تبليغاتX
جزر و مد - آینده ی مبهم ...

جزر و مد

زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...

ما که با پای خودمون پا به این دنیا نذاشتیم ... به زور اومدیم ... به قول بابام کفران نعمت نکن ... اما چرا وقتی که میخواستیم به دنیا بیام به فکر آینده ی ما نبودند ...  از زنده بودنم راضیم ... اما خداییش بیا رو راست باشیم ... وقتی فکر آینده میشه تن همه میلرزه ... صحبت یه عمر زندگی ... آینده ی من در دستان من هست ... اما خیلی وقتا قدرت تصمیم گیری رو از آدم میگیرن ... وقتی که میبینن بعد از عمری زندگی و تلاش حالا چند تا جوون دارن که وقتی فکر سر وسامون اونا میافتن یه دفعه موضع میگیرن ... و میشینن تو رو نقد و بررسی میکنن که " من که سر از کارای تو در نمیارم ، روز به روز داری عجیب تر میشی ، و حالا توی ذهنم برام علامت سوال شدی ، اونم چه علامت سوالی "

ای خدایا چرا باید وجود من سبب بشه که همچین فشاری به پدر و مادرمن بیاد ... برای ازدواجم ... برای آیندم ... نمیدونم ... نمیدونم ... اینا همه مشکلاتی که به دست آدم درست میشه ... پدرم میگه :حالا بیا از این فرصت خوب! خونه استفاده کن و برای ارشد بخون ... یکی بهش بگه بابا دلت خوش!! بذار من کارشناسی بگیرم بعد برم سراغ ارشد ... میبینی تو رو خدا ... همه ی آمال و آرزوهای که بهشون نرسیدن توی بچه هاشون می بینن ... بدون توجه به انتخاب خود آدم ... آه ...

جوونی ... آرزو داری ... انرژی داری ... کارهایی میکنی که از نظر اونا عمر تلف کردن ... همش میخوان به یه نحوی ازت ایراد بگیرن ... ببخشید اشتباه برداشت نشه ... چون دوستت دارن میخوان با این کار بهت کمک کنن ... اما چه کمک کردنی ... ای وای ... آدم اینجوری تحت فشار قرار میگیره ... نمیشه آسوده از کنار مسائل گذشت ... به خاطر شناخت نادرستی که از تو دارن از تو توقع های زیادی دارن ... یکی بره بهشون بگه آخه پدر من ، مادر من ، شما هم بالاخره روزی جوان بودین و یه عالمه آرزو ... آیا اون زمان هم مثل الان فکر میکردین ... مسلما نه ... پس چرا از من همچین انتظاری دارین ... دارم یواش یواش کم میارم ... اما نباید میدان و خالی کرد ... تازه اول راه ... کو آخرش ... نمیدونم تا چه حد میشه مقاومت کرد ... اما مجبورم برم ...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 22:51 توسط محبوبه| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ