشم و منتظر باشم تا شهاب سنگی رو ببینم و با برقش دلم برق بزنه . شاید هم دیوونه شدم از بس فکر کردم. انتظار بیش از حد دیگران داشتن شاید به این روزم رسونده . برادر بزرگم در آستانه ی ازدواج هست و منم کمی مثل اون . پدر و مادرم مثل بقیه نگران از آینده ی مبهم ما و نگران از اتفاقی که نیفتاده . وقتی تو خونه حرف ازدواج میشه انگار آب سردی روی سر اونا ریختن و شوک بهشون وارد میشه.

جالب بود . یه دفعه از بابا پرسیدم که اگه یه روز این روزگارتونو      می دیدید آیا باز هم اینقدر بچه میاوردین و آیا اصلا ازدواج می کردین ؟! بابا با خنده گفت نه .اما گفت تقدیر ما دست خدای و نمیشه تغییرش داد .ما هستیم که از روی تنبلی برای توجیه کارمون دنبال کسی می گردیم تا تقصیرها رو گردن اون بندازیم و فکر کنیم که خلاص شدیم . اما در نهایت باز به خودمون با سرعت بیشتری بر می گرده و پس کلمون میزنه و هوشیارمون میکنه البته تا قسمتی.

احساس می کنم مدتها از اینجا دور شدم و دیگه تعلقی ندارم . شاید به خاطر اینه که نمی تونم یا شاید نمی خوام اینجا باشم و باز برگشتم به پیله ی خودم . چرا که در پیله ی خودم جز خودم کسی نیست و دیگه نمیتونم کسی رو هم راه بدم. 

آدمها هر چه هم که عوض بشوند اما اصلشون عوض نمیشه و این همون نقطه ی بازگشت یا پیله ی تنهایی شون که دوست دارن لحظه ای درونش سیر کنند تا به جوابشون برسند البته اگر سوالی وجود داشته باشه.

به قول عزیز این همه گفتم و باز حرفمو نزدم چون نمیدونم چی میخوام بگم

این نیز بگذرد

...

..

.


تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیده

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندانزده از دست افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت

 

پ.ن: نمی دونم این مدت کجا بودم ...

 

نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 6:39 توسط محبوبه| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ