جزر و مد
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...
كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد. همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي! او پاسخ داد: ممكن است. روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي! او گفت: ممكن است. پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست. همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري. او پاسخ داد: ممكن است. فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي ! او گفت: ممكن است. و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت
0:39 توسط محبوبه| |
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



