جزر و مد
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...
وارد اتاق که شدم از جاش بلند شد و به گرمی سلام کرد .وقتی نشستم درو بست و عینک ذره بینشو زد.سین جین شروع شد. کم نگاه می کرد.بیشتر گوش میداد .یه بیل برداشته بود و داشت گذشته ی منو زیرو رو می کرد..به عنوانی داشت روی اعصاب من راه می رفت. هیچوقت دوس نداشتم روبروش بشینم و بهم بگه "خوب بگو" حالا اگه نخوام بگم چی ... اینم یه مصیبت جدید(آخر کج اندیشی). اون میخواد به من کمک کنه و نمی خوام .آخه این چه کمکیه که داره منو بهم میریزه تا یه آدم دیگه از من در بیاره و گذشته ی منو ماله کاری کنه . ای خدا دست از سرم بردار ،ولم کن ... اما این داستان ادامه داره تا جلسه های آینده تا این آقای روانپزشک منو آدم کنه و به من آرامش ببخشه.اما ظاهرا عوض آرامش من دارم به هم میریزم .شاید باید به هم بریزه تا درست کنه. دارم فکر میکنم برم مغزمو در بیارمو و دو دسته تقدیمش کنم تا اینقد ازم حرف نکشه و حالمو به هم نزنه. اصلا از این جلسه های مشاوره احساس خوشایندی ندارم . چه کار کنم ؟! پ.ن : قصد دارم مشاورمو عوض کنم ،ببینیم اون چطوره؟!!![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



