تبليغاتX
جزر و مد - رنگین کمان

جزر و مد

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...

قطره های بارون با زاویه به شیشه می خورد و روی گونه ی شیشه جاری میشد و میومد پایین . شدت بارش اونقد زیاد بود که احساس می کردی الان شیشه میشکنه .از جاش بلند شد و رفت کنار پنجره . آسمون سیاه بود ،سیاه تر از روزای گذشته .می ترسید از روزهای بعد که قرار بود اتفاقای جدید بیفته. از این بارونا زیاد میبارید. براش عادی شده بود آسمون دلش همیشه در حال باریدن باشه و دریای دلش همیشه متلاطم باشه. کم پیش میومد حادثه ای بگذره و برای مدتی آرامش حکم فرما بشه. انگار از اول قرار بود که همیشه منتظر اتفاقی باشه ... .چه اتفاقی؟!

یه نگاهی به آسمون انداخت و آهی کشید.کاش منم میتونستم مثل ابر ببایرم شاید سبک بشم. همیشه بعد از باریدن باران رنگین کمون قشنگی تو آسمون نقش می بست .اما این بار احساس می کرد خبری از رنگین کمون نیست.چون شب بود و خورشید خانم نبود. اون می ترسید . در اعماق نگاهش ترس موج میزد.باید چند کارو انجام میداد تا رساله ی خودشو تموم کنه . اطرافش خالی بود. یاد گرفته بود توی زندگی تنها به کاراش برسه و خودشو وابسته ی کسی نکنه.

رعد برق آسمون زیاد بود طوری که رشته ی افکارش مثل مروارید پاره شد و فهمید که باز داره فکر میکنه.به چی به کی یا اصلا چرا باید به این موضوع ها فکر کنه.اینا همش تکراری شده بود. هیجان مثل یه بخش جدا نشدنی از زندگیش بود.آسمون هر چه ابری و سیاه باشه اما بعدش صاف میشه و میتونه رنگین کمونو ببینه. ترس همیشه وجود داره حتی اون لحظه ای که فکر میکنی به همه چیز رسیدی اما بازم از یه چیزی میترسی و اونم از دست دادن بود.

دلش میخواست مثل ابر گریه کنه تا دلش باز بشه.دلش مثل این بایگانی ها مملو از گلایه ها شده بود.اما دادگاهی نبود که برای شکایت بره. تنها نبود اما بعضی وقتا احساس تنهایی میکرد. رویا پردازی یه از کارای رایج مغزش شده بود. فکر کردن به چیزهایی که میخواست بهش برسه.میدونست میرسه اما صبرش کم شده بود... چرا؟!

آسمون می غرید و ابر گریه میکرد. ماه مثل یه قرص کامل وسط آسمون بود و زمین مثل صورت خیسش ،خیس شده بود.به خودش امیدواری میداد که بالاخره روزه اونم فرا میرسه.چرخ گردون روزگار روزی به کامش میشه. به امید اون روز زنده بود ... به امید دیدن رنگین کمون دلش ...

نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 17:45 توسط محبوبه| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ