<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روشنی ، من ، گل ، آب</title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/</link>
<description>زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است ...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Nov 2009 09:17:24 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>حالم بد نیست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه! هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: &quot; ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم &quot;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 09:17:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahboobdelha&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>mahboobdelha</dc:creator>
<guid>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>الهی !
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حاضری! چه جویم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناظری! چه گویم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 12:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahboobdelha&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>mahboobdelha</dc:creator>
<guid>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنچه از سوز آتش دل هر عاسق بر آید</title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودند. کمی اونطرف تر پیرمرد نشسته بود .پسرک  و دخترک حرف می زدند و پیرمرد نگاهشون می کرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم میدوخت و بغض می کرد.یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سرجاش نشسته بود .از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمی خوان همدیگر را ببینند.پیرمرد در حالی که اشک می ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست رو شانه اش گذاشت عکس را نشانش داد . پسرک به چهره ی پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پیرمرد بازهم نشست روی همان صندلی که پسرک نشسته بود .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 16:09:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahboobdelha&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>mahboobdelha</dc:creator>
<guid>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قلب </title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;mailto:mahdi_sh1355@yahoo.com&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 12:44:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahboobdelha&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>mahboobdelha</dc:creator>
<guid>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قیمت معجزه</title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟&lt;BR&gt;دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.&lt;BR&gt;داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟&lt;BR&gt;داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم. &lt;BR&gt;چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟&lt;BR&gt;دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!&lt;BR&gt;بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.&lt;BR&gt;آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.&lt;BR&gt;پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دکتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 14:08:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahboobdelha&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>mahboobdelha</dc:creator>
<guid>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زن=مرد</title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;زن عشق می كارد و كینه درو می كند... &lt;BR&gt;دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر&lt;BR&gt;...   می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی &lt;BR&gt;....    برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...   &lt;BR&gt;در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو&lt;BR&gt; ...  او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی&lt;BR&gt; ...          او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...&lt;BR&gt;او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد&lt;BR&gt; ...   او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی&lt;BR&gt; ...               او مادر می شود و همه جا می پرسند   نام   پدر .....   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 18:50:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahboobdelha&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>mahboobdelha</dc:creator>
<guid>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرزوهای ویکتور هوگو</title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست و برخی دوستدارکه دستکم یکی در میانشان بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند، چون این کارِ ساده‌ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و امیدوام اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل رسیده نشوی، و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی، و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی، چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی، هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی. زیرا در عمل به آن نیازمندی، و برای اینکه سالی یک بار، پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است». فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی&lt;BR&gt;و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی، که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 10:52:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahboobdelha&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>mahboobdelha</dc:creator>
<guid>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انواع دزدی</title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد. در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند. حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند. در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود. حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود. رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود. رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند. یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه رئیس دزدان پاسخ چنین داد: ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 19 Jul 2009 09:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahboobdelha&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>mahboobdelha</dc:creator>
<guid>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قابل توجه اشخاص ناشكر و پر توقع !!! </title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 09:30:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahboobdelha&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>mahboobdelha</dc:creator>
<guid>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ممكن است </title>
<link>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او پاسخ داد: ممكن است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او گفت: ممكن است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او پاسخ داد: ممكن است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او گفت: ممكن است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2009 21:08:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mahboobdelha&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>mahboobdelha</dc:creator>
<guid>http://mahboobdelha.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
