جزر و مد
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...
خیلی دورتراز اینجا که الان هستیم روزگاری بود بس خوش و بی ریا . روزگاری که با این زرق و برق دنیا آلوده نشده بود . روزگاری که آدمها آدم بودند و برای رسیدن به هم اینقدر فاصله رو نباید طی می کردند . روزگار بر وفق مراد بود . دلها پاک و بی ریا بود و آدمها برای هم نقش بازی نمی کردند . نه تلفنی بود نه نتی بلکه فقط دیدار بود و دوستی .زندگی بدون چشم و هم چشمی بود اگر هم بود به این اندازه نبود . اما حالا دیگه فاصله ها زیاد شده . دیدارها کم شده و رنگها باخته شده . آدمها با یه ماسک جلوی هم ظاهر میشن و وقتی میخوان بخوابن چون میدونن دیگه کسی اونا رو نمیبینه ماسکشونو بر می دارن و به خودشون و کارشون و این که فردا باید چه نقشی رو بازی کنند فکر می کنند. هر چه که سخت گرفتیم سخت تر شد و هر چه که آسون تر گرفتیم بدتر شد. نمیشه گفت بخند تا دنیا بهت بخند . در پیچ و خم کوچه های زندگی خودمونو اسیر کردیم و برای هر کاری توجیه میاریم تا خودمونو مجاب کنیم و به دیگران به زور بقوبولونیم که کارمون درسته. حالا دیگه ارزش درست و غلط هم قابل تشخیص نیست ... روزهای پر سرعت زندگی مثل یه نور میگذره و در عوض روزهای بی سرعت مثل لاکپشتی میره طوری که انگار اصلا حرکت نمی کنه .نمیشه به روزگار گیر داد چون تنها به خودمون گیر دادیم و کارمونو سخت تر کردیم . نمیدونم چرا این حرفارو میزنم .شاید حالم خوش نباشه .شاید خسته باشم . شاید نشسته باشم و منتظر باشم تا شهاب سنگی رو ببینم و با برقش دلم برق بزنه . شاید هم دیوونه شدم از بس فکر کردم. انتظار بیش از حد دیگران داشتن شاید به این روزم رسونده . برادر بزرگم در آستانه ی ازدواج هست و منم کمی مثل اون . پدر و مادرم مثل بقیه نگران از آینده ی مبهم ما و نگران از اتفاقی که نیفتاده . وقتی تو خونه حرف ازدواج میشه انگار آب سردی روی سر اونا ریختن و شوک بهشون وارد میشه. جالب بود . یه دفعه از بابا پرسیدم که اگه یه روز این روزگارتونو می دیدید آیا باز هم اینقدر بچه میاوردین و آیا اصلا ازدواج می کردین ؟! بابا با خنده گفت نه .اما گفت تقدیر ما دست خدای و نمیشه تغییرش داد .ما هستیم که از روی تنبلی برای توجیه کارمون دنبال کسی می گردیم تا تقصیرها رو گردن اون بندازیم و فکر کنیم که خلاص شدیم . اما در نهایت باز به خودمون با سرعت بیشتری بر می گرده و پس کلمون میزنه و هوشیارمون میکنه البته تا قسمتی. احساس می کنم مدتها از اینجا دور شدم و دیگه تعلقی ندارم . شاید به خاطر اینه که نمی تونم یا شاید نمی خوام اینجا باشم و باز برگشتم به پیله ی خودم . چرا که در پیله ی خودم جز خودم کسی نیست و دیگه نمیتونم کسی رو هم راه بدم. آدمها هر چه هم که عوض بشوند اما اصلشون عوض نمیشه و این همون نقطه ی بازگشت یا پیله ی تنهایی شون که دوست دارن لحظه ای درونش سیر کنند تا به جوابشون برسند البته اگر سوالی وجود داشته باشه. به قول عزیز این همه گفتم و باز حرفمو نزدم چون نمیدونم چی میخوام بگم این نیز بگذرد ... .. . تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیده باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندانزده از دست افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت پ.ن: نمی دونم این مدت کجا بودم ...
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



