تبليغاتX
جزر و مد - صفر یا یک

جزر و مد

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...

ساعت از هفت شب هم گذشته بود . ساعت ها داشت بازی می کرد و همچنان فکر می کرد.تاس ها از دستش افتاد و 1 و 6 اومد.چه قدر احساس بد بختی می کرد .چه قدر ناراحت بود از کارها و فکرها و صحبت ها و ... .

یاد حرفهای دیشب افتاد که مامان داشت با بابا می گفت. گرچه می خواستند که نفهمه اما بالاخره فهمید . یه دفعه دنیا روی سرش خراب شد .صدای بحث مامان و بابا و فریاد های بابا و ... داشت دیوونش می کرد.بابا عصبانی بود .اما به خودش و اعمالش حتی یه ذره هم فکر نمی کرد. نمی دونست این ها همه حاصل برخورد خودش هست.بغض گلوشو گرفته بود و می خواست که زمین دهن باز کنه و اونو ببلعه. آخه چرا چرا؟!

می ترسید حرف بزنه چون از همه چیز خبر داشت.حالا باید برای اونا هم توضیح بده.چه توضیحی چه کشکی چه دوغی چه ماستی .برو بابا ... . می دونست این روزها فرا میرسه و باید بشینه جلوی مامان و بابای پر ادعاش و اونا رو راضی کنه .کاش راضی می شدن. با بابایی که اون داشت خدا نمی تونست راضیش کنه.این روزها فقط می ترسید.ترس همه ی وجودشو فرا گرفته بود اما نمی خواست که بذاره بهش غلبه کنه . میخواست که بتونه پیروز و سربلند در بیاد. توی دلش طوفان بود و مغزش داغون و داغون و داغون تر ... .

تاس ها رو برداشت که دوباره بندازه شاید فرجی بشه و بتونه خونه ببنده و جاپاشو محکم کنه ،اما انگار تاس ها هم یاریش نمی کردند. دلش می خواست می مرد و این روزها رو نمی دید.اما حالا اومده باید باهاش مقابله کنه. نمی دونست چه توضیحی باید به اونا بده . نمیدونست چه حقی داره . چه حقی توی این زندگی بی در و پیکر که میخواست نباشه داره .

اگر طبق راه و چاه اونا نمی رفت دیگه متهمش می کردند و رانده شده حساب می شد. ای خدا خسته شدم .دیگه نمی خوام حتی یه حرف بشنوم.صدای بابا داشت اعصابشو داغون می کرد.دلش می خواست یه فریاد سر همه بزنه و همه رو خفه کنه .یه ده کوره جایی که نشناسنش و به خاطر کاراش سرزنش و دعواش نکن.

اما نه هیچ جا نبود به جز این خونه که ... . مهره ها یکی یکی می خورد و مجبور بود برگرده سر خونه ی اول و باز شروع و شروع و نفرت و خستگی .این همه امید رو یه جا گذاشته بود حالا شده یه افسرده .دلش می خواست یه چیزی به این دنیا بگه تا شاید خلاص بشه .اما می دونست این فقط یه واکنش از روی عصبانیت و نفرت هست و فقط کارش سخت و سخت تر می شد.

دیگه احساس خستگی می کرد .چون حریفش داشت مهره ها بیرون میذاشت و اون هنوز اندر خم یه کوچه مونده بود . وای دیگه پشت دستشو داغ کرد که از این غلطا نکنه. حیف مجبور بود که صبر کنه و ببینه چی میشه.وسط اون هیر و بیری یاد طوطی ماهی بدبخت افتاد که توسط سه تا گربه ماهی خورده شد اونم  زنده زنده و مرد. دلش به حالش سوخت .اما کی بود که دلش به حال اون بسوزه.

حالا دیگه شده بود یه متهم یه رونده شده یه بازنده.هیچ توضیحی برای هیچکسی نداشت نه پدر نه مادر نه ... . باید به خودش جرات بده تا بتونه حرف بزنه و از حق خودش دفاع کنه .عین یه سگ می ترسید . واقعا می ترسید . حتی می ترسید یه بازی جدید رو شروع کنه مبادا دوباره بازنده بشه .زندگی به پایان نرسیده .زندگی چه کلمه ی مذخرفی که همه میگن خوبه. اما من که ... . اینا فکرای بلندش بود که بلند بلند می گفت .دیگه براش فرقی نداشت کی میخواد بشنوه و کی ناراحت میشه. گور باباش .......

از این فکرا خسته شده بود و از خودش خسته تر و از دیگران خسته و متنفر.تخته رو بست و همه چیزو واگذار کرد تا ببینه چی میتونه بگه و دیگران چی میگن.آیا اصلا می تونست از حق نداشتش دفاع کنه ؟!

چه قدر سوال داشت و چه قدر جواب نداشت.ساکت شد و هیچی نگفت تا ببینه چی می کنه و چی میشه .


خدایا!

بحران زده ام،

نمی دانم به کجا رو کنم!

به چپ و راست رو می کنم،

به پس و پیش

 

و فقط ظلمت را می بینم.

به درون رو می کنم ،

ستاره ای می بینم ،

خدایم!

تو آن ستاره ای ،

و اگرتو با منی ، درون من ، کنار من ،

هیچ نیرویی در این دنیا

نمی تواند مرا شکست دهد.

هر چه جلال

از آن توست!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:2 توسط محبوبه| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ